بسمه تعالی
نام : کریملو / محمدرضا
نام پدر : جعفرقلی
تاریخ تولد : ۱۳۴۱-۱۲-۰۶
محل تولد : هونجان - شهرضا
تاریخ شهادت : ۱۳۶۵-۱۲-۹
محل شهادت : شلمچه - کربلای 5
شهرستان : شهرضا
یگان : بسیج
مسئولیت : رزمی تبلیغی
تحصیلات : حوزوی
گلزار : جاوید الاثر
زندگینامه
طلبة شهید: محمدرضا کریملو ما بودیم و شهیدان؛ این گلهای بیخزان بوستان ایمان که در پاییز هم طراوت بهار را داشتند. ما بودیم و لالههای گلچین شده که به میهمانی خدا رفتند. شهیدان روحانی شجرهنامهای خونین دارند، با شاخ و برگی از جهاد و شهادت که ریشه در فرات عشق و علقمة ایمان دارد، با الهامی که از محراب خونین کوفه و صحرای سرخ کربلا و مظلومیت امامان و حماسة سربداران و آیات قرآن و خطبههای شور انگیز نهج البلاغه گرفته است. حرکت در خط «خدمت» توفیقی بزرگ و قلب را در خدمت انقلاب قرار دادن و با سر و جان سرباز دین بودن، سعادتی بزرگتر است.
شهید بزرگوار «محمدرضا کریملو» از این توفیق یافتگان سعادتمند بودکه آرامش وجدان را تنها در سایة تعهد و تلاش و کوشش جستجو میکرد و عزّت را در عبودیت خدا میدانست. افتخار را از آستان اهل بیت عصمت و طهارت(علیهمالسلام) میطلبید و تشنگی روح را با زمزمة نیایش فرو مینشاند. در سال 1341 در روستای «هونجان» از توابع شهرضا و در خاندان دین باور، طفلی معصوم و پاک به نام «محمدرضا» به دنیا آمد که این معصومیت را تا سالهای پایان زندگی به همراه داشت. کم کم دوران کودکی محمدرضا به پایان رسید و پای به عرصه مدرسه و محیط دبستان گذاشت.
دورة ابتدایی را در زادگاهش به پایان رساند، سپس دروس راهنمایی و دبیرستان را با موفقیت در شیراز پشت سر گذاشت. بعد از این دوره زندگی، محمدرضا قدم به شکوفای جسمانی و روحانی جدید نهاد. او دارای روحیة حقیقت جویی بود و به دنبال گمشدة خویش، راهی را انتخاب کرد تا خود را به خیمهگاه ولی عصر(عجلاللهتعالیفرجه) نزدیکتر ببیند، لذا قدم در محیط پاک حوزه نهاد و در شهر مقدس قم رحل اقامت افکند.
بعد از مدتی در حوزه علمیة شیراز، تحصیلات حوزوی را تا اتمام مقطع مقدمات حوزوی به پایان رساند. با شروع جنگ تحمیلی او نیز مانند جوانان مخلص و شجاع آماده نبرد با دشمن کافر شد و مردانه در جمع اصحاب امام عشق به مصاف یزیدیان زمان شتافت. هفت مرتبه حضور در میدان نبرد و هر بار فقط به عشق شهادت، نشان از شجاعت و مردانگی این دلدادة کوی عشق داشت. عملیات کربلای 5 آخرین عملیاتی بود که محمد رضا در آن شرکت کرد و به این ترتیب این دلباختة کوی یار با اقتدا به مولایش، سیدالشهدا(علیهالسلام) جوانمردانه ایستادگی نمود. سرانجام دفتر عشق و عاشقی زندگیاش در 9/12/1365 در کربلای شلمچه برای همیشه بسته شد و شربت گوارای شهادت را نوشید، اما یاد محمد رضا برای همیشه جاودانه شد. او هرگز از قلبها نمیرود، اگر چه ظاهراً در بین انسانهای خاکی زندگی نمیکند، اما یاد رشادتهایش همواره با هر وجدان بیداری قرین است. پیکر خونین و مقدسش پس از تجلیل و تشییع با شکوه مردم شهید پرور، در زادگاهش به خاک سپرده شد. «پرواز در آشیانهای خلد برین بر او مبارک باد»
وصیت نامه
بسم الله الرحمن الرحیم
«تلک الدار ا لآخره نجعلها للذین لا یریدون علوّا فی الارض و لا فسادا و العاقبه للمتقین»(قصص/83)
«ما این دار (بهشت ابدی) آخرت را برای آنانکه در زمین اراده علو و فساد و سرکشی ندارند، مخصوص میگردانیم وحسن عاقبت، خاص پرهیزگارانست».
