شهید حسن یعقوبی
کد شهید:6540462
نام :حسن
نام خانوادگی :یعقوبی
نام پدر :علی
محل تولد :مشهد
تاریخ شهادت :1365/02/30
مکان شهادت :
تحصیلات :نامشخص
منطقه شهادت :
شغل :
یگان خدمتی :
گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است.
نوع عضویت :سایر شهدا
مسئولیت :رزمنده
گلزار :
خاطرات
عنوان ایثار و فداکاری موضوع ايثار و فداکاري راوی حمید یعقوبی
به خاطر دارم اوایل سال 1365 بود که من از مدرسه به منزل آمدم ودیدم پدرم شهید یعقوبی مشغول جدا کردن لباسهای بسیجی وملزمات جبهه است. بعد از ظهربود که پدرم گفت:لباس بپوش تا به مهدیه برویم.وقتی به آنجا رفتیم دیدم بسته ای که حاوی یک دست لباس بسیجی ویک اورکت وپوتین است در دست پدرم بود با خودم گفتم:شاید پدر دیگر قصد رفتن به جبهه را ندارد ودر آن حال کودکی خوشحال شدم اما وقتی به مهدیه رسیدیم با مسائلی روبرو شدیم که به خود خیلی بالیدم در مهدیه تعدادی از برادران بسیجی در حال توضیح لباس وپوتین واورکت بودند وقتی پدرم آنها را دید همدیگر را درآغوش گرفتند ورو بوسی کردند بعد هم پدرم آن بسته را به دوستش داد وگفت:این ها را که در منطقه بودیم دادند ومن لازم ندارم به دیگر برادران بسیجی بدهید که یکی از برادران بسیجی گفت: آقای یعقوبی امروز هم که روز تحویل لباس برای اعزام است وشما هم که عازمید به جبهه خوب این دست لباس وپوتین به عوض لباس وپوتینی که قرار بود امروز به شما بدهم. پدرم گفت:نه من دارم.همین لباسهای فعلی هم اندازه است ،بعد خداحافظی کرد وبا پدرم به منزل برگشتیم.
عنوان آخرین وداع با خانواده موضوع آخرين وداع با خانواده راوی حمید یعقوبی
ما برای اعزام سراسری که از مشهد بود برای حواندن سرود آماده شدیم تا آن را اجرا نمائیم. بعد از چند روز وقتی به جایگاه رفتیم تا مراسم سرود را اجراء نمائیم در بین جمعیت ناگهان پدرم آقای یعقوبی را دیدم از شوق نزدیک بود تپقی بزنم ومراسم سرود خراب شود، اما هر طور بود خود را کنترل نمودم وسرود را به پایان رساندیم بعد نزد پدرم رفتم او پلاستیکی را که همراه داشت به من داد از تعاون بسیج به او داده بودند که داخلش مقداری شکلات وتخمه داشت گرفتم وبه پیش دوستانم برگشتم فردای آنروز که قرار بود مقام معظم رهبری آقای خامنه ای که آن زمان رئیس جمهور بودند به بارگاه ملکوتی ومطهر امام رضا (ع) بیایند ودر مراسم اعزام نیروها به جبهه سخنرانی کنند من در بین بسیجیان به دنبال پدرم می گشتم که او را نیافتم اما آنقدر محو چهره ی الهی بسیجیان شده بودم وچه زیبا آنها با آغوش باز به استقبال دیدار یار می رفتند در همین حال وهوا بودم که یک مرتبه متوجه شدم کسی صدایم می زند به طرف صدا که برگشتم دیدم پدرم است که برادر کوچکم مجید را بغل کرده است ومجید هم دستش را به پیشانی بلند پدرم انداخته بود وآنرا می کشید صحنه آنقدر عاطفی ورمانتیک بود که چند خانم که در نزدیکی ما بودند با دیدن این صحنه گریه می کردند. تا اینکه پدرم به طرف من آمد ومرا بوسید ودستی به سرم کشید وبعد از خداحافظی ساکش را برداشت وراهی جبهه شد وهمان آخرین وداع من وپدرم بود که هر موقع به یادش می افتم دستی که پدرم قبل از شهادتش روی سرم کشید را احساس می کنم وهر چه منتظر ماندم تا دوباره چهره خندان وسوخته در آفتاب ولباسهای خاکی زیبایش را در بغل بگیرم نیامد وفقط خاطراتش برایم زنده مانده است.