شهید حسن زاهدی
کد شهید:6114722
نام :حسن
نام خانوادگی :زاهدی
نام پدر :غلامحیدر
محل تولد :مشهد
تاریخ شهادت :1361/05/07
مکان شهادت :کامیاران
تحصیلات :نامشخص
شغل :پاسدار
یگان خدمتی :سپاه کامیاران
گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است.
نوع عضویت :سایر شهدا
مسئولیت :معاونفرماندهگردان ـ ادوات
گلزار :حرممطهرامامرضا
خاطرات
عشق به جهاد
یکی از دوستان حسن آقا خاطره ای را اینگونه نقل می کرد : روزی که برای نگهبان شرکت نفت در مشهد از بچه های بسیج استفاده می کردند یک بار حسن آقا نگهبان بود ومن پاسبخش . برای بازدید از پستهای نگهبانی می رفتم که دیدم حسن آقا درمحل نگهبانی نشسته و بسیار ناراحت است پرسیدم :حسن آقا چه شده است که این چنین ناراحت واندوهگین به نظر می رسی ؟ مگر کشتیهایت غرق شده است ؟ گفت : نه برادر کشتیهای من غرق نشده است بلکه اخبار را که گوش دادم شنیدم رزمندگان اسلام در کردستان دارند مبارزه می کنند وشهید می شوند وما اینجا هستیم وظیفه ی خودم می دانم که من هم به لشگر اسلام ملحق شوم و درجنگ حق علیه باطل شرکت کنم می ترسم که اگر اینگونه پیش برود کشتی اسلام غرق شود .
خاطرات سیاسی
چون قبل از انقلاب حسن آقا در بیشتر راهپیمایی ها شرکت می کرد و در پخش اعلامیه ها نقش بسزایی داشت روزی به ایشان گفتم : حسن آقا بهتر است کمی مراعات بکنی می دانی اگر به دست ساواک بیافتید چه بلاهایی ممکن است که آن نامردان بر سر شما بیاورند . ایشان درجوابم گفت : مگر چه کار می توانند بکنند فوقش به شهادت می رسم مگر اینهمه ما برای انقلاب شهید نداده ایم؟ خوب من هم یک قطره از این دریا.
شربت شهادت
در شب ماه مبارکی اقوام به صرف افطاری منزل ما دعوت شده بودند موقع افطار حسن آقا شربت نعنایی را که درست کرده بودند با پارچ و لیوان به مهمانها تعارف می کرد من به ایشان گفتم : بیا بنشین و خودت هم افطار کن واز این شربت بنوش ایشان در جواب من گفتند : این شربت مخصوص شماست من شربت سرخ را خواهم نوشید.
آخرين وداع با خانواده
روزی در منطقه حسن آقا پیش من آمد و گفت : برادر جان در محل ما خبرهایی می خواهد بشود و ممکن است درگیری پیش بیاید من آمده ام که به شما بگویم اگر من شهید شدم شما به پدرو مادر خبر ندهید اگر جنازه من پیدا شد که خوب می برند مشهد و آنها اطلاع پیدا می کنند اگر هم جنازه ی مرا منافقین با خود بردند شما برایم گریه وزاری نکنید تا دشمنان انقلاب از گریه شما خوشحال نشوند .
محبوبيت شهيد نزد ديگران
مراسم تعزیه اش حدود 20 روز طول کشید و هر روز از طرف یکی از فامیلها برای حسن آقا در مساجد تعزیه می گرفتند بعد از اینکه هفتم و چهلم تمام شد و سال شهید رسید با تمام تلاشی که خانواده ام می کردند تا روحیه از دست رفته پدرم را بدست آورند موفق نشدند و ایشان درست 15 روز بعد از سالگرد آن شهید بزرگوار به رحمت خدا پیوست.
آخرين وداع با خانواده
روزی که ایشان می خواست به جبهه برود به ما گفت : من الان با قطار یا اتوبوس و با پای خودم می روم ولی موقع بازگشت با یک جعبه چوبی مرا برمی گردانند ولی این را بدانید که این خواست خودم بوده و هست همین طور هم شد بعد از اینکه به جبهه اعزام شد 40 روزبعد ، خبر شهادتش را برای ما آوردند.
اصلاح بين ديگران
روزی به اتفاق حسن آقا از محل کار بر می گشتیم . چون اوایل انقلاب بود و منافقین قصد از بین بردن سپاه و بسیج را داشتند به ما گفته بودند حتی المقدور از رفتن اماکن شلوغ پرهیز کنید . در راه متوجه شدیم در قسمتی از خیابان شلوغ شده است حسن آقا می خواست که به آنجا برود تا از موضوع اطلاع پیدا کند به اوگفتم : برادرجان بهتر است ما خودمان را درگیر نکنیم . درجوابم گفت : من که نمی خواهم با آنها دعوا کنم فقط می خواهم بدانم حرف حسابشان چیست ؟ من با منطق خودمان و اسلام با آنها صحبت می کنم شاید که از خواب غفلت بیدارشوند وقتی آنجا رفت بعد از چند دققه غائله خاتمه پیدا کرد و ما به خانه بازگشتیم .
قداست لباس سپاه
بچه ام مریضی سختی گرفته بود و من تمام پس اندازم را خرج دکتر کردم ولی او خوب نشد احتیاج شدیدی به پول داشتم روزی به حسن آقا گفتم : حقوقی را که از سپاه می گیرم کفاف زندگیم را نمی دهد و الان که بچه ام مریض شده پولی برای درمان اوندارم و باید به فکر یک شغل جدید باشم ایشان در جوابم گفت : برادرجان من هر چه در توانم است به توکمک می کنم حتی موتورم را هم ببر بفروش و خرج درمان بچه ات بکن ولی از سپاه بیرون نرو و این سنگر اسلام را خالی نکن من چون به نظر ایشان اهمیت می دادم به حرفش کردم و بعد از مدتی بحمدالله بچه ام خوب شد و موتور حسن آقا را هم نفروختم .
مبارزه با ضد انقلاب و منافقين
در شب درگیری حسن آقا بعد از اینکه تیر به ایشان اصابت می کند و منطقه بدست منافقین می افتد در آن زمان هرگاه منافقین جنازه ی شهدای ما را می گرفتند یا پوست سرش را از تن جدا می کردند و یا بینیش را می بریدند و یا گوشهایش و چشمهایش را درمی آوردند که یکی از همین منافقین چشم راست شهید زاهدی را از حدقه در می آورد و صبح که نیروهای بسیج ، منطقه را پاکسازی می کنند مشاهده می کنند که این کردهای منافق به چه طرز فجیعی با جنازه ها برخورد کردند این امر اراده ی ما را نسبت به از بین بردن آنها مصمم تر و ایمان ما را قوی تر می کرد .[۱]
خطای یادکرد: برچسب <ref> وجود دارد اما برچسب <references/> پیدا نشد