بسمه تعالی
تاریخ تولد : 1341/05/01
نام : محمد
محل تولد : مشهد
نام خانوادگی : برومندراد
تاریخ شهادت : 1367/05/11
نام پدر : عباسعلی
گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان
نوع عضویت : سایر شهدا
مسئولیت : جهادگر
خاطرات
- به خاطر دارم وقتی که پسرم محمد از جبهه به مرخصی آمده بود. ما به منزل ایشان رفتیم. در بین صحبت هایمان همسرش به او گفت: شما تاکنون چندین بار به جبهه رفته ای و هرگز در خانه نیستی و ما همیشه تنها هستیم که من هم به پشتیبانی عروسم گفتم: آری محمد دیگر جبهه نرو و پیش زن و بچه ات بمان. اما ایشان در جواب گفتند: شما باید افتخار کنید که فرزندتان در راه خدا به شهادت می رسد در ضمن بعد از شهادتم هم خواهرانم باید زینب گونه و شما مادرم همچون لیلا، صبر داشته باشید و راه شهیدان را ادامه دهید. شما نباید بگوئید حوصله ام تمام شده یا سر رفته و تنهاییم، شما هنگامی صبرتان تمام و تنها می شوید که وطن و ناموس ما به دست آمریکا و دشمنان غاصب بیفتد. اکنون شما باید صبر کنید و ما را تشویق به نبرد و جبهه رفتن نمائید و همچون حضرت زینب سلام الله علیها، ادامه دهنده ی راه شهدای کربلا باشید. وقتی این حرفها را از زبان پسرم محمد شنیدم، گریه مان گرفت و دیگر در مورد نرفتن او به جبهه، حرفی به میان نیاوردیم .
- پسرم محمد برومند راد به حضرت امام خمینی(ره) علاقه ی خاصی داشت به خاطر دارم هنگامی که حضرت امام(ره) از پاریس به تهران آمدند، پسرم محمد ما را برای استقبال امام(ره) با خود به تهران برد. ما به منزل برادرم که در بحبوحه ی انقلاب کشته شده بود رفتیم. البته شب قبل از عزیمت ما به تهران محمد به من گفت: مادر شما باید دو پرچم ایران که پرچم رژیم شاهنشاهی می باشد و در فلکه ی گناباد نصب شده است را پائین بیاوری و طوری که کسی نفهمد به خانه بیاوری و موقع اذان مغرب که موقع افطار است و خیابان ها خلوت، پرچم ها را به حوزه علمیه بیاور تا من آنها را آتش بزنم و من این کار را انجام دادم و نیز هنگامی که در تهران بودیم ایشان در نصب اعلامیه و چسباندن آنها بر روی دیوار به دیگر افراد که انقلابی بودند کمک می کرد و از هیچ کاری در مورد افشاگری رژیم به مملکت دریغ نمی کرد و فعالیت داشت و با شجاعت تمام مقابله می کرد .
- به خاطر دارم هنگامی که پسرم محمد به دنیا آمد من گفتم: آب بیاورید تا وضو بگیرم و با وضو فرزندم را شیر بدهم. بعد از این که اولین بار به محمد شیر دادم به خواب رفت و من هم چون خسته بودم خوابیدم. در عالم خواب دیدم که یک نفر داخل منزل شد، در حالی که دست در بدن نداشت و آستین هایش باد می خورد سئوال کردم شما کی هستید؟ دستان تان چه شده است؟ آن شخص نورانی گفت: من ابوالفضل هستم برادر سیدالشهدا. فرزندی که به دنیا آورده ای را گرا می بدار و او را به فرا گیری قرآن آشنا کن، زیرا این فرزند نزد شما امانت است. یک مرتبه از خواب پریدم و تصمیم گرفتم نامش را عباس بگذارم. ولی همان شب همه ی اقوام جمع شدند چند نام برای او انتخاب کردند و در بین صفحات قرآن قرار دادند که اسم محمد درآمد و من هم در مورد خوابی که دیده بودم حرفی به میان نیاوردم و نام محمد را برایش انتخاب کردیم.
تا این که بعد از هفت روز گوسفندی را که داشتیم ذبح کردیم و گوشتش را بین اقوام و فقرا تقسیم نمودیم . سپس استخوان های گوسفند را در کیسه ای گذاردیم و برای سلامتی پسرم محمد آنها را زیر خاک دفن کردیم. از آن موقع به بعد تا جائی که امکان داشت با وضو به بچه شیر می دادم حتی گاهی با اعتراض همسایه ها روبه رو می شدم ولی به روی خودم نمی آوردم و می گفتم: ثواب دارد، بچه کمتر شیر می خورد و مثل این است که غذای بهشتی خورده باشد ولی هیچ گاه در مورد خوابی که دیده بودم به کسی حرفی نزدم تا الان که پسرم محمد شهید شده است و من افتخار می کنم که امانت را صحیح و سالم به صاحبش برگرداندم .
