شهید جواد روئین فرد

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
نسخهٔ تاریخ ‏۲۸ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۱۹:۵۶ توسط Arameshi9706 (بحث | مشارکت‌ها)

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)
پرش به: ناوبری، جستجو

تاریخ تولد : نام : جواد محل تولد : اسفراین نام خانوادگی : روئین‌فرد تاریخ شهادت : 1365/01/18 نام پدر : علی‌اکبر مکان شهادت : تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌ گلزار : شهداء

خاطرات جواد خیلی علاقه برای رفتن به جبهه داشت و برای همین موضوع در منزل بحث و گفتگو می کرد . من هم به خاطر اینکه دو فرزند دیگرم در جبهه بودند نمی خواستم او هم به جبهه برود فرزندم یک شب به من گفت : پدرجان اگر برادران به جبهه رفته اند به وظیفه ی خودشان عمل کرده اند ومن هم باید به وظیفه ی خود عمل کنم امروز من به سن تکلیف رسیده ام و بر من واجب است که به جبهه بروم . شبی که جواد به درجه ی رفیع شهادت رسیده بود خواب دیدم که یک ماهی از دریا گرفتم واز دستم پرید. بعد از بیداربر من یقین شد که جواد شهید شده است . ایشان نزد پدر می رود و می گوید: " پدرجان به من اجازه رفتن به جبهه را بدهید که من هم در این ثواب شرکت کرده باشم. " پدرم در جواب او گفت: " شما که این همه عاشق جبهه هستید، من در جواب شما چه بگویم، اگر بگویم نرو می ترسم که گناه کنم و اگر هم بگویم برو برایم سخت است، با توجه به اینکه دو برادر دیگرت هم در جبهه هستند. " به هر شکلی رضایت گرفته بود و اعزام شده بود. شهید بعد از 8 روز که در مریوان اعزام شده بود از فرمانده خود ده روز مرخصی در خواست می کند و می گوید: " من باید بروم و دوباره از پدرم رضایت بگیرم، فکر می کنم آن رضایتی که قبلاً از پدرم گرفته ام از ته دل نبوده است. " جواد بر می گردد و پدرم می گوید: " بعد از گذشت ده روز به خانه برگشت." بعد از احوال پرسی گفت: " پدرجان من این همه راه را فقط برای رضایت گرفتن از شما آمده ام. " پدرم چشمانش پر از اشک می شود و در جواب می گوید: " مگر من به شما رضایت ندادم؟ " گفت: " فکر می کنم از ته دل نبود. " پدرم در جواب می گوید: " کاملاً رضایت دارم، برو و در جبهه های حق علیه باطل شرکت کن. " در ایام انقلاب روزی، سروان نوری با چند نفر سرباز به روستای روئین آمد. تا چند نفر از مردم حزب الله را از روستا ببرند. مردم بر سر او شورش کردند. همین جواد با سن کم یک چوب به دست گرفته بود که از خودش بزرگتر بود و می گفت:" من با همین چوب از خودم دفاع می کنم و با آنها مبارزه می کنم. " بار دومی که به جبهه رفت مدت آن چهل و پنج روز بود. اما بعد از مدتی که به جبهه رفته بود برگشت. بسیار خوشحال بود و روحیه بسیار خوبی داشت. او به من گفت: " پدرجان بیشتر به خاطر این آمده ام که از شما رضایت بگیرم، با خود فکر کردم، روزی که اعزام شدم شاید رضایت کامل نداشته اید و حال که آمده ام می خواهم مرا حلال کنی و رضایت کامل بدهید، که دوباره به جبهه حق علیه باطل برگردم. " و من هم اجازه دادم، و بعد از مدتی در جبهه به فیض عظیم شهادت نائل شد به یاد دارم آخرین باری که می خواست به جبهه برود، مادرم ناراحت بود و می گفت: " نرو. " او در حالی که اشک ازچشمانش سرازیر بود گفت: " من خواب دیده ام که حتماً باید به جبهه بروم، و وظیفه خود را انجام دهم. " با توجه به اینکه خانه ها