شهید مسیح خدابنده

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
نسخهٔ تاریخ ‏۳ دی ۱۳۹۹، ساعت ۲۱:۵۸ توسط Rahimi98 (بحث | مشارکت‌ها)

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)
پرش به: ناوبری، جستجو

نام : مسیح‌ محل تولد : بجنورد نام خانوادگی : خدا بنده‌ تاریخ شهادت : 1366/02/01 نام پدر : ذبیح‌اله‌ مسئولیت : رزمنده‌ خاطرات: به یاد دارم آخری باری که مسیح می خواست به منطقه برود خواب دیده بود که داخل هواپیما است و از داخل هواپیما بیرون پرت شده است . مسیح به من گفت: مادر جان بروید صدقه ای بیندازید . گفتم : چرا ؟ گفت : مادر جان سوال نکنید . و موقعی که از روستای درق به سول تهران حرکت کرد در منزل دایی اش خوابش را تعریف کرده بود . وقتی که از تهران به سمت منطقه حرکت کرد به پسر دایی اش گفته بود این سفر آخری است که من می روم و این بار شهید می شوم . یادم می آید وقتی که می خواست به عضویت سپاه درآید به پدرش گفت: باباجان اجازه بدهید من پاسدار شوم. چقدر خوب است که انسان در سنگر بمیرد و چه ننگ است که در بستر بمیرد . خدای شما هم بزرگ است . پدرش راضی شد و گفت : برو فرزندم در پناه خدا باش . یادم می آید 13،14 ساله بودکه می خواست عازم جبهه شود. وقتی از من و پدرش اجازه خواست پدرش گفت : نیاز نیست که شما به جبهه بروید و از مملکت دفاع کنید. آنگاه مسیح گفت : پدرم پس چه کسی به جبهه برود و بعد به شوخی گفت : شما هم باید به جبهه بروید. یادم می آید در دوران کودکی مسیح از روی پشت بام افتاد و دستش شکست . نذر کردم که اگر خداوند فرزندم را شفا بدهد 100 تومان به ضریح علی بن موسی الرضا بیندازم . خداوند ایشان را شفا داد و من نیز نذرم را ادا کردم . یادم می آید وقتی که می خواست به جبهه برود چون مخالف رفتن ایشان بودم در لحظه ی خداحافظی گفت : پدرم ، مادرم و خواهرانم امروز دفاع از مملکت بر همه لازم است اگر من نروم دیگر نرود پس چه کسی باید از مملکت دفاع کند . سایت یاران رضا http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7900