- به یاد دارم یک روز در سن کودکی پسرم محمد به خانه ی همسایه رفته بود وقتی به خانه برگشت دیدم جزوه های کوچک قرآن را به دست گرفته است و از من خواست تا برایش از آن کتاب ها بخرم و فراگیری قرآن را بیاموزد. برای همین پیش پسر همسایه می رفت و قلم و کاغذ می گرفت و از روی خطوط قرآن می نوشت. کمی که بزرگتر شد او را به اکابر فرستادیم تا قرآن بیاموزد. یک شب تا ساعت 12شب به خانه نیامد. بطوری که بیشتر اوقات ما را نگران می کرد، و ما می ترسیدیم که مبادا دوستان و رفقای بد او را به راه بد کشانده باشند وقتی به خانه آمد علت دیر کردنش را پرسیدم: گفت: مادر نگران من نباشید چون در مراسم روضه خوانی و دوره قرآن که در مسجد برگزار شده بود شرکت کرده بودم و از بابت من خاطرت آسوده باشد .
- پسرم محمد برومند راد بسیار مهربان بود و با بقیه فرزندانم کاملاً متفاوت بود . به خاطر دارم یک روز که خیلی خسته بودم در اتاق خوابیدم تا کمی استراحت کنم اما از آنجایی پسرم محمد علاقه و احترام خاصی برایم قائل بود رفته بود و رو انداز آورده بود و رویم انداخته بود و به کسی اجازه نداده بود که مزاحم من شود و سر و صدا کند، وقتی از خواب بیدار شدم از او پرسیدم: محمد چرا با من چنین برخوردی داری و مهربانی می کنی؟ شاید من می خواهم بمیرم دیدم ایشان گریه اش گرفت و گفت: نه مادر من این حرفها را نزنید، من می خواهم شما را به زیارت مکه و کربلا ببرم و در همان جا درس علمیه بخوانم و شما هم کنار من باشید. این حرفها را در شرایطی می زد که هشت سال بیشتر نداشت .
- به یاد دارم هنگامی که پسرم محمد برومند راد از جبهه به مرخصی آمده بود. یک روز به ایشان گفتم: تو حال صاحب همسر و فرزندانی هستی و چندین مرتبه به جبهه رفته ای. دیگر به جبهه نرو، پیش خانواده ات بمان آنها به تو نیاز دارند. ایشان در جوابم گفتند: من برای رضای خدا به جبهه می روم و اگر لایق شهادت در این راه باشم هیچ گلایه ای ندارم و من برای شهادت است که به جبهه می روم و تا زمانی که نصیبم نگردد بر نمی گردم زن و فرزند را خداوند داده است، خداوند هم همیشه یاری رسان است و بندگان خود را فراموش نمی کند به خدا می سپارم، بعد شما و مادر هم هستید خاطرم جمع است، دیگر حرفی نتوانستم بزنم و با رفتن مجدد او به جبهه موافقت کردم .
-به خاطر دارم زمانی که پسر بزرگترم حسن در جبهه حضور داشت، و مدتی از رفتنش گذشته بود و ما از او بی خبر بودیم. برای همین مادرش نگران شده بود و مدام غصه می خورد پسرم شیخ محمد به مادرش گفت: مادر جان غصه نخور، اگر برادرم در جبهه شهید شده باشد من باید به جبهه بروم و جایش را پر کنم و اگر آن وقت من هم شهید شدم شما مادر دو تا شهید هستید و افتخار بزرگی نصیبتان می گردد . که مادرش شروع به گریه کردن نمود. محمد گفت: مادر از خدا بخواهید که پسرانتان در راه خدا شهید شوند و شربت شیرین و گوارای شهادت را بنوشند و هنگامی که خبر شهادت مان را هم برایتان آوردند باید زینب وار زندگی کنید و برایمان اشک نریزید و افتخار کنید .
