شهید محمدرضا ریاضی

کد شهید:6517859

نام :محمدرضا

نام خانوادگی :ریاضی

نام پدر :غلامحسین

محل تولد :مشهد ‌ تاریخ شهادت :1365/11/16

تحصیلات :نامشخص

گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است.

نوع عضویت :سایر شهدا

مسئولیت :رزمنده ‌ گلزار :بهشت‌رضا


خاطرات

عشق به جهاد

قربانعلی صلاتیان


این پسر شهید ریاضی با شهید نظر نژاد با شهید نژاد روی نوار مین های ام 16 کار می کردند که من دیدم اینها تازه کار هستند تصمیم گرفتم که بگویم روی این نوار کار نکنند. غروب شد گفتم ریاضی تو از فردا روی مینهای ضد خودرو کار می کنی . گفت : خون من مگر رنگین تر ار خون بقیه است. گفتم : نه بقیه وارد از تو هستند . خیلی ناراحت شد. گفت من باید آن جا کار کنم . گفتم نه یک دفعه غروب بود ، شاید بگویم 25 دقیقه ، نیم ساعتی خوابید من در اتاق تک و تنها نشسته بودم . بعد دیدم آمد و گفت : صلاتی گفتم : بله. گفت : بگذار من فردا روی مینهای ام 16 کار کنم . گفتم : نمی شود ، گفت: بگذار بروم کار کنم ، هیچ راهی ندارد؟ گفتم : نه. بعد گفت : عاصمی را دیدم، عاصمی گفته : مسئول میدان صلایتان است، او باید تصمیم بگیرد. خلاصه بنده خدا هر کاری کرده بود عاصمی رضایت نداده بود دوباره سراغ من آمد . گفت : صلاتی بگذار بروم روی مین ام 16 کار کنم . گفت : آدم اگر قرار باشد شهید بشود چه ام 16، چه ضد نفر، چه ضد خودرو،پس بگذار بروم ، گفتم : حالا که قرار نیست شهید بشود . گفت : حالا یک موقع دیدی فردا شهید شدم . حالا به تو می گویم فردا من شهید می شوم صلاتی، گفتم : شهید شدی که شدی به من چه مربوط بنده خدا یک بار دیگر تکرار کرد و کفت : من وظیفه داشتم تکلیفم را به تو بگویم من قبول نکردم ، خیلی ناراحت شد و رفت . فردا صبح بچه ها سوار ماشین شدند و رفتیم . گفت : صلاتی بگذار روی ام 16 کار کنم. گفتم : نه خلاصه هر جوری بود ما این آقا را گذاشتیم روی نوار ضد خودرو. عاصمی گفت : امروز من می آیم با گروه شما. گفتیم : باشد عاصمی و حسن صادق آبادی از یک سمت میدان شروع کردند ، من و عباس عبادی که آن روز به عنوان دسته کمکی آمده بود سراغ ما از سمت دیگر شروع کردیم . تا حدود ساعت 10 کار کردیم . بعد عباس عبادی گفت : صلاتی تا امروز تلفات ندادیم تعطیل کنیم . امروز نیم ساعت زودتر کار را تعطیل کنیم . گفتم باشد موافقم . من به عاصمی علامت دادم گفتم : تعطیل ؟ گفت : تعطیل. گفتیم : پس بچه ها را بکشیم بیرون. ما بچه های سمت خودمان را به صف کردیم از میدان آوردیم بیرون . بچه ها که از میدان آمدند، من بر گشتم ببینم عاصمی چکار داشته به محض اینکه برگشتم دیدم روی نوار والمرها یک انفجار صورت گرفت . من دیدم دو نفر پرت شدند بالا . چون یک نفر پرت شد . یک نفر را دیدم افتاد روی زمین . روی آن نوار دو تا از بچه های شمال کار می کردند . گفتم : داوود چه خبر است گفت : ریاضی شهید شد.گفتم : یعنی چه ضد خودرو مگر این جا کار می کند . ما آمدیم دیدیم بله بعد از اینکه کار تمام شده بود خدا رحمت کرده عاصمی به او گفته بودتو و پاک نژاد بروید نوار ضد خودرو را زیر والمرها چک کنید، ببینید جا نگذاشته باشم . یک مین جا مانده بود او یک مین را زده بود داوود پاک نژاد با این که از این نزدیک تر بود به مین حتی یک ترکش به او نخورده بود، شاید بگویم حدود 300 الی 400 تر کش به تن او خورده بود و در جا تمام کرده بود . بعد جنازه این شهید را فرستادیم طرف خانه شان روز 29 رسید شهر و روز اول عید هم تشییع شده بود. بر گشتیم مقر من می دانستم که ریاضی یک دفترچه خاطرات داشت . که تمام وقایع را روزانه در آن ثبت می کرد. بخاطر عادت بدی که در بچه ها بود اگر شهید می شدی اولین چیزی که تک می خورد دفتر چه خاطرات بود، کار به هیچی نداشتند یادگاری دفتر چه خاطرات را نگه می داشتند. من آمدم گفتم : سریع ساک ریاضی را بیاورید، ساکش را آوردند گشتم دفتر چه خاطرات نبود گفتم : همه به خط شوند، همه را به خط کردم ، گفتم: دفتر چه خاطرات ریاضی را بدهید. یکی یکی بچه ها را قسم دادم . گفتند ما بر نداشتیم . علیرغم اینکه خودم مایل به این کار نبودم عاصمی هم بود این بچه ها را بازرسی بدنی کردیم ساک همه را هم گشتیم. نبود که نبود . عاصمی هم خودش آن جا ساک نداشت،ساک تنها کسی را که نکشته بودیم ساک خودم بود که چون خودم می گشتم احتمال نمی دادم ساک خودم باشد. آمدم داخل اتاق ناراحت نشستم نمی دانم رفتم حوله بردارم از ساک یا زیر پیراهن در را که باز کردم دیدم دفتر چه خاطرات در ساکم است بعد وقتی که اول دفترچه را آوردم با مداد نوشته بود چون می دانم که دیگر امروز بر گشتی در کار نیست و احتمال اینکه که بچه ها دفتر چه من را بر دارم این دفتر را در ساک شما می گذارم به خانواده ام بدهید. بعد دفتر چه اش را باز کردم دیدم یک قسمتی هست نوشته در این دفتر چه خاطرات در پاسخ به سئوال شما ر اجع به زندگی و زن و فرزند چیست ؟ نوشته بود سخت است که انسان از زندگی دل بکند خصوصا اگر یک زینب 40 روزه داشته باشد چون موقعی که شهید شد بچه اش 40 روزه بود و السلام سید محمد رضا ریاضی . هویزه تاریخ 25/ 12/ 61 این هم به این شکل آن روز این دفتر چه را از سر وظیفه رساندیم خانه اش .

[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا

رده

آخرین تغییر ‏۳ بهمن ۱۳۹۹، در ‏۲۲:۱۵