شهید علی اکبر محمد نژاد
rId4
کد شهید : 6533004
نام : علیاکبر
نام خانوادگی : محمدنژاد
نام پدر : حسن
تاریخ تولد :
محل تولد : بردسکن
تاریخ شهادت : 1365/10/20
مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :
شغل : یگان خدمتی :
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده
گلزار : شهداء
خاطرات
خواب و رویای دیگران درمورد شهید
موضوع : خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
راوی
متن کامل خاطره
شهید : علی اکبر محمد نژاد گوینده : محممد خواجه ـ دوست وهمرزم بعد از شهادت علی اکبر به همراه یکی دیگر از همرزمان یک تخته سنگ لوح مانندی را برای قبر او درست کرده بودیم وقتی می خواستیم بر روی مزارش نصب کنیم بنیاد شهید ممانعت کرد و گفت این سنگ کوچک است می خواهیم برای شهید سنگ قبر بزرگتری بنویسیم از این عمل بنیادشهید خیلی ناراحت شدیم تا اینکه یک شب درجبهه در سنگر بعد از خواندن دعاو نماز ومناجات خوابیدم در خواب علی اکبر را دیدم که وارد سنگر شد وگفت من می دانم که شما دلتان با من است و از اینکه بنیاد نگذاشته سنگ شما نصب شود ناراحت هستید و تاکید کر اصلاً ناراحت نباشید وسعی کنید که با بنیاد شهید هماهنگ باشید بعد یک عدد سیب به من داد که در همین حال از خواب بیدار شدم ومتوجه شدم سنگرمان خیلی معطر است و به گریه افتادم . 1- خواب و رویای دیگران در مورد شهید 2- ناظر و شاهد بودن شهید برامور
شجاعت و شهامت
موضوع : شجاعت و شهامت
راوی
متن کامل خاطره
یکی از ویژگی ها وخصوصیات بارز شهید علی اکبر محمد نژاد شجاعت وشهامتش بود او کارهای سختی را درجبهه انجام می داد که از عهده دیگران خارج بود یک روز یکی از رزمندگان اسلام مجروح شده بود و کسی جرات نمی کرد او را به عقب بیاورد چون شرایط خیلی سختی بود و علی اکبر به هر شکلی بود رفت وآن رزمنده را با خودش به عقب کشید که در نتیجه خودش نیز مجروح شد ولی رزمنده را به عقب منتقل کرد .
خواب و رویای دیگران درمورد شهید
موضوع : خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
راوی
متن کامل خاطره
بعد از شهادت پدر عزیزم علی اکبر محمد نژاد یک شب خواب دیدیم در یک منطقه عملیاتی و صحنه جنگ با پدرم هستم و او مرا در بغل گرفته و سر وصدای اسلحه ها می آمد در همان عالم خواب یک تیر از وسط پیشانی من رد شد و بعد پدرم دست به پیشانی من کشید وگفت دخترم نگران نباش چیزی نشده است صبح که از خواب بیدار شدم خوابم را برای مادرم تعریف کردم همان روز با مادرم برای خرید به خیابان رفتیم که ناگهان پایم به یک میله آهنی گیر کرد و در جلو مینی بوس برزمین خوردم و مینی بوس از رویم رد شده بود ومن بیهوش شده بودم ولی شکر خداوند فقط کمی پیشانی ام زخمی شده بود .
عشق به جهاد
موضوع : عشق به جهاد
راوی
متن کامل خاطره
علی اکبر عاشق عملیات بود به خاطر دارم یک دفعه که او در مرخصی بود عملیات کربلای پنج شروع شده بود و نتوانست به شروع عملیات برسد زمانی که آمد ومتوجه شد که عملیات آغاز شده نشست و شروع به گریه کردن نمود مدتی گریه کرد و برایم جالب بود که یکی برای خطرناک ترین کارها که شرکت در عملیات بود اشک بریزد و در تمام تلاشش را در ادامه عملیات کرد
منبع سایت: http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 18590