اکنون که فرصتی به دست آوردم تا پس از مدتها- که از منزل همیشگی و تعبد مقدسم و مشهد معینم دور بودم- باز به آن دیار خونین بروم و با آنانی که سوره های قرآن را زمزمه میکردند و در وجب به وجب خاک مقدس جنوب و غرب، بدنهای پاک و مطهرشان را به ودیعه نهاده و پیام حسین زمان را لبیک گفتند، ملاقاتی کنم و این پیکر دنیاآلود و شیطان صفت را با مالیدن به جای پای عزیزان از خون گذشته، تطهیر نمایم.
خدایا! تو خود شاهدی که بارها میشد تو را به بزرگی و عظمتت قسم می دادم که ای مولای من! دوست ندارم، بلکه خجالت می کشم که در بستر خواب و به مرگ طبیعی دار فانی را وداع گویم. آرزو دارم که بدنم در راه خدا تکه تکه و خونم بر روی زمین جاری شود و شهادت -که والاترین مقام است - نصیبم گردد. خدایا! از آن روزی می ترسم که از کثرت گناهانم مفصلهایم از هم جدا گردد، چشمهایم پر از آتش شود و پیش مولایم حسین سر به زیر باشم. خدایا! اگر این بدنم در شعله های آتش بسوزد و پودر شود و خاکستر آنرا، باد به هوا ببرد - که آثاری از جسم خاکی ام باقی نماند- باز هم گناهانم پاک نمی شود و روسیاه می مانم. ای خدای من! تو را رحمان و رحیم یاد میکنم و آرزوی شهادت از تو درخواست می کنم.
خدایا! چون زمان اقتضی می کرد که دفاع از اسلام و انقلاب نمایم، به عشق تو روانه جبهه شدم، چون حقّانیت آخرتت برایم یقینی بود، آمدم که در مقابل کفر بایستم و جانم را فدا نمایم. پروردگارا! نه به خاطر بهشتت و نه به خاطر ترس از جهنمت، طلب شهادت می کنم، بلکه به خاطر آن مقام والائی که تو به شهیدان عطا میکنی و با حسین –علیه السلام-]محشور[ مینمایی و آنها را دور از حسین–علیهالسلام- نمیکنی، میباشد. و اینکه فراق تو مرا اذّیت میکند که دوست دارم بسوزم اما دوست ندارم از تو جدا باشم، هر چند که لایق چنین مقام و عزت نمی باشم اما امیدی که به تو دارم دلم را آرامش می دهد.
خدایا! مگر بین عاشق و معشوق چه رمزی است؟ چه چیزی باعث می شود که آنها از فراق همدیگر رنج ببرند؟ آن نیمه شب که عاشق بلند می شود و با چشمانی پر از اشک با معشوق خویش -یعنی خدا- صحبت میکند، خدا میگوید: در این نیمه شب که همه در سکوت مطلق به سر میبرند، از من چه میخواهی؟ آرامش و تسکین قلب به او میدهد چرا که «الا به ذکر الله تطمئنّ القلوب»(رعد/28). پروردگارا! تو را به سر بریده حسین –علیه السلام- که جلوی زینب –سلام الله علیها- با چوب خیزران بر دندانهای مبارکش می زدند و تو را به آن لحظه ای که امام رضا –علیه السلام- با زهر انگور جگرش از هم پاشید و تو را به فرق شکافته مولای متقیان علی بن ابیطالب –علیه السلام- شهادت در راهت را نصیبم گردان. بارالها! اگر ]خواهش[ میکنم محتاجم، نمی خواهم خجالت بکشم، دوست ندارم امانتی را که به دست پدر و مادرم سپرده بودی در راه باطل از بین برود.
