rId4
کد شهید : 6223628
نام : غلامرضا
نام خانوادگی : معصومی
نام پدر : حسن
تاریخ تولد :
محل تولد : مشهد
تاریخ شهادت : 1362/05/14
مکان شهادت : مهران
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :
شغل : یگان خدمتی :
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده
گلزار : بهشترضا
خاطرات
توصیه های شهید
موضوع : توصيه هاي شهيد
راوی
متن کامل خاطره
دومین سالگرد غلامرضا که به مکه مشرف شده بودم یک شب غلامرضا را در خواب دیدم که آمد و گفت : مادر جان ، آمدی مکه ؟ گفتم : بله ، گفت : خوب کاری کردید گفتم : نگران بچه هایم گفت : مادر جان من الان می روم جای بچه ها ،آمدم شما را برسان و شما خوب ریارت کنید و شما راحت باشید و نگران بچه ها نباشید .
توصیه های شهید
موضوع : توصيه هاي شهيد
راوی
متن کامل خاطره
یادم می آید وقتی ازدواج کردم خانواده ی همسرم از من سوال کردم که کدام یک از برادرانت را بیشتر دوست داری ؟ ماشا ءالله یا غلامرضا را ؟ گفتم : خوب ، من آنها را ندیدم . ما شا ءالله که اصلاً یادم نمی آید و غلامرضا را کمی به یاد دارم بعد شبش خواب دیدم که به منزل مادرم آمدم بعد دیدم برادرانم نشسته اند اما من به طرف عکسهایشان نگاه می کردم بعد آنها گفتند که شما ما را نمی شناسی ؟ ولی ما شما را می شناسیم و آمدیم تا تورا ببینیم بعد گفتم ، من چنین حرفی را نزدم بعد گفتند : چرا تو همین امروز این حرف را زدی که ما را نمی شناسی ولی ما تو را می شناسیم .
توصیه های شهید
موضوع : توصيه هاي شهيد
راوی
متن کامل خاطره
یادم می آید دفعه آخری که می خواست به جبهه برود برادر کوچکم حسین دو ماهه بود بعد غلامرضا لحظه ای که آمد خداحافظی کند گفت : بیایید که می خواهد کاروان حرکت کند و ایشان حسین را در آغوش گرفت و او را به هوا انداخت و بعد حسین را بوسید وگفت : شاید این آخرین دفعه ای باشد که حسین را می بوسم وباید این راه من را ادامه دهد .
توصیه های شهید
موضوع : توصيه هاي شهيد
راوی
متن کامل خاطره
یادم می آید در آخرین اعزام غلامرضا به جبهه من ایشان را تا راه آهن همراهی کردم آن روز هوا سرد و برفی بود ایشان خواست تا باهم چند تا عکس یادگاری برداریم گویا خودش می دانست که این دفعه دیگر به آرزویش یعنی شهادت خواهد رسید پس از آن کمی با هم در محوطه ی راه آهن راه رفتیم و صحبت کردیم که ایشان از من خواست تا مراقب خانوادن بخصوص پدر ومادرم باشم .
توصیه های شهید
موضوع : توصيه هاي شهيد
راوی
متن کامل خاطره
یادم می آید یک روز که من و غلامرضا به همراه مردم حزب الله در تظاهرات علیه رژیم شاه شرکت کرده بودیم تانکها آمدند و همه مردم را پراکنده کردند بعد غلامرضا رفت و درب یکی از خانه ها را زد و مرا آنجا گذاشت و باز خودش به صفوف تظاهر کنندگان پیوست .
توصیه های شهید
موضوع : توصيه هاي شهيد
راوی
متن کامل خاطره
یادم می آید زمانیکه می خواست به جبهه برود مادرم به ایشان گفت : غلامرضا ما برایت زن گرفتیم سه ماه است که همسرت در عقد است و می خواهیم او را بیاورم حتی طبقه بالارا داریم برای شما می سازیم که مشکلی نداشته باشی . غلامرضا گفت : مادر جان ، شما اجازه دهید تا من به جبهه بروم تا جنگ را تمام کنیم و شما کار اشتباهی کردید که همسرم را عقد کردید شما این کار را کردید که من به جبهه نروم ولی من تصمیم گرفتم و باید بروم و حالا شما که همسرم را عقد کردید من نمی آورمش باشد ان شاءالله جنگ که تمام شد و پیروز شدیم اگر سالم برگشتم همسرم را می آورم و خانه ام را هم می سازم مادرم گفت : به شرطی که برگردی گفت : کم قول می دهم ولی خوب امید به خدا ببینیم چه می شود که دیگه غلامرضا رفت و برنگشت .
توصیه های شهید
موضوع : توصيه هاي شهيد
راوی
متن کامل خاطره
زمانی که غلامرضا در جبهه بود با ما تماس گرفت و گفت : که خواب ماشاءالله را دیدم که یک دسته گل به من داده و گفته که بیا جبهه برویم و راهم را ادامه بده . گفتم : داداش جان ، مادر گناه دارد جوش می زند . گفت : ان شاءالله خداوند به مادر صبر می دهد این حرفها را نگو ان شاءالله این سری که آمدم دیگه نمی روم خاطرات جمع باشد . خندید و گفت : چه معلوم شاید هم این سری برنگردم گفتم : این حرفها را هیچ موقع نگو که مادر ناراحت می شود گفت : نه حالابیایم یا نیایم می دانم همین سری آخرم است که همانطور هم شد و همان دفعه به شهادت رسید .
توصیه های شهید
موضوع : توصيه هاي شهيد
راوی
متن کامل خاطره
ما یخچالی داشتیم که فرسوده شده بود یادم می آید یک روز که غلامرضا به منزل ما آمد به محض اینکه مشاهده کرد که یخچال فرسوده است بدون اینکه به ما چیزی بگوید که یخچال تهیه کردو به منزل مافرستاد که ما هنوز از آن یخچال استفاده می کنیم و آن یادگار ایشان است
توصیه های شهید
موضوع : توصيه هاي شهيد
راوی
متن کامل خاطره
یادم می آید آخرین دفعه ای که می خواست به جبهه برود به روستا آمد و از تمام اقوام ودوستان خداحافظی نمود وحلالیت طلبید و حتی به کسانی هم که نیازمالی داشتند کمک کرد وبعد به جبهه رفت .
توصیه های شهید
موضوع : توصيه هاي شهيد
راوی
متن کامل خاطره
سالگرد شهادتش بود که مادرم مکه مشرف شده بودند بعد من شبش خواب دیدم که هردو برادرانم ماشاءا … . و غلامرضا آمدند و گفتن که مادر و …. که مشرف شدند مکه شما نمی خواهی بروی جای مادر ؟ گفتم : چرا خیلی دلم تنگ شده و خیلی هم آرزو دارم که به مکه بروم گفتند : پس اگر آرزوی داری آماده شو که برویم ومرا بردند و دور خانه خدا یک دوری دادند و برگرداندند و همانطور روی هوا پرواز می کردیم که از خواب بیدار شدم .
منبع سایت: http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 19431