شهید محمد نقی کاظمی مطلق

نسخهٔ تاریخ ‏۲۱ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۰۸:۵۱ توسط Rahimi98 (بحث | مشارکت‌ها)

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)

کد شهید: 6311223 تاریخ تولد : نام : محمدنقی‌ محل تولد : اسفراین نام خانوادگی : کاظ‌می‌مط‌لق‌ تاریخ شهادت : 1363/12/21 نام پدر : محمدعلی‌ مکان شهادت :

تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌ گلزار : خاطرات

   محبت و مهربانی

موضوع محبت و مهرباني راوی متن کامل خاطره

شماره 9 شهید محمد نقی کاظمی مطلق نام پدر: محمد علی مسؤلیت: پ م ن یک روز نوبت چوپانی گوسفندان به عهده ما بود و محمد نقی برای چراندن گوسفندان به بیابان رفت. وقتی شب برگشت، دیدم خیلی ناراحت است. وقتی علت را سئوال کردم ایشان شروع به گریه کرد. از ایشان سؤال کردم آیا کسی شما را زده، یا با کسی دعوا کردی، جواب داد، خیر. گفتم: پس چرا آنقدر ناراحت هستی و گریه می کنی؟ گفت: امروز گوسفندها را به هر جا بردم هیچکس نگذاشت تا از سفال(پوشال یا پوخل یا آنچه بعد از درو در روی زمین باقی می ماند) گندم بخورند و گوسفندان امروز گرسنه هستند. گفتم: شما برای گوسفندان مردم ناراحت هستی و اینگونه اشک می ریزی. گفت: آن حیوانها به دست من بود و این خاطره هیچ وقت از یادم نخواهد رفت.

   عشق شهادت

موضوع عشق شهادت راوی متن کامل خاطره

یادم می آید وقتی از جبهه به مرخصی آمده بود بچه های من پلاکش را از گردن ایشان درآوردند بعد ایشان با خنده و شوخی به بچه های من گفت : دایی جان این کلید در بهشت من است

   توجه به امور معنوی

موضوع توجه به امور معنوي راوی متن کامل خاطره

. یک دفعه که از مرخصی آمده بود در یک شب جمعه به محض اینکه صدای دعای کمیل از مسجد بلند شد، بی درنگ وضو گرفت و به مسجد رفت. پس از اتمام دعای کمیل به منزل برگشت و بدون اینکه کسی از ایشان چیزی بپرسد گفت: " مادر جان! دعای کمیل مسجد خوب است اما دعای کمیلی که در سنگرها برگزار می شود چیز دیگری است ونمی توانم آن را توصیف کنم." اشک در چشمانش جمع شد و چیز دیگری نگفت و آن اخرین دعای کمیلش در مسجد محل بود.

   محبت و مهربانی

موضوع محبت و مهرباني راوی متن کامل خاطره

- یکسال تابستان طبق معمول برای کار کردن به تهران رفته بودند. وقتی که آخر تابستان ایشان برگشتند برایمان لباس و کفش و سوغاتی آورده بودند ما کوچکتر ها خیلی خوشحال شده بودیم و من از شادی در پوستم نمی گنجیدم و هرگز صورت آن کارها و رفتارهایش و لحظه های خوشی را که با ایشان داشتم از ذهنم پاک نخواهد شد.

   حرمت والدین

موضوع حرمت والدين راوی متن کامل خاطره

11- محمد تقی خیلی دوست داشت که من و مادرش به مکه معظمه و مدینه منوره عزیمت کنیم. یادم می آید در سال 1363 که ثبت نام برای رفتن به مکه معظمه بود. یکروز ایشان با موتور آمد و گفت: " بیایید برویم برای مکه ثبت نام می کنند و شما هم اسمتان را بنویسید " گفتم: نمی توانم. ایشان خیلی اصرار کرد و من پنبه هایم را فروختم تا توانستم پول ثبت نام را تهیه کنم و به شهر آمدم و جهت رفتن به مکه معظمه ثبت نام کردم و این مسافرت بزرگ خانه خدا را مدیون محمد تقی هستم. منبع سایت: http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=17167

آخرین تغییر ‏۲۱ شهریور ۱۳۹۹، در ‏۰۸:۵۱