خدایا! والدینم را روسفید کن. مادر جان! شما هاجر زمان هستید که فرزندتان را در راه خدا قربانی کردهاید و نباید غمگین باشی، مگر کسی که امانت الهی را سالم به دست صاحبش سپرده، محزون و ناراحت می شود، نه. باید خوشحال شوی و افتخار کنی که شیر پاکت، راهی شده برای گشودن آخرتت. مادر جان و خواهران عزیزم! میدانم که آرزوی دامادی مرا داشتید ولی بدانید که من در جبهه داماد شدم، حجلهام سنگرم بود، عروس حجله اسلحهام بود، جشن دامادی من شبهای حمله و شیرینی آن، گلوله و فشنگ بوده است. امیدوارم که مرا ببخشید و دعای خیر بنمائید که خدا مرا بیامرزد. بارالها! عشق به شهادت بین من و دوستانم -همچون کاظم و سید محمد و ... -رابطه برقرار کرد.
خدایا! به ستارگان درخشان بگو نتابند، به خورشید بگو سر از افق بیرون نیاورد، به شب بگو که روز نگردد، به ماه بگو که دیگر نتابد، به سنگها بگو از هم بشکافند، به زمین و جویبار بگو که گریه کنند، چون که یاران وفادار خمینی همه رفتند و ما از غافله عقب ماندیم. اما شما پدر عزیز! مرا حلال کنید، چون فرزندی خوب برایتان نبودم، امیدوارم که خداوند به شما صبر عظیم عطاء کند.
برادر عزیزم علی اکبر! ای سرور من، ای راهنما و معلّم من، سلام و درود بر شما که راه مقدّس اسلام را خوب شناخته ای، راهت را به خوبی ادامه بده و هیچ غمگین و ناراحت نباش، دلم می خواهد اگر شهادت نصیب حقیر گردید، شما به تمام اقوام و خویشان، مخصوصا به پدر و مادرم دلداری بدهید و در مقابل مردم قطره اشکی نریزی، چون دشمن خوشحال می شود و دوست ناراحت. پس صبر را پیشة خود ساز و در مقابل کفر بایست. در ضمن مواظب علی عزیزم باش و او را در راهنمایی تنها نگذار. چند کلامی با برادران و روحانیون معظّم دارم: ای حافظان قرآن و اسلام، ای طلایه داران دین اسلام مواظب باشید که افرادی لباس مقدّس پیغمبر –صلی الله علیه و آله- را دزدیده و گرگ در لباس میش شدهاند، مقام و حبّ دنیا آنها را گرفته، اینان خطری بزرگ برای اسلام هستند، بلکه خطرشان از آمریکا و شوروی بدتر است، میخواهند خودشان را مطرح کنند.
امام عزیز را تنها نگذارید، و از ]ایشان[ حفاظت کامل بنمائید، امام بود که به شما عزّت و شرف داد، هیچ می دانید چه بودید و حال چه شدید. نسبت به سخنان امام صحه بگذارید مواظب باشید از امام جلو نیفتید. چرا که امام سجاد –علیه السلام- میفرماید: (المتقدم لهم مارق و المتاخر عنهم زاهق و اللازم لهم لاحق). در خاتمه از شما میخواهم که بعد از تشییع جنازه و بعد از طواف در شاهچراغ – مرا به وطن اصلیام، هونجان برگردانید. جملهای با استاد گرامیام جناب حاج سیّد علیاصغر دستغیب: ای پدر عزیزم، ای کسی که - در مدت زمانی که کنارتان بودم- از راهنماییهای پدرگونهات دریغ نکردی، مرا ببخشید و حلال کنید، می دانم که بنده حقیر حق استادی را ادا نکردم، امیدوارم که دوستان دیگر تا سر حدّ امکان، فیض کامل را از شما ببرند. از دوستان و طلّاب عزیز طلب حلالیّت مینمایم و همه آنها را به خدا می سپارم. خدایا! خدایا! تا انقلاب به مهدی خمینی را نگهدار[۱]
نگارخانه تصاویر
پانویس
- ↑ سایت خین
