کد شهید: 6222479 تاریخ تولد : نام : علیمحمد محل تولد : اسفراین نام خانوادگی : محمدی تاریخ شهادت : 1362/01/24 نام پدر : محمدحسین مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : دانش آموز یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده گلزار : خاطرات عشق به جهاد موضوع عشق به جهاد راوی متن کامل خاطره
یادم می آید زمانی که موضوع رفتن به جبهه را با من درمیان گذاشت من خیلی ناراحت شدم ایشان به سراغ دو تا از دوستانش که در بسیج بودند رفته و آنهاهم قبول نکردند بعد به سراغ پدر و عمویش رفت و هر طور بود رضایت نامه را از آنها گرفت وبه سپاه رفت و خودش را معرفی کرد اما آنها کمی سنش را بهانه کرده بودند بعد عمویش شناسنامه علی محمد را دستکاری و سن ایشان را چند سال بزرگتر کرده بود و باز مجدد کوتاهی قدش را بهانه کرده بودند که ایشان مجدداً به سراغ عمویش رفت و با استفاده از کفشهای عمویش که پاشنه داشت کمی قدش بلند تر شد و هر طوری بود آنها را راضی کرده بود و وقتی که فهمید می تواند به جبهه برود آنقدر خوشحال بود شد که سر از پا نمی شناخت . تقید به مسائل شرعی موضوع تقيد به مسائل شرعي راوی متن کامل خاطره
ایشان دردوران راهنمایی مشغول تحصیل بود که یک روز پنجشنبه به روستا آمد و گفت : مادر هوس مربا کرده ام خیلی دوست دارم مربا درست کنی . من هم گفتم : که وسایل مورد نیاز مربا را نداریم که درست کنم . خاله اش فهمیده بود و یک کاسه مربا برایش آورد. من هم به عنوان صبحانه آنرا برای علی محمد آوردم درحین اینکه لقمه درست می کرد از من سوال کرد که مربا را چه کسی آورده ؟ گفتم : خاله ات . سریع خودش را عقب کشید وحتی لقمه ای هم که درست کرده بود نخورد وقتی علتش را پرسیدم گفت: چون که خاله با مادر شوهرش زندگی می کند و مادرشوهرش هم اهل نماز وروزه نیست من این مربا را نمی خورم وبه دیگران هم توصیه کرد که آنها هم نخورند . و من هر چه اصرار کردم که اینها بچه اند هیچ اشکالی ندارد ولی ایشان گفت : شما می خواهید بچه هایتان را با این جور لقمه ها بزرگ کنی و خیلی عصبانی شد . نوجوانی و جوانی موضوع نوجواني و جواني راوی متن کامل خاطره
یادم می آید یک روز من و علی محمد و غلامحسین مشغول بازی بودیم که علی محمد رو به من کرد و گفت : رمضانعلی من یک کاری می کنم که کلاه از روی سرت بپرد فقط کافی است که شما این بشقاب را دردستت بگیری ودست را زیر آن بزنی و بعد روی صورت بکشی . در همین حین صلوات بفرستی این موقع است که کلاه از سرت می پرد اینها اصرار می کردند و من هم قبول نمی کردم چونکه آن بشقاب را روی حرارت اجاق گذاشته بودند و ته آن نیز سیاه شده بود و به این ترتیب آنها می خواستند که صورت من سیاه شود و از آنها اصرار و از من انکار بالاخره با هم درگیر شدیم و غلامحسین دستهای مرا گرفت و علی محمد هم آن بشقاب را که داغ هم بود به صورتم چسباند وقتی که من سرو صداکردم تازه آنها فهمیدند که چه دسته گلی به آب داده اند و این بهترین خاطره ای است که من از آن دوران یاد دارم . تولد و کودکی موضوع تولد و کودکي راوی متن کامل خاطره
قبل از تولدش خواب دیدم که خداوند متعال به ما فرزند پسری عطا کرده است و حتی یک دفعه که به حرم حضرت رضا (ع) رفتیم در آنجا با پرندگان کوچکی فال می گیرند وزمانیکه فال حافظ را برداشتم در آن نوشته بود خداوند فرزند پسری به شما عطا خواهد کرد و برای من ثابت شد که فرزندمان پسر است و بخاطر علاقه به پیامبر و حضرت علی (ع) نام ایشان را محمد علی گذاشتیم و موقع تولدش گوسفندی را قربانی و از تمام اقوام وخویشان دعوت کردیم. تولد و کودکی موضوع تولد و کودکي راوی متن کامل خاطره