- یکی از همرزمان همسرم محمد برومند راد نحوه ی شهادتش را این گونه نقل می کند : ایشان در شب سه شنبه همراه جمعی از برادران رزمنده به مناسبت عید سعید غدیر خم و افتتاح مسجد که در آبادان بود رفتند و به علت عدم وجود بنزین و پایگاه هایی برای وسیله سبک، به وسیله ی یکی از بنز مایلرها به منطقه ی آبادان عزیمت کردند و پس از برگزاری مراسم در ساعت10:30 دقیقه ی شب که نیروها در حال برگشت به پایگاه بودند. تقریباً نزدیکی های منطقه عملیاتی شهید دشتی در کیلومتر آبادان5، فاو، جاده رسول الله بود که شهید محمد برومند همراه برادران رزمنده به همراه بنز مایلر به راه می افتند که در بین راه یک وسیله نامشخص که با چراغ های پر نور، سو بالا از سمت مقابل در حال عبور بود که در اثر نور قوی چراغ های جلو و عدم دید کافی راننده بنز مایلر و نامناسب بودن جاده وجود دست اندازهای بزرگ و کوچک در جاده باعث انحراف از مسیر اصلی خویش شده و با مواجه شدن با پل لوله ای راننده بنز مایلر کنترل خویش را از دست می دهد و ماشین واژگون می گردد. که متاسفانه در این حادثه عده ای از برادران مجروح و به بیمارستان علی ابن ابیطالب علیه السلام منتقل می گردند و صد افسوس که برادر محمد برومند راد به درجه ی رفیع شهادت نائل می گردد و با شهدای صدر اسلام و ائمه معصومین محشور می گردید و به آرزوی دیرینه ی خود رسید .
- به خاطر دارم یک شب در حال شستن حیاط منزل بودم، وقتی به خانه آمدم از فرط خستگی کناری نشستم تا کمی استراحت کنم. یک مرتبه دیدم لامپ اتاق خاموش و روشن شد، بلند شدم که ببینم لامپ چکار است. دیدم دیوار حال، پر از شاپرک شده و یک شاپرک خیلی بزرگ، وسط آنها نشسته است. همان جا فکر کردم که برای همسرم محمد برومند راد اتفاقی افتاده است. چون ما روی شاپرکها عقیده ی خاصی داریم که ممکن است خرافی باشد. ما عقیده داریم وقتی که شاپرکها می آیند، خبر از مرده می دهند. آن شب دلشوره ی عجیبی داشتم و خوابم نمی برد. تا این که بعد از چند روز خبر شهادت همسرم محمد را برایم آوردند. درست در همان لحظه نیز همسرم به شهادت رسیده بود. درست در همان ساعاتی که شاپرکها را روی دیوار حال دیدم. آخر شب، حدود 11 تا 12نیمه شب بود که ایشان مجروح می شود و در ساعت 12نیمه شب به فیض عظیم شهادت در راه خدا نائل می گردد .
- به خاطر دارم زمانی که پسرم محمد درس طلبگی می خواند یک روز برای سخنرانی همراه حاج آقا باصری به حوزه ی علمیه ی مشهد رفته بودند که منافقان حمله می کنند و حاج آقا باصری را با تیر می زنند و محمد و چند تن دیگر که داخل حوزه محصور بودند، پنهانی فرار کردند و به گناباد آمدند. تقریباً یکی، دو هفته ای از این ماجرا گذشت که محمد پیش من آمد و گفت مادر باید به مشهد بیائید و دختر یکی از اقوام خودتان را برای من خواستگاری کنید، گفتم من که در مشهد فامیلی ندارم. ایشان گفتند چرا دارید؟ سپس ماجرای آشنایی خود را با فامیل من تعریف کرد و گفت: روزی در کوهسنگی مشهد در مسجد محل سخنرانی می کردم که منافقان حمله کردند و خواستند مرا ترور کنند که این خانم (یعنی مادر دختر) که دختر عموی شماست مرا در پناهگاه چادرش مخمصه نجات داد و مرا با خود به خانه اش برد و در آنجا بود که با دخترش آشنا شدم. حالا از شما می خواهم که آن دختر را برایم خواستگاری کنید. سپس من و پدرش به مشهد رفتیم و با سادگی بی آلایشی و مهریه کم دختر عمویم را خواستگاری نمودیم و مراسم ازدواج و عروسی را خیلی ساده برگزار کردیم که ثمره این ازدواج دو فرزند برای پسرم بود که یک دختر به نام نجمه و یک پسر به نام مرتضی دارد .
- به خاطر دارم اولین باری که پسرم شیخ محمد می خواست به جبهه اعزام شود حدودا 16 الی 17 ساله بود که به جبهه رفت. ایشان در اولین اعزام خود به جبهه از فرماندهشان خواسته بود که ایشان را به خط مقدم بفرستد. تا رو در رو با دشمنان بعثی بجنگد. چون پسرم محمد روحانی بود کار پشت جبهه را به او محول کردند که موجب ناراحتی اش می شد و می گفت: مرا به جلو بفرستید تا به آرزوی خود برسم. در حالیکه بسیاری از رزمندگان بودند که دوست داشتند در کارهای پشت جبهه کمک کنند و از مهلکه آتش جلوی خط مقدم بدور باشند .
- به خاطردارم قبل ازانقلاب شبی برادرم شیخ محمد برومند راد همراه یکی ازدوستانش درحال اعلامیه پخش کردن بودند که ناگهان دو سرباز رژیم را می بینند که به طرف آنها می آیند. آنها با سرعت زیاد ازآنجا دورمی شوند وزیریک پل رفته وچند ساعت را درآنجا سپری می کنند تا مأموران بروند. تقریباً ساعت 12 شب بود که به خانه برگشت درحالیکه لباسهایش کثیف وخاکی بود وقتی علتش را پرسیدم گفت: که چنین ماجرایی برایمان رخ داده وهیچ وقت ازفعالیت وپخش اعلامیه دست بردارنبود بعد ازانقلاب نیزدرحوزه علمیه نواب مشهد مشغول به تحصیل وتبلیغ اسلام بود .
- به یاد دارم روزی به قصد زیارت حرم امام رضا (ع) به مشهد آمدیم. وقتی به خانه پسرم مهدی برومند رفتیم دیدیم درب بسته است وچراغهای خانه خاموش می باشد برای همین به منزل آقای حسینی دوست مهدی رفتیم وگفتیم: عروسمان ، عروسمان کجاست؟ درمنزل نبود نگران شدم.آقای حسینی گفت: آقای بومند به مسافرت رفته است وهمسرش مرضیه خانم اینجاست ودرمنزل ما می باشد وهمراه آقای حسینی به منزلشان رفتیم. بعد ازکمی استراحت به حرم رفتیم وزیارت نمودیم وبرگشتیم . هنگامیکه به خانه آمدیم نوه ام جلو آمد وگفت: مادربزرگ دائی علی شهید شده است گفتم: پس پدرت کجاست؟ گفت: به مسافرت رفته. افسوس خوردم وگفتم : هنوزچهلم برادر بزرگترم تمام نشده که برادردیگرش شهید شده است. مادرعروسم جلو آمد و گفت: برویم خانه ما مرضیه خانم آنجاست وعلی هم شهید شده است .
وقتی به خانه رسیدیم دیدیم آقای حسینی که دفتردار مقام معظم رهبری درتهران بود به آنجا آمده وهمه فامیل جمع شده اند ، من رو به پدرخانم پسرم محمد کردم وبعنوان دلداری به اوگفتم: خداوند به شما صبربدهد که دو فرزندتان شهید شده است. یهکهو دیدم عروسم کیف دستی محمد را دستش گرفته و دنبال وصیت نامه اش می گردد ، با وجود اینکه آنها واقعیت را به من نگفته بودند. خودم متوجه شدم که پسرم محمد شهید شده است نه علی. که آقای حسینی جلو آمد ودرحالی که گریه می کرد گفت: شیخ محمد شهید شده است وما به خاطر اینکه شما ناراحت نشوید هدفی به شما حرفی به شما نزدیم واینگونه بود که خبرشهادت پسرم شیخ محمد را به من دادند. من با توکل به خداوند وقدرت خدا ، صبروبردباری کردم و روحیه ام را نباختم وافتخارمی کنم که پسرم درراه اسلام وقرآن به شهادت رسید وهمانجا گفتم: خدایا خودت قبول کن ، امانتی را که به من دادی را به خودت برگردانم. بعد ازآنکه قوت قلب گرفتم گلاب پخش کردم .
- به خاطردارم یکروز در مجلس روضه خوانی شرکت داشتم که ( روضه راجع به وداع حضرت علی اکبربا مادرش بود) وقتی از روضه به خانه برگشتم با خود فکرکردم که ام لیلا نیزبا پسرش حضرت علی اکبرهنگام رفتن به میدان نبرد درکربلا خداحافظی کرد ورفت ولی من با پسرم شیخ محمد خداحافظی نکردم به همین دلیل کمی احساس ناراحتی کردم. شب هنگام که به خواب رفتم ، درخواب دیدم که درکنارجاده ای ایستاده ام ، ازدور گرد وغباری برچشم می خورد ، گویا اتومبیلی به طرف من می آید. به نزدیکی من که رسید ، ماشین توقف کرد ویک زن ومرد پیاده شدند ومرا سوارماشین کردند ، اول متوجه قضیه نشدم واعتراض کردم ولی بعد دیدم که فرزندم محمددرصندلی جلوی ماشین نشسته است وبعد پیاده شد وگفت: مادربیا تا با هم خداحافظی کنیم وهرچه که دوست دارید بگوئید ودیگرازمن گله نکنید که چرا ازشما خداحافظی نکردم وبعد رویش را بوسیدم واینچنین بود که درخواب با او وداع کردم وبعد ازخواب بیدار شدم .[۱]