شهید حسین معینی

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
نسخهٔ تاریخ ‏۲۵ دی ۱۳۹۹، ساعت ۰۰:۰۲ توسط Rajabi98 (بحث | مشارکت‌ها)

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)
پرش به: ناوبری، جستجو

کد شهید : 6223689

نام : حسین‌

نام خانوادگی : معینی‌

نام پدر : حسن‌

تاریخ تولد :

محل تولد : بیرجند

تاریخ شهادت : 1362/08/28

مکان شهادت : شلمچه

تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :

شغل : دانش آموز یگان خدمتی : لشکر 5 نصر

گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .

نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : مخابرات‌وبی‌سیم‌

گلزار : بیرجند

زندگینامه

شهيد حسين معيني فرزند حسن در تاريخ 1348 هـ.ش به دنيا آمد و تا مقطع سوم راهنمايي به کسب علم پرداخت اما از آنجايکه رابطه عاشق و معشوق رابطه‌اي جنون آميز است اين مجنون ليلي درس و عشق را رها کرده و در سن 13 سالگي عازم جبهه‌ها گرديد وي سه مرحله در مناطق عملياتي حضور پيدا کرد رشادتهاي فراواني از خود به يادها گذاشت او که در عمليات ولفجريم مسئوليت بي‌سيم‌چي را به عهده گرفته بود در تاريخ 1362/08/28 هـ.ش در منطقه به ديدار معشوق خود شتافت . پيکر پاک او مدت ده سال مفقود بود و ديده مادر در انتظار و سرانجام اين فراق پايان يافت و ديده ما در استخوانهاي فرزندش روشن گشت .

وصیتنامه

به نام الله پاسدار خون شهيدان جنگ بر شما مقرر شد و آن مورد اکراه شماست و در بسيار پندهايي که شما آن را کرامت داريد به صورتي که براي شما مفيد و سودمند است و سلام به رهبر کبير انقلاب وامام خميني رهبر مستضعفان جهان اسلام بر شهيدان گلگون کفن اسلام که با نثار خون پاکشان انقلاب را به اينجا رساندند و از آن به خوبي پاسداري نمودند و سلام بر شما پدر و مادر گراميم که اکنون که عازم جبهه‌هاي نبرد حق عليه باطل باشم . اميدواريم که هيچ ناراحت نباشيد، پدرم، مادر از اينکه در خانه شما را اذيت کردم و براي شما فرزند مفيدي نبودم معذرت مي‌خواهم هچنين برادران وخواهرم، از اينکه برادر خوبي براي شما نبودم اميدوارم مرا ببخشيد، پدر و مادرم من به جبهه ميروم تا نداي هل من ناصر ينصروني حسين (ع) را لبيک گويم به دشمن زبون نشان دهم که فرزند دينم و راهش را ادامه خواهم داد اميدوارم در موقع کشته شدنم هيچ ناراحت نباشيد و گريه نکنيد که روح مرا آزرده خواهيد کرد و روح دشمن را شاد خواهيد کرد ضمناً از اينکه موقع رفتن نتوانستم با شما خداحافظي کنم معذرت مي‌خواهم، دانش آموزان عزيز اميدوارم که شما برادران سنگر هميشگي‌يتان را حفظ نمائيد و از اين راه با دشمن اسلام مبارزه کنيد از هموطنان عزيزم نقاضا مي‌کنم که راه شهيدان را ادامه دهيد و از رفتن فرزندانتان به جبهه جلوگيري نکنيد . خدايا خدايا تا انقلاب مهدي خميني را نگه دار از عمر ما بکاه و بر عمر رهبر افزا