آب نداشت، یک سطل دستش بود و می رفت برای خانه و هم برای گاوها آب می آورد. ایشان خیلی فضول هم بودند، یک لحظه سرجایش نمی ماند. یک روز سطل هفت ، هشت کیلوئی را برداشته بود که آب بیاورد ، می خواستاز رودخانه اب بر دارد که مادرم در آنجا بوده و می گوید: " تو نمی توانی. " شهید می گوید: " نصفه اب می کنم. " که ناگهان در رودخانه می افتد. مادرم نمی تواند بگیردش و فریاد می زند. و آب حدود 30 متر می بردش، که او را می گیرند. بعدها وقتی که ما می گفتیم: " باز هم می روی آب بیاوری؟" می گفت: " من می روم ولی این بار مواظب هستم و سطل را کمتر آب می کنم." یک شب در خانه نشسته بودیم که پدرم گفت: " باغ پائین را باید آب بدهیم. " قرار بود که من و پسر عمویم برویم و باغ را آب بدهیم. برادر کوچکتر از من (احمد) گفت: " شب نمی ترسید که بروید." بعد جواد که از احمد کوچکتر بود گفت: " بیا شرط بگیریم که من الان می روم تنها هم می روم و باغ را آب می دهم و بر می گردم." احمد گفت: " از کجا معلوم که ما الان بروی، شاید که صبح بروی." جواد گفت: " یک بیل را نشانی رویش بگذار و به من بده، من می روم و بعد بیل را همان جا می گذارم، بعد شما صبح برو ببین بیل هست یا نیست." اول انقلاب شهید صلیبی به منبر رفت و دوباره شاه و تجاوزهایش صحبتهای کرد. روز بعد از آن، سروان نوری به روستا آمد. من و خدابخشی با هم بودیم که سروان نوری آمد و گفت:" ملایتان کجاست؟" گفتم: " چه کسی را می گویی؟" گفت: " صلیبی را " شهید خدابخشی گفت: " نمی دانم. " سروان نوری گفت: " سرب به دهانتان می ریزم تا بگوئید که کجاست " بعد از این قضیه، مردم می خواستند که اسلحه های آنها را بگیرند که سروان نوری فرار کرد. روز بعد شایعه شد که کسانی که جلوی سروان نوری را گرفته اند، دستگیر می شوند. و نیروهای نظامی می خواهند بیایند و آنها را بگیرند. در همین زمان بود که بدون اینکه کسی به شهید جواد بگوید، ایشان سنگ به پشت بام می برد. و به شهید خدا بخشی می گویدک " این سنگها را پنهان می کنم و وقتی که سروان نوری آمد به او می زنم." شهید به پشت بام رفته بود و منتظر بود که آنها بیایند و ایشان با سنگهایش به آنها بزند. بعد از شهادت ایشان وقتی که مراسم عزاداری داشتیم، فرمانده ایشان هم آمده بودند، و می گفت: " من باید به هر شکلی که می شود در تشییع جنازه ایشان شرکت کنم. " من علت را پرسیدم، ایشان گفت: " شب می خواستیم یک راه کاری بزنیم، فرمانده ما گفت: " ده نفر بسیجی داوطلب را پیدا کنید، که راه را باز کنند."" من داخل گردان اعلام کردم، ایشان یکی از هشت نفری بود که داوطلب شده بود. به آنها گفتم می دانید کجا می رویم؟ شهید گفت:" برای شناسایی" گفتم: نه برای معبر باز کردن، مین هست ممکن است دست و پایتان را از دست بدهید. شهید در جواب من گفت: " ما وقتی از خانه آمدیم نگفتیم که می رویم عروسی، ما همانجا وصیت نامه نوشته ایم و آمده ایم." ایشان هم بعداً رفتند روی مین و شهید شدند. من گفتم: مگر ایشان جلو دار بود. گفت: " بله، با توجه به اینکه من باید جلو می رفتم، من داشتم یک مین را خنثی می کردم. بعد من به بچه ها گفتم: شما همین راسته را تا فاصله فلان قدر بروید تا ن بیاییم. من در حال خنثی کردن بودم که صدای انفجار آمد، که براثر انفجار مین ایشان شهید شدند و دو نفر پشت سر ایشان هم مجروح شدند."[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا