شهید عباس علی یعقوبی

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
نسخهٔ تاریخ ‏۱۹ دی ۱۳۹۹، ساعت ۰۲:۱۲ توسط Vazifeh98 (بحث | مشارکت‌ها)

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)
پرش به: ناوبری، جستجو


کد شهید:6540473 نام :عباسعلی‌ نام خانوادگی :یعقوبی‌ نام پدر: عباس محل تولد :مشهد تاریخ شهادت :1365/12/۱۲ ‌مکان شهادت : تحصیلات :نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت :سایر شهدا مسئولیت :رزمنده ‌گلزار :بهشت‌رضا


خاطرات

عنوان خاطرات سیاسی موضوع خاطرات سياسي


شب بود که آقاى یعقوبى به خانه آمد. گفت: مى‏دانى چه شده؟ گفتم: چه اتفاقى افتاده است؟ ایشان گفت: دیشب به بیمارستان امام رضا)ع( حمله کردند و به قسمت اطفال آسیب رسانده‏اند. گفتم: راست مى‏گویى؟ گفت: بله امروز هم زودتر از سرکار آمدم مى‏آیى تا برویم و خبرى بگیریم؟ با هم به بیمارستان رفتیم. به قسمت اطفال سر زدیم. روى در و دیوار پر از خون بود تا چشم کار مى‏کرد جاى تیر بود که به در و دیوار اصابت کرده بود. به بچه‏هاى کوچک با چکمه لگد زده بودند. صحنه‏هاى دلخراشى بود. همان روز آقاى خامنه‏اى در بیمارستان سخنرانى داشتند. ایشان - خدا نگهدارش باشد- وسط سالن ایستاده بود و عده‏اى هم اطراف ایشان بودند. در یک لحظه صداى غرش تانکها بلند شد، ایشان فرمودند: بنشینید و آرام باشید. اینها هیچ کارى نمى‏توانند بکنند. سخنرانى ایشان تمام شد و ما به سمت خانه آمدیم. یک قسمت از راه آقاى یعقوبى از من فاصله گرفت و جلوتر حرکت کرد. دیدم باز برگشت و همراه با من آمد. گفتم: شما که رفتى چرا برگشتى؟ گفت: ترسیدم شما دیر بیایى. در راه بودیم که یکدفعه بچه‏اى جلوى مرا گرفت و مرتب مى‏گفت: بگو مرگ بر شاه نمى‏دانم چه شد که بلند گفتم مرگ بر شاه همین که این جمله را گفتم، آقاى یعقوبى خندید و گفت: آخر با زبان خودت مرگ بر شاه گفتى. در همین هنگام صداى غرش تانکها بالا گرفت. مردم به خیابان رازى آمده بودند. دور فلکه بیمارستان امام رضا)ع( بودیم که خانمى مى‏گفت: ببینید این مردم را زده‏اند و بعضى را شهید کرده‏اند. آقاى یعقوبى که این صحنه را دید گفت: شما از همین زن کمترى، ببین چه طورى ایستاده و نمى‏ترسد. مردم یکصدا مرگ بر شاه مى‏گفتند و بالاخره درگیرى خاتمه یافت و به خانه آمدیم. آقاى یعقوبى گفت: خانم دیدى مردم ما واقعاً انقلابى هستند، چقدر اسلام را مى‏خواهند. انشاءا... که اسلام پیروز مى‏شود.

عنوان ایجاد روحیه در رزمندگان موضوع ايجاد روحيه در رزمندگان


زمانى که آقاى یعقوبى به شهادت رسیدند، تعدادى از نیروهایش آمده بودند و نقل مى‏کردند که آقاى یعقوبى جلسه‏اى داشتند و در همین حین، نیروها را به شلمچه برد و آنها را مستقر کرد و به آنها گفت: که جلسه دارم باید بروم و برمى گردم. به علت دیر آمدن ایشان جلسه دیرتر برگزار شد. هنوز از راه نرسیده بود که گفت: بچه‏ها را از دیروز به خط بردم و مستقر کردم و سریع برگشتم و خبر نگرفتم که چه چیزى دارند و چى ندارند، مى‏خواست براى نیروها مقداذرى خواربار بیاورد که گفته بودند صبر کن تا جلسه برگزار شود و بعد به خطر برو، به ایشان اجازه نداده بودند تا اینکه جلسه برگزار شده بود. بعد از جلسه که به خط آمد، همه بچه‏ها را داخل سنگرها مشاهده کرد. وقتى این صحنه را دید گفت: براى چه، داخل سنگر رفتید، بیرون بیایید. بچه‏ها گفتند: آقاى یعقوبى هر چى خمپاره شلیک مى‏کنیم فقط به نخلستان اصابت مى‏کند و از نخلها آن طرفتر نمى‏رود. آقاى یعقوبى گفت: بیایید خمپاره 60 را آزمایش کنیم. نیروها قبضه‏هاى خمپاره را یکى یکى آزمایش کردند. گلوله‏ها یکى پس از دیگرى از نخلها عبور مى‏کرد و بر دل دشمن فرود مى‏آمد. آقاى یعقوبى گفت: بچه‏ها، خمپاره‏ها را بیاورید تا خودم بزنم. ببینید توى دل دشمن خمپاره زدن چه لذتى دارد. یکى اول را که شلیک کرد به دومى نرسید که عراقى‏ها آنجا را شناسایى کردند و باران آتشى بودکه بر روى ما سرازیر شد. خمپاره زیبایى آمد و چند قدمى آقاى یعقوبى اصابت کرد و منفجر شد و گرد و غبارى به راه انداخت. تعدادى از بچه‏ها، همانجا به شهادت رسیدند از جمله آقاى دهقان بود که بر اثر اصابت چندین ترکش جام شهادت را نوشید.

موضوع خاطرات جنگي


روزهاى آخر که آقاى یعقوبى مى‏دانست عازم سفر است، خاطراتش را نقل مى‏کرد. گفت: کردستان رفته بودیم و آنجا به یک مجلس عروسى پا گذاشتیم. قبلاً در یکى از مجالس عروسى، یکى از بچه‏هاى سپاه را برداشته بودند و جلوى چشمان عروس کشته بودند. اضطراب عجیبى داشتم. از یک طرف مى‏خواستم افرادى را شناسایى کنم و از طرف دیگر باید مواظب بچه‏ها بودم که خداى نخواسته کارى انجام ندهند. دلهره داشتم که نکند ما را دستگیر کنند و بلایى سر ما بیاورند. در همین فکرها بودم که عروس را آوردند. یکى از بچه‏ها از آن طرف مجلس آمد و گفت: آقاى یعقوبى از جانت سیر شدى. همین که این حرف را زد گفتم: نه من را هنوز لازم دارند. از آنجا آمدیم و به سنگر خودمان رفتیم، داخل سنگر نشسته بودیم که آقاى کاوه وارد شد و گفت: چى شده، آقاى یعقوبى، مضطرب به نظر مى‏رسى؟ گفتم: هیچى نزدیک بود قربانى شویم. بین کومه‏هاى کردستان بودم که فلانى آمد و گفت: آقاى یعقوبى از جانت سیر شدى؟ من که دلهره داشتم گفتم: نه هنوز به من نیاز دارند. از آنجا فرار کردم و الان که قلبم مى‏زند از این است که فکر مى‏کنم شاید در تعقیبم باشند و بخواهند من را از بین ببرند. آقاى کاوه گفت: به به، شهادت اینجا، آنجا ندارد. گفتم: نه، نمى‏خواهم جلوى آنها کشته شوم، باید روى خاک خودمان با تیر دشمن به شهادت برسم. نه اینکه در مملکت خودمان به دست مردم خودمان از بین بروم.

عنوان خاطرات سیاسی موضوع خاطرات سیاسی


زمان انقلاب بود، یک شب تانکها به خیابان آمده بودند. مردم محله ما هم به خیابان ریخته بودند. سربازارن رژیم شاه، مرتب تیر هوایى شلیک مى‏کردند. همان شب امام گفته بود که به پشت بامها بروید و تکبیر بگویید. من هم به همراه پدر و عمویم به بالاى پشت بام رفتیم و شروع به "الله اکبر" گفتن کردیم. پدرم با صداى بلند تکبیر مى‏گفت. در حین تکبیر گفتن گلوله‏هاى سرخ رنگ از بالاى بامها رد مى‏شد و به بعضى دیوارها اصابت مى‏کرد. صبح که شد با پدر به بالاى پشت بام رفتیم و پدر جاى گلوله هایى را که به دیوار اصابت کرده بود به من نشان مى‏داد.


عنوان خاطرات سیاسی موضوع خاطرات سياسي


زمستان سال 57 بود و کار بنایى تعطیل شده بود یک روز همراه برادرم با موتور به خانه آیت ا... شیرازى در چهارراه شهداء رفتیم، موتورهایمان را کنار مدرسه علمیه پارک کردیک، و به سمت خانه آیت ا... شیرازى روانه شدیم. نزدیک خانه ایشان نیروگاهى وجود داشت و بچه‏ها شیشه هایى که حاوى بنزین بود را مى‏رفتند در نیروگاه مى‏انداختند یادم هست آقاى یعقوبى دو تا شیشه بنزین آورد و گفت "شما برو گفتم مگر چى شده گفت: هیچى آن پشت نیروگاهى است که از آمجا بچه هایى را که به خانه آیت ا... شیرازى مى‏روند مى‏زنند و تا حالا چند نفر از بچه‏ها شهید شدند. شیشه‏هاى بنزین را از من گرفت و گفت من مى‏روم، گفتم: شما کجا مى‏خواهى بروى اگر بروى تو را مى‏زنند شیشه‏ها در دستش بود و چند قدم از من دور شد که آنها را پرتاب کند یک دفعه شنیدیم که بلند گو صدا مى‏زد برادرها آقاى شیرازى فرمودند که هر کسى که از ماست هیچگونه عکس العملى در برابر نیروگاه انجام ندهد چندین بار این جمله را پشت بلند گو اعلام شد، دیدم برادرم برگشت و شیشه‏هاى بنزین را داخل موتور خالى کرد، گفتم: چرا برگشتى گفت: مگر شما به بلند گو گوش نمى‏دادى که آقاى شیرازى فرمودند: هر کس از ماست، هیچ عکس العملى انجام ندهد و کارى به نیروگاه نداشته باشد بنزین را داخل باک موتور ریخت و به خانه آمدیم.

عنوان خاطرات بعد از مجروحیت موضوع خاطرات بعد از مجروحيت


نزدیک به 2 ماه بود که نه نامه‏اى از طرف پدر به دستمان رسیده بودو نه تلفنى زده بود. هیچ خبرى از ایشان نداشتیم وقتى که آمد، حرفى در این رابطه نزد ولیکن بعدها متوجه شدیم که ایشان در منطقه بوده و به حاطر اصابت خمپاره چندین ترکش به زیر بغل و بازویش مى‏خورد که براى مداوا او را به بیمارستان مى‏برند و هیچ خبرى به ما نمى‏دهند. بعد از اینکه خوب مى‏شود به خانه مى‏آید. وقتى پدرم به خانه آمد همان موقع با هم به حمام عمومى رفتیم. در حمام مشغول شستن پدر بودم. دستش را بالا بردم تا زیر بغلش را کیسه کنم، دیدم زیر بغلش سوراخ است، گفتم: بابا اینها چیه؟ خندید و گفت: جاى ترکش است، خوب مى‏شود. دوستانش مى‏گفتند: به قدرى خون از بدنش آمده بود که احساس کرده، دستش دیگر حس ندارد و آن موقع تازه به خودش آمده بود که مجروح شده و ترکش به بدنش اصابت نموده است.


عنوان خاطرات سیاسی موضوع خاطرات سياسي


درب حیاط باز شد و پدرم در حالیکه موتورش دستش بود وارد شد. دیدم روى تایر موتور جاى سوراخى است. گفتم: بابا این چیه؟ گفت: هیچى جاى اصابت گلوله است. گفتم: چطورى گلوله به لاستیک موتور خورده؟ گفت: جلوى مسجد نزدیک خانه آیت ا... شیرازى بودیم که تانکها حمله کردند مجبور شدیم فرار کنیم. هر کسى به طرفى فرار مى‏کرد. اوضاع فجیعى بود بسیارى از مردم را به گلوله مى‏بستند. عمویت هم آنجا بود نفهمیدم به کدام طرف رفت. گُمش کردم و هر چه دنبالش گشتم نتوانستم او را پیدا کنم. مى‏خواستم به خانه بیایم ولى گلوله به لاستیک موتور اصابت کرده بود و نتوانستم موتور را بیاورم و آن را همانجا گذاشتم به حرم رفتم و وقتى از حرم آمدم دیدم عمویت کنار موتور ایستاده موتور را برداشتیم و من به خانه آمدم.


عنوان خواب و رویای دیگران درمورد شهید موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد


خواب دیدم کنار برادرم نشسته‏ام و ایشان از جبهه صحبت مى‏کند. دوست داشتم از نحوه شهادتش سؤال کنم. ولى مهلت حرف زدن به من نمى‏داد. بعد از اینکه حرفهایش تمام شد، گفتم: برادر شما که شهید شدى، براى دفن کردن شما را به بهشت رضا بردیم گفت: برادر من شهید شدم ولى بهشت رضا نیستم. گفتم: من خودم شما را داخل قبر گذاشتم و حتى جایى را که ترکش خورده بود و شکافته شده بود را دیدم. گفت: درست فکر مى‏کنى ولى ببین تمام این زخمها خوب شده و الان هیچى نیست. من بهشت رضا نیستم. گفتم: مگر شما کجا هستى؟ گفت: من در کربلا هستم. گفتم: پس چرا روز اول نگفتى که من کربلا هستم. من هر روز صبح تا شب کارم شده بهشت رضا صبح مى‏روم و شب مى‏آیم. گفت: شما بهشت رضا برو ولى براى چشم مردم، ولى من در کربلا هستم.


عنوان خاطرات جنگی موضوع خاطرات جنگيراوی


هیچ وقت نشد آقاى یعقوبى از جبهه حرفى بزند. بالاخره با اصرار زیاد اطرافیان یکروز سفره دلش را براى ما پهن کرد و گفت: نزدیک غروب بود و عراق مرتب بر روى سر ما آتش مى‏ریخت. دیوار مخروبه‏اى بود که از شدت آتش به آن پناه بردیم و پناهگاهمان همین دیوار شد. اطراف را به شدت مى‏زدند و منطقه براى یک لحظه آرامش را در خود احساس کرد. 5-4 نفرى از پاى دیوار بلند شدیم و به طرف خاکریز شروع به دویدن کردیم تا هر چه سریعتر کار را تمام کنیم. همین که به خاکریز رسیدیم براى یک لحظه صورتم را برگرداندم و به آن دیوار نگاه کردم. گرد و غبار فضاى اطراف آن دیوار را احاطه کرده بود. هیچ اثرى از آن دیوار نبود. بعد از اینکه ما از آن دیوار فاصله گرفتیم، خمپاره‏اى بر آن اصابت کرد و این خواست خدا بود که ما زنده بمانیم


عنوان عشق شهادت موضوع عشق شهادت


آقاى کاوه شهید شده بود. آقاى یعقوبى در خانه بود و قرآنى در دستش بود و گریه مى‏گکرد و مثل باران اشک مى‏ریخت. گفتم: یا قرآن را بخوانید یاگریه کنید. گفت: آقاى کاوه شهید شد و رفت، ایران هم میرود براى اینکه اینها همه زیر دست کاوه بودند. گفتم: حالا گریه شما چه فایده‏اى دارد او که رفته است. گفت: شما هم دعا کنید که من هم به همان راه بروم. من اگر به آن راه بروم بدانید که از همان لقمه‏اى است که از دست شما خورده‏ام و الان هر چه فکر مى‏کنم مى‏بینم به خواسته دلم نرسیده‏ام. گفتم: خدا نکند، این چند تا بچه را چه کسى مى‏خواهد جمع و جور کند. گفت: بچه‏ها را خدا داده و خدا هم آنها را بزرگ مى‏کند.


http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=22176