شهید حسین اصغر گلقندشتی

نسخهٔ تاریخ ‏۱۳ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۲۱:۱۳ توسط Rahimi98 (بحث | مشارکت‌ها)

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)

کد شهید: 6221410 تاریخ تولد : نام : حسین‌اصغر محل تولد : نیشابور نام خانوادگی : گلقندشتی‌ تاریخ شهادت : 1362/12/01 نام پدر : حسین‌ مکان شهادت :

تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌ گلزار : خاطرات

   عشق به جهاد

موضوع عشق به جهاد راوی رعنا گلقندشتی متن کامل خاطره

حسین اصغر برائ آخرین بار که مئ خواست به جبهه برود ،به او گفتم،برای رفتنت پول کافی نیست. اوشب قالیبافی وکشاورزئ میکرد تا خرج کرایه راهش را درآورد بعد به ما گفت: من از شما پول برای رفتن به جبهه نمی خواهم فقط اجازه بدهید که من به جبهه بروم.چون امام(ره) گفته اند که ما برویم.

   خواب و رویای دیگران درمورد شهید

موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد راوی رعنا گلقندشتی متن کامل خاطره

خواب دیدم حسین اصغر با لباسهائ بسیجئ به خانه آمد و نشست.کمئ با من حرف زد وبعد از چند دقیقه ائ که گذشت از من خدا حافظئ کردوگفت :من رفتم شما از من زاضئ باشید.گفتم:برو خدا به همراهت.

   عشق به جهاد

موضوع عشق به جهاد راوی رعنا گلقندشتی متن کامل خاطره

36. وقتی حسین اصغر می خواست به جبهه برود ، من به او گفتم: نرو . تو به اندازه حقت رفته ای. او گفت: مادر این حرفها را نزنید. شما راضی نیستید من بروم؟ من به او گفتم: شما ی? بار رفته ای انشاء الله بقیه می روند. او گفت: مادر روزی ?ه اهلبیت سیدالشهدا حر?ت ?ردند به طرف ?ربلا ، پس چرا امام حسین ( علیه السلام ) همه اعضای خانواده خود را برد؟ شاید بعضی از آنها لازم نبودند ?ه بیایند، ولی همه در ?ربلا بودند. شما چگونه می خواهی جواب حضرت زینب (س) و حضرت اباالفضل ( علیه السلام ) را بدهی؟ من به اندازه خودم موظف به رفتن به جبهه هستم. او رفت و به آرزوی خودش رسید.

   خبر شهادت

موضوع خبر شهادت راوی رعنا گلقندشتی متن کامل خاطره

120. ماه مبارک رمضان در خانه خوابیده بودم ـ نزدیک شب بودـ عکسش را در اتاق خانه زده بودیم. در حالی که داشتم به عکس حسین اصغر نگاه می کردم. در همان لحظه دیدم یک کبوتر به داخل خانه آمد و به دور عکس چرخید. من بلند شدم آن را بیرون کردم اما باز دوباره وارد اتاق شد و دور عکس چرخید. با خودم گفتم: حتماً حیوانی دنبال این کبوتر است و می خواهد او را بگیرد به همین دلیل او به داخل اتاق پناه می آورد. این کار 3 بار تکرار شد. ولی من چیزی از این حرکات کبوتر نفهمیدم. صبح تا برای کار به مشهد رفتم. عروس و دیگر فرزندانم را دیدم، گفتم: چه شده؟ آنها گفتند: گویا حسین اصغر شهید شده است. بعد من فهمیدم، آن کبوتر برای چه به داخل خانه آمد و دور عکس دور می زد.

   عشق به جهاد

موضوع عشق به جهاد راوی رعنا گلقندشتی متن کامل خاطره

120. حسین اصغر روز آخری که می خواست به جبهه برود همیشه در فکر بود، هر چه به او گفتیم: چه شده است؟ او می گفت: من هیچ چیزم نیست. شما به فکر خودتان باشید. شما به فکر خودتان باشید. هر چه می خواستیم که مانع رفتن او به جبهه شویم نتوانستیم. یک طوری به ما می فهماند که این دفعه دیگر برگشتی ندارد. اصلاً او وابستگی به دنیا نداشت و تمام حرفش درباره آخرت و ائمه و امامان بود.

   اعتقاد به ولایت

موضوع اعتقاد به ولايت راوی رعنا گلقندشتی متن کامل خاطره

120. روزی که برای ثبت نام اعزام به جبهه رفته بودیم، دیدم که او نیز در شهر است. گفتم: تو اینجا چه کار می کنی؟ او گفت: من هم برای ثبت نام آمده ام، چون امام گفته بروید ما موظفیم که برویم.

   تعاون و همکاری

موضوع تعاون و همکاري راوی رعنا گلقندشتی متن کامل خاطره

. حسین اصغر یک روز تصمیم گرفتن قند کوپنی به روستاهای دیگری برود. همسایه ها وقتی متوجه رفتن ایشان شدند، کوپن هایشان را به او دادند تا برایشان قند بگیرد، وقتی برگشت دیدم، قند آنان را گرفته ولی قند ما را نگرفته است، وقتی از او سئوال کردم چرا قند خودمان را نگرفتنی ایشان گفت: چون آنها از من این کار را خواسته بودند و درست نبود که قند خودمان را اول بگیرم، بعد قند آنها را بگیرم. منبع سایت: http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=17981

آخرین تغییر ‏۱۳ مهر ۱۳۹۹، در ‏۲۱:۱۳