خاطرات

دوران تحصیل

موضوع : دوران تحصيل

راوی : محمد رجب زاده

متن کامل خاطره


خدمتگزار مدرسه در کلاس را باز کرد و گفت : بفرمایید، آنهایی که آموزشهای نظامی را فرا گرفته و جهت اعزام به جبهه ثبت نام کرده اند تا ساعت ده صبح خود را به بسیج معرفی کنند . وقتی موضوع را گفتم یکی از دانش آموزان بیرون آمد و برای رفتن اجازه خواست و با همه خداحافظی کرد و رفت پس از رفتنش به دانش آموزان گفتم : هنگام حضور و غیاب وقتی به اسم حسین معینی رسیدم، همه باهم حاضر بگویند و توضیح دادم که : تأمین امنیت با حضور مردانه رزمندگان اسلام در جبهه ها ممکن است . مدّتها از آن روز گذشت هر وقت نامش را می گفتم دانش آموزان یک صدا حاضر می گفتند . یک روز نامش را خواندم، اما دانش آموزان حرفی نزدند، دوباره تکرار کردم نماینده کلاس گفت : آقا امروز آقای معینی واقعاً حاضر است . گفتم : همیشه واقعاً حاضر بودند گفت : نه آقا امروز ....... حرفش تمام نشده بود که حسین معینی برخواست سلام کرد و گفت : حاضر سپس از میز بیرون آمد، سرش را خم کرد تا دستم را ببوسد . صورتش را بوسیدم و از او خواستم تا این ساعت معلم شود و از جبهه ها برایمان بگوید (درس ما تاریخ بود). اصرار من و فریاد یک پارچه بچه ها، مجبورش کرد میز معلم را به او واگذاشتم، و خود میز آخر، کنار دانش آموزی نشستم . با شرمندگی تمام، از این که در جای معلم ایستاده است سر به زیر انداخت، و از اخلاص و پایداری بسیجیان و عشق به شهادتشان سخن می گفت . چنان که به گواهی دانش آموزان، هرگز کلاس تاریخ با جذابیت که از عمل نشأت می گرفت برگزار نشده بود . حرفش که تمام شد قطرات مرواریدی گون اشکش را با پشت دستهایش پاک کرد معذرت خواهی کرد و سرجایش نشست . پس از چند روز که مرخصی اش تمام شد، با همه خداحافظی کرد و به جبهه بازگشت . امّا در کلاس ما هم چنان حاضر بود . چند هفته از آن آخرین دیدار گذشته بود و من و همه همکلاسیهایش در انتظار برگشتن و تعریف های عملی شده اش بودیم . عصر یکی از روزهای آبان ماه بود، در بی خیالی غرق بودم که بلندگو خبر تشییع چند شهید کربلائی را برای فردا، جار می زد در ناخودآگاه ضمیرم و لوله ای افتاده بود اما نمی دانستم چرا؟ ! لحظاتی با دلشوره ام کلنجار می رفتم ولی راه به جایی نبردم . آوای غم آلود بد جوری مرا با پوچی زندگیم درگیر کرده بود . هر چه فکر که چرا به خیابان آمده ام و چه چیزی برای گذران مرگ تدریجی ام که زندگی نامش داده بودم می خواستم بخرم، افکارم راه به جایی نبرد . پریشان به سوی خانه برمی گشتم که چند مجله خونرنگ جلوی ستاد ویژه شهدا، نظرم را به خود جلب کرد . همراه دیگران جامی از اندوه را با دیدن تصویر به خون نشستگان جرعه جرعه سرکشیده بودم که در آخرین عکس، آخرین جرعه راه گلویم را بست . خدایا ! چه می دیدم تصویر فرشته مثال حسین معینی بود باورم نمی شد . اما نه خودش بود، معصوم وار دیدار کنندگان را به دیدار خود فرا می خواند . و جوانان را به برگرفتن اسلحه افتاده اش . خوب که دقت کردم دریافتم که فردا روحش را تشییع خواهند کرد چرا که جسم مطهرش حسین وار در زیر سم ستوران یزیدیان زمان در جبهه پنجومین جا مانده است بغض گره شده گلویم، اشک شده بود و آن دم آرام از چشمانم فرو می ریخت . فردا صبح عکسش در میان توده انبوه مردم و هم کلاسان گریانش، با ستونی که به یادبودش در گلزار شهدای شماره یک بیرجند نصب شده بود، بدرقه کردیم . از آن روز هر بار که به عکس معصومانه و ستون یادبودش نگریستم، پس از ذکر فاتحه ای در خود فریاد زده ام : که حاضران واقعی و همیشگی اند و نورانی ترین ستاره آسمان ارزشها .

عشق به جهاد

موضوع : عشق به جهاد

راوی : حسین جهان پور

متن کامل خاطره


بعد از عملیات والفجر 3 گردان ما که بر گشتیم برادر بزرگوار شهید محمد بذرافکن اهل بیرجند که مسئول مخابرات تیپ امام جواد بودند محل پایگاه ظفر نوجوانان را که حسین معینی اهل بیرجند بود به من معرفی کرد . و گفت ایشان از آشنایان من هستند او را به گردان خودت ببر (گردان عبدالله) و آموزش مخابرات بده . بده مسئول مخابرات گردان بودم و مدت مدیدی را با ایشان در واحد مخارات کار کرده بودم . ایشان کلاس دوم راهنمایی بود حتی یادم هست که از مشهد برایش کتابهای درس سال حرم راهنمایی آوردم و چون آن موقع من دانشجو بودم در خواندن ایشان برایم مهم بود . مدتها گذشت و شبی حاج آقای برونی فرمانده تیپ سخنرانی کرد و اعلام نمود که مأموریتی است در کردستان و باید برویم آنجا خیلی خوشحال شدیم . از واحد مخابرات به گردان ها معرفی شدیم و سعی ایشان این بود که حتی در کنارش باشد . تیپ آماده حرکت شد با ساز و برگ و تجهیزات از ایلام به طرف سنندج پس کامیاران و در نهایت به منطقه شیلر رسیدیم . روز قبل از عملیات حاج آقای برونسی در یک گشت اطلاعات مجروح شد و مسئولیت تیپ با برادر بزرگوار حمید خلخالی بود . فرمانده گردان برادر محمود مفقود الاثر حسن دهنوی بود که ایشان با مهارت خاص خویش به طور معجزه آسایی گردان عبدالله را دقیقاً طبق برنامه راهپیمایی داد و تا زیر سنگرهای دشمن پیش برد حتی از گردانهای دیگر مثل ثارالله و ولی الله و ... بهتر عمل کرد . قبل از اینکه به سنگرهای دشمن برسیم راهپیمایی کردیم حتی نماز مغرب و عشاء را در طی راهپیمایی خواندیم و دائم شهید معینی به من می گفت برادر جهان پور من برای اولین بار است که در عملیات شرکت می کنم . می خواهم که دائم با شما باشم و پشت سر من بود تا اینکه برادر حسن دهنوی فرمانده گردان فرمان ایست داد و سپس فرمودند که از اینجا به بعد وارد عمل می شویم دوست دارید با همدیگر خداحافظی کنید . بنده با تک کن بچه های گردان روبوسی کردم و خداحافظی کردم و هر گشتم حسین معینی را پیدا نکردم بعد که خداحافظی تمام شد و آماده حرکت شدیم ناگهان دیدم که کسی مرا صدا می زند خوب که در تاریکی نگاه کردم دیدم حسین معینی است که گریه امانش نداد . فکر کردم ترسیده است ولی خودرا در بغل من انداخت و مثل ابری بهاری گریه می کرد او را در بغل گرفته و پیشانی اش را بوسیدم و از او التماس دعا کردم خیلی بدنش می لرزید سپس راه افتادیم . از شهر پنجوین خارج شدیم و به سمت ارتفاعات حرکت کردیم بعد از مدتی که من با شهید دهنوی بودم ایشان مجروح شدند وبه عقب بر گشتند و من چون مسئول مخابرات بودم ، باید حتما با فرمانده بودم . لدا به سفارش ایشان نزد حمید که معاونش بود رفتم . ایشان نیز پس از مدتی دستش از مچ قطع گردید . سپس نزد محمد معاون دوم گردان رفتم . ایشان را نیافتام کفتند : ایشان شهید شده که ناگهان برادر حمید خاخالی که جانیشن حاج آقای برونسی بود در بی سیم سراغ گردان ما را گرفت و از من خواست که شرح و موقعیت گردان را به ایشان گزارش گردان را بدهم . به برادر خلخالی گزارش کار را دادم و ایشان فرمدند که تو باید گردان را تا بالای ارتفاع ببری . وظیفه سنگینی ولی خدا کمکم کرد . دیگر تاب و تحمل نداشتم به هر طرف گردان که می رفتم حسین را نمی دیدم لحظه ای صدایش را شنیدم که با ظرافت خاصی من را صدا می زد ولی پیدایش نکردم . در انتهای گردان یک بسیجی با کلاش تیر اندازی می کرد به گوشزد کردم که در این تاریکی ممکن است به یمی از بچه ها بخورد گفت : چیکار کنم ؟ گفتم : بیا جلو و او را به سمت جلو گردان هدایت کردم . دیدم پس از مدتی تیر انداری نمی کند ، صدایش کردم که چرا کار نمی کنی ؟ گفت : فشنگ ندارم از کجا بیاورم . گفتم از کمر بچه هایی که شهید شدند خشابهایشان را بردار . گفت : نمی توانم . خودم این کار را کردم ، از یکی شهدایی که روی تپه افتاده بود خشابهایش را بر داشتم و به او دادم . دیدم یکی دیگر نزد من آمد و گفت خشاب ندارم . باز نگاه کردم شهید دیگری خم شدم که خشابهایش را بر دارم که ناگهان دیدم او من را به اسم صدا می زند . خوب نگاه کردم دیدم شهید حسین معینی است با زحمت نفس می کشد ، تیری در سینه اش و تیری در بغل راست و تیری در شکمش خورده بود . خون زیادی از او می آمد فقط گریه می کرد . سرش را روی پایم گذاشتم بوسیدمش . امدادگر نداشتیم و روی ارتفاع بودیم و مسئولیت گردان را داشتم نمی توانستم او را به عقب برسانم . خلاصه بیست دقیقه ای نزد او بودم سپس صدای بچه های گردان بلند شده به طرف بچه ها رفتم . گردان به سیم خاردار رسیده بود . می خواستند که از سیم خاردار عبور کنند . تخریب چی نداشتیم . با کمک برادر آزاده ام رضا رضائیان سیم خاردار را پاره کردیم و گردان به جلو هدایت شد سپس مجددا نزد حسین بر گشتم پس از مدتی که گشتم پیدایش کردم با او صحبت کردم . قبل از عملیات در محل های مناسبی با همدیگر و دیگر پرسنل مخابرات عکس های خوبی گرفتیم که دو حلقه 36 تایی بود . منطقه پنجوین منطقه سر سبزی بود همچنین دره شیلر ، رودخانه شیلر و این دو حلقه 36 دست ایشان بود . راجع به این دو حلقه فیلم صحبت کردیم او گفت که در کولوپشتی است ، خندیدیم و گفتم : من به جلو می روم و احتمالا تو را به عقب می برند اگر رفتی آنها حتما بده تا چاپ کنند و اگر من بر نگشتم به آدرس من مشهد برای خانواده ام بفرست و او با خنده قبول کرد ولی گفت : من فکر می کنم که شهید بشوم . مجددا پیشانی اش را بوسیدم و سرش را روی پایم گذاشتم بعد از حدود 5 دقیقه ای با یک خرناس بلند که کشید بی حال شد هر چه تکانش دادم و هر چه صدایش کردم ، جوایی نشنیدم . من متوچه شدم که شهید شده است . بلندش کردم و جسم مطهرش را پشت تکه سنگ بزرگی که در آن نزدیکی ها بود بردم ودر پناه آن سنگ خواباندمش و علامت گذاشتم که بعد از اتمام عملیات اگر زنده بودم و برگشتم با خود به عقب ببرم .

بدون موضوع

موضوع بدون موضوع

راوی : حسین جهان پور

متن کامل خاطره


من خودم می‌آیم شهدا عزمشان را جزم کردند تا سطر سطر دفتر وجودشان را همین چراغ فروزان فرا راه عاشقان سازند، تا در هر مرحله از زندگی شکوفه‌هایی دوباره پر شاخسار آن دیده و گلی دیگر از گلستان آن بچینند . (خادم الشهدا بهروز فاتحی پور) خواهر شهید می‌گوید :« حدود نه سال از شهادت برادرم می‌گذشت و هنوز پیکر ایشان مفقود بود و همه ساله برای ایشان مراسم یاد بود برگزار میشد در سال نهم به لحاظ این که من در مشهد مشغول تحصیل بودم با خود عهد کردم که این بار مرخصی نگیرم و چون شهدا همگی اهداف واحدی داشتند به مزار شهدا رضوی (ع) بروم همان شب در خواب برادرم را دیدم که می‌گفت : شما چرا زحمت می‌کشید؟ من خودم می‌آیم و بعد از یک سال پیکر پاکش را تحویل ما دادند .»

منبع سایت: http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 19473