شهید شکراله خانی دهنوی
نام : شکراله محل تولد : مشهد نام خانوادگی : خانیدهنوی تاریخ شهادت : 1364/12/08 نام پدر :علیاصغر مکان شهادت : خاک عراق یگان خدمتی : تیپ ویژه شهداء مسئولیت : فرماندهیگاندریائی گلزار : بهشترضا خاطرات: یک روز در حالی شهید خانی دستة ویلچرم را گرفته بود و در مزار شهداء راه می رفتیم ، ناگهان چشمش به مزار شهید بزرگوار عبّاس ولی نژاد افتاد . پس از اندکی تأمّل به من گفت : پس جای ما کجاست ؟ در عملیات والفجر 9 بنده به عنوان مسئول پشتیبانی یکی از محور های عملیاتی منصوب شده بودم . روز سوم عملیات با برادر شکر ا... خانی جهت شناسایی و بعضی امورات دیگر به خط مقدم رفته بودیم . فاصله ما چون با دشمن خیلی نزدیک بود و دشمن روی منطقه کوهستانی قرار داشت بر ما مسلط بودند و ما را زیر نظر گرفته بودند . همین جور که در حال حرکت بودیم توسط توپ مستقیم دشمن که به ماشین ما اصابت کرد شکر ا... خانی به فیض عظیم شهادت نایل گردید و من هم دستم قطع شد . یک شب از گشت شب یک آدرسی به شکر الله خانی دادند آقای خانی هم به اتفاق چند نفر دیگر به آدرس که میدان سعدآباد بود حرکت کردیم در آنجا داروخانه ای بود به نام فرخ یکی از دانشجویان پزشکی به عنوان کمک دکتر مشغول خدمت بود آقای شکر الله خانی به عنوان جلو دار وارد دارو خانه شد و با اسلحه ای که در دست داشت آن دانشجو را دستگیر کرد دکتر داروخانه هم از این که دانشجوی دکترای دارو سازی دستگیر شده بود تعجب کرده بود ایشان عضو گروهک منافقین بود.
یادم است منزلی بود در حاشیه ی جاده ی سنتو که مافقین از آنجا تمام اطلاعیه ها و شبنامه ها را پخش می کردند در رابطه با این خانه شکر ا... خانی خیلی زحمت کشید از تیرهای برق بالا می رفت و عرق می ریخت و از این خانه گزارش تهیه می کرد نوع رفت و آمدها و افرادی که داخل بودند کنترل می شد که چه کسانی به آنجا رفت و آمد می کنند بعد از چند روز طرح عملیاتی توسط خانی تهیه شد و افراد عمل کننده مشخص شدند خانه در یک شرایط خاصی در محاصره قرار گرفت و بعد ایشان شخصاً وارد عمل شد درب خانه را زد افرادی که در خانه بودند متوجه حضور پاسدارها شدند به همین دلیل مقاومت نشان دادند در را باز نکردند ایشان از دیوار بالا رفت که در را باز کند در حالی که به طرفش تیراندازی می شد ولی ایشان خودش را داخل حیاط انداخت و در را باز کرد و وارد منزل شدیم بعد از کلی تلاش و کوشش توانستیم افراد منافق را دستگیر کنیم . یادم است برادرم شکر ا... یک روز به خانه ی ما آمد و گفت : خواهر توی خانه ات جا داری که من چند تا کتاب بگذارم آمد توی خانه و کتابهای خودش را توی لانه ای که درست کرده بود از خشت گذاشت و روی خشت ها را کاه گل کرد و یک پارچه انداخت من نفهمیدم آن کتابها چیست بعدها که از ایشان سئوال کردم گفت : آنها کتابهایی علیه رژیم شاه بودند یک روز وقتی برادرم شکر ا.. به خانه آمد دیدم تمام لباسهایش نفتی است و بوی نفت می دهد و چروک شده بود از ایشان علت این کار را سئوال کردم گفت: چیزی نیست داخل اتوبوس بودم که یک نفری گالن نفت دستش بود مقداری روی لباسم ریخت و لی بعدها که شهید شده بود یکی از همسایه هایمان آمده بود و می گفت : خدا انشا الله پسرتان را بیامرزد من همسایه ی شما هستم توی انقلاب در موقع سردی هوا این پسر شما برای ما نفت می آورد. یک روز رفتم خانه ی مادرم دیدم همه ناراحت هستند . پرسیدم چی شده است؟ گفتند دو تا برادرت دعوا کرده اند.پرسیدم چرا ؟ گفتند داداش بزرگت علی آقا می گوید عکس شاه را توی خانه بزنیم ولی شکر ا.. می گوید عکس امام را بزنید سر این موضوع دعوا کردند آخر به این نتیجه رسیدند که عکس شاه و امام را در خانه نصب کنند به محض اینکه انقلاب پیروز شد شکر ا.. عکس شاه را پاره کرد و عکس امام نصب بود وقتی داداش بزرگم آمده بود شکر ا.. به ایشان گفته بود داداش جان راضی باش من عکس شاه را پاره کردم ریختم داخل سطل آشغال . یک روز به اتفاق شکراله خانی برای شناسایی محلی می رفتیم یک کیف سامسونتی داشت که داخلش یک مسلسل برتا بود با با موتور سیکلت از مقر حرکت کردیم به طرف عدل خمینی - این روز همزمان شده بود با سخنرانی دکتر بهشتی در مشهد - از چهارراه که عبور کردیم یک تعدادی از بچه ها ی منافق وسط چهاراه دور پلیس حلقه زده بودند و شعار مرگ بر بهشتی می دادند سر چهاراه پیاده شدیم و موتور را پارک کرد کیف را روی ویترین مغازه ی ساعت فروشی گذاشت و به صاحب مغازه گفت این کیفم را نگهدار اسلحه را برداشت و رفت وسط چهار راه اول یک سیلی توی گوش آن پلیس زد و گفت مردک تو پلیس جمهوری اسلامی هستی که یک عده منافق دور تو جمع شده وشعار می دهند تو چیزی نمی گویی بعد هم یک رگبار هوایی گرفت منافقین فرار کردند یک تعدادشان را تعقیب کردیم و حدود 8 نفرشان را گرفتیم وآوردیم تحویل مقر دادیم. سایت یاران رضا http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7852