ایشان خیلی علاقه داشت که به مدرسه برود. واز من خواست تا ایشان را به مدرسه ببرم و با مدیر مدرسه صحبت نمایم هر طور بود مدیر مدرسه را راضی کردم اما بعد از مدتی که از رفتنش به مدرسه گذشت به علت اینکه سنش کم بود ایشان را بیرون کردند اما ایشان اصرار می کرد که گاهی هم به مدرسه می رفت تا اینکه یک روز مدیر مدرسه از رفتن وی شاکی شده بود و با یک بسته ی تغذیه به منزل ما آمد و گفت : که این بیسکویت را به پسرت بده و به وی بگو که دیگر به مدرسه نیاید . مبارزه با ضد انقلاب و منافقین موضوع مبارزه با ضد انقلاب و منافقين راوی متن کامل خاطره
یادم می آید هنگامی که برای ختم پدر شوهرم قرآن خوان دعوت کرده بودیم یکی از همسایه های ما هم که فرد ضد انقلابی بود به آن مجلس آمده بود اتفاقاً به علی محمد گفتم : که به دنبال این آقا برود ولی ایشان گفت : که او ضد انقلاب است و تمام شیشه های مغازه او را می شکند حالا شما می خواهیدکه م دنبال این آقا بروم. خلاصه اینکه من خودم رفتم زمانی که آنها در اتاق دیگر مشغول قرائت قرآن بودند درحین حرف زدن علی محمد صدای آن آقا را شنید و شناخت وخیلی ناراحت شد و بلند بلند به وی بد و بیراه و ناسزا می گفت : این کارهای او تماماً از روی ریا و تظاهر می باشد . خواب و رویای دیگران درمورد شهید موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد راوی متن کامل خاطره
یک شب پنجشنبه خواب دیدم که علی محمد به همراه یکی از اقوام از مشهد به منزل آمدن و با من روبوسی وسراغ مادرش را گرفت . مادرش هم در آشپزخانه بود و تا صدای علی محمد را شنید بیرون آمد و هر دوی آنها همدیگر را در آغوش گرفتند و روبوسی کردند و بعد آمد وکنار من نشست . از علی محمد پرسیدم که این مدت کجا بودی وسراغی از ما نگرفتی ایشان گفت : پدر من و دوستم را در میان کوهی زندانی کرده بودند که هیچ راه فراری نداشتیم من آنقدر این طرف و آن طرف پریدم و ا… اکبر گفتم تا اینکه راهی پیدا کردم وفرار کردم و به کوه اشاره کرد و گفت : که دوستم الان آنجا اسیر است و ا… می گوید او نیر آزاد می شود و وقتی از خواب بیدار شدم صدای اذان را شنیدم . عشق به جهاد موضوع عشق به جهاد راوی متن کامل خاطره
ایشان خیلی دلش می خواست که به جبهه برود اما چون سنش کم بود به وی اجازه نمی دادند که برود و گفته بودند که باید پدرت بیاید و رضایت بدهد و من هم وقتی دیدم ایشان اشتیاق زیادی برای رفتن به جبهه پیدا کرده است من نیز رفتم و رضایت دادم اما باز هم قبول نکرده و گفتند قدش کوتاه است و یادم است که ایشان به منزل عمه اش رفت و کفشهای شوهر عمه اش که کمی پاشنه داشت را گرفته بود و پایش کرده بود و به این ترتیب ایشان را جز افراد بسیجی برای آموزش به نیشابور فرستادند . خاطرات سیاسی موضوع خاطرات سياسي راوی متن کامل خاطره
یادم می آید انقلاب که پیروز شد علی محمد در کلاس سوم ابتدایی تحصیل می کرد و در اوائل انقلاب در روستای ما هنوز افرادی بودند که طرفدار شاه بودند یک دفعه ایشان به همراه چند نفر از بچه ها در ابتدا ورود به روستا ایستاده بودند و اتفاقاً یکی ازطرفداران شاه از آنجا عبور می کند که اینها با تیرکمان به طرف او نشانه رفته و به او می گویند مرگ بر شاه بگوید آن بنده خدا هم کنترل از دستش خارج وتصادف می کند که بعد از مدتی آن شخص به منزل ما آمد و گفت : شما بچه ها را وادار می کنید که این کارها را انجام بدهند و مارا در کوچه سنگسار کنند من نیز در جوابش گفتم : تقصیر من نیست ایشان نسبت به افراد شاهی خیلی حساس است . لحظه و نحوه شهادت موضوع لحظه و نحوه شهادت راوی متن کامل خاطره
هنگامی ?ه عملیات شروع شده وبد. نیروهای بسیجی بطرف دشمن حر?ت ?رده بودند ?ه تیری از طرف دشمن به پیشانی ایشان اصابت ?رده بود و در همان لحظه به شهادت رسیده بد. ولی من تا مدتها ف?ر می ?ردم. علی محمد اسیر است و زنده است و همگامی ?ه خبر شهادت ایشان را شنیدم شو?ه شده بودم و خوشحال شدم ?ه ایشان به آرزویش رسیده بود. منبع سایت: http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=18641