کد شهید:6709565
نام :علیاصغر
نام خانوادگی :زارعی
نام پدر :ابوالقاسم
محل تولد :نیشابور
تاریخ شهادت :1367/02/۲۵
مکان شهادت :
تحصیلات :نامشخص
منطقه شهادت :
شغل :دانش آموز
یگان خدمتی :
گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است.
نوع عضویت :سایر شهدا
مسئولیت :رزمنده
گلزار :
خاطرات عنوان خواب و رویای شهادت موضوع خواب و روياي شهادت راوی محمد حسین زارعی
به خاطر دارم هنگامی که من مجروح شدم، مرا به بیمارستان آوردند و علی اصغر نیز که مجروح شده بود به اتاق من آوردند. وقتی که مادرش برای ملاقات به اتاق آمد، فریاد بلندی سر داد. علی اصغر گفت: مادر چه خبر است. تو حق مجروحیت و جبهه را هدر دادی. من در برابر دیگران کاری نکردم. او حدود نیم ساعت مادرش را نصیحت کرد تا آرام شد. وقتی که می خواست مجدداً عازم جبهه شود پدرش به او گفت: تا وقتی که خوب نشدی و درست را تمام نکردی، حق نداری به جبهه بروی. من از منطقه آمدم و ایشان به خانه ما آمد و گفت: بیا پدرم را راضی کن که با آمدن من به جبهه موافقت کند. خواب دیدم که فرشید انفرادی در یک باغ بسیار بزرگ مرا در آغوش گرفت و گفت: تو را خیلی دوست دارم و باید تو هم بیایی. بعد علی اصغر گرفت: شما تا بیست روز دیگر به منطقه نرو تا جنازه مرا بیاورند. ایشان رفت و درست بعد از 18 روز جنازه اش را آوردند. از پایگاه دنبال من آمدند. گفتم : علی اصغر شهید شده گفتند : نه مجروح شده. بالاخره با اصرار زیاد به آنها، گفتند که علی اصغر به شهادت رسیده است. سپس به خانه آنها رفتم و گفتم: فرزندتان به فیض شهادت نائل گردیده است. روحش شاد.
عنوان خواب و رویای دیگران درمورد شهید موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد راوی علی اکبر وحیدی
بعد از شهادت برادرم علی اصغر، چون ایشان ازدواج نکرده بود من خیلی ناراحت بودم و تا چند وقت نمی توانستم کار کنم. یک شب خواب دیدم که مجلسی در حال برگزاری است و یک مینی بوس پر از میهمان دنبال من آمد و یکی از مهمانها گفت: بیا برویم. گفتم: کجا. گفت: یک جای خوب خوشحال می شوی. خلاصه حرکت کردیم و هنگامی که رسیدیم، مشاهده کردم مجلس عروسی برادرم است و همه فرشته ها نیز حضور دارند که یکی از آنها به عنوان خانم برادر من معرفی شد. در آن لحظه از خوشحالی نمی دانستم چکار کنم. ناگهان از خواب بیدار شدم و از آن روز به بعد دیگر ناراحت نبودم و مطمئن شدم که برادرم در جای خوبی زندگی می کند و همیشه زنده است.
عنوان عشق به جهاد موضوع عشق به جهاد راوی ابوالقاسم زارعی
به خاطر دارم در آخرین مرخصی که علی اصغر از جبهه آمده بود، مجروح شده بود و در حالیکه چند روزی از مرخصی اش مانده بود پیش من آمد و گفت: پدرجان آمدم برای خداحافظی. گفتم: برای چه تو هنوز تازه آمدی و زخمهایت خوب نشده است در جوابم گفت: من هرچه سریعتر باید به همرزمان بپیوندم، آنها منتظر من هستند. اگر من نروم آن یکی هم نرود، پس چه کسی می خواهد از این مملکت دفاع کند. هرچه نصیحتش کردم فایده ای نداشت و بالاخره رضایت ما را جلب کرد و عازم جبهه شد و هنگام شرکت در یک عملیات به فیض شهادت نائل می گردد.
عنوان عشق به جهاد موضوع عشق به جهاد راوی ابوالقاسم زارعی
به خاطر دارم در آخرین مرخصی که علی اصغر از جبهه آمده بود، مجروح شده بود و در حالیکه چند روزی از مرخصی اش مانده بود پیش من آمد و گفت: پدرجان آمدم برای خداحافظی. گفتم: برای چه تو هنوز تازه آمدی و زخمهایت خوب نشده است در جوابم گفت: من هرچه سریعتر باید به همرزمان بپیوندم، آنها منتظر من هستند. اگر من نروم آن یکی هم نرود، پس چه کسی می خواهد از این مملکت دفاع کند. هرچه نصیحتش کردم فایده ای نداشت و بالاخره رضایت ما را جلب کرد و عازم جبهه شد و هنگام شرکت در یک عملیات به فیض شهادت نائل می گردد.
عنوان احترام به بزرگتر ها موضوع احترام به بزرگتر ها راوی فاطمه قره داشی
پسرم علی اصغر علاقه خیلی زیادی به پدرش داشت و احترام زیادی برای او قائل می شد. به یاد دارم یک روز که ایشان به همراه پدرش مشغول درست کردن کمباین در جلوی حیاط خانه بودند که ناگهان در اثر چرخاندن پروانه، دست پدرش لای تسمه گیر کرد و انگشتش زخمی شد که در آن لحظه علی اصغر خیلی ناراحت شد و با اینکه عمداً این کار صورت نگرفته بود با چهره گریان پدرش را می بوسید و از او معذرت خواهی می کرد.