شهید محمد رضا ریحانی

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو


کد شهید:6211853 نام :محمدرضا نام خانوادگی :ریحانی‌ نام پدر :محمدقلی‌ محل تولد :درگز تاریخ شهادت :1362/06/۲۴ مکان شهادت : تحصیلات :نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت :سایر شهدا مسئولیت :رزمنده‌ گلزار :

خاطرات

عنوان دیدگاه شهید موضوع ديدگاه شهيد راوی محمى قلی ریحانی


به یاد دارم هنگامی که پسرم محمدرضا از جبهه به مرخصی آمده بود می گفت: این دفعه در این جنگ ما صد در صد پیروز هستیم. چون رهبر ما امام خمینی (ره) فرزندانی دارد به نام بسیجی که در جبهه های نبرد حماسه می آفرینند و از سرزمین و آب و خاک میهن دفاع می کنند حال چه در پشت جبهه یا در خط مقدم چون هدف خدمت به مملکت و رضای خداست ما پیروز هستیم و دیگران را تشویق به جبهه رفتن می نمود.

عنوان عشق به جهاد موضوع عشق به جهاد راوی محمى قلی ریحانی


یادم هست روزی که پسرم محمدرضا می خواست به جبهه برود من و مادرش در باغ مشغول کار بودیم که ایشان برای خداحافظی نزد ما آمد و گفت: من می روم و شما را تنها می گذارم. پدر مرا ببخشید که نتوانستم به شما در این مدت زندگیم کمک کنم. حال هم به دنبال آرزوی خود به جبهه می روم و شما دیگر مرا نمی بینید و نیز برایم دعا نمایید و مرا حلال کنید. و به برادران و خواهرانم بگوئید که به بسیج بروند و راه امام را ادامه دهند. بعد چند عکس هم به عنوان یادگاری گرفتیم و خداحافظی کرد و راهی جبهه شد.

عنوان آخرین وداع با خانواده موضوع آخرين وداع با خانواده راوی عشرت ریحانی


یادم هست روز آخری که برادرم محمد رضا می خواست به جبهه برود. من به همراه پدر و مادرم در باغ مشغول کار بودیم که ایشان برای خداحافظی نزد ما به باغ آمد. موقع خداحافظی ایشان دست و صورت پدر و مادر را بوسید و گفت: ببخشید که من نتوانستم آرزوی شما را برآورده کنم، مرا حلال کنید و بعد از نماز دعایم نمایید. من رفتم و دیگر شما را نمی بینم. هنگام خداحافظی برادرم نورانی شده بود و من عاشق جمالش شده بودم و هرچه نگاه می کردم سیر نمی شدم و آخرین توصیه ای که به من کرد این بود که: راهی که من رفته ام شما باید آن را دنبال کنید و پشتیبان رهبر کبیر انقلاب و جمهوری اسلامی که با خونهای شهدا آبیاری شده است باید و ادامه دهنده ی راه شهدا باشید و نیز چند عکسی به یادگاری گرفتیم و بعد راهی جبهه شد و رفت. عنوان اعتقاد به ولایت موضوع اعتقاد به ولايت راوی عشرت ریحانی


خاطره ای که به یاد دارم این است که، شبی امام (ره) از رادیو اعلام کرد که همه ی مردم در سرتاسر ایران به پشت بام های خود بروند و تکبیر (الله اکبر) را سر بدهند. آن شب برادرم محمد رضا تازه از آموزش نظامی، مرخصی گرفته و به روستا آمده بود و داشت بند پوتینهایش را باز می کرد. من گفتم: رضا جان از رادیو اعلام کردند که امشب راس ساعت نه شب همه مردم باید به پشت بامهای خود بروند و تکبیر(الله اکبر) بگویند. همین که رضا این حرف را شنید فورا بند پوتینهایش را محکم بست و خواست برود من گفتم: حالا دیر شده نرو دیر شده اما ایشان گوشی به اصرار من نداد. دوباره گفتم: نرو دیر شده و دوستانت نمی رسی آنها خیلی وقت است که رفت اند گفت: گفت: می رسم بعد از خانه بیرون رفت. در نو خندان رسم بود که موقع تکبیر(الله اکبر) گفتن به روی تپه ی نادری که وسط شهر نو خندان قرار دارد بروند و روی آن تپه(الله اکبر) بگویند. برای همین برادرم رضا هم آنجا رفته بود و بعد از اتمام تکبیر گفتن به خانه برگشت. از او پرسیدم: مگر رسیدی روی تپه گفت: بله رسیدم خیلی خوب شد رفتم چون همه ی دوستان جمع شده بودند.

عنوان محبت و مهربانی موضوع محبت و مهرباني راوی گلابتون فعال


به یاد دارم روزی پسرم محمد رضا همراه برادر کوچکش و پسر های همسایه برای جمع آوری هیزم به صحرا رفتند. وقتیکه از صحرا بر می گشتند دیدم که هیزم ها را به پشت گرفته و برادر کوچکش را هم بالای دوشش گذاشته و همراه پسر های همسایه به طرف روستا می آید.

عنوان خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید موضوع خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد راوی گلابتون فعال


به یاد دارم شب قبل از اینکه پسرم محمدرضا به جبهه برود آن شب سرش را گذاشت روی زانویم و به خواب رفت. وقتی کاملاً خوابش برده بود، من یواش یواش سرش را برداشتم و روی بالش گذاشتم. فردای آنروز که از خواب بیدار شد، وسایلش را جمع کرد و بعد از خداحافظی راهی جبهه شد. مدت طولانی بود که در جبهه بود و ما بی‌خبر از او بودیم تا اینکه یک شب خواب به شهادت رسیدن او را دیدم که محمدرضا به خانه آمد و گفت: مادر ناراحت من نباشید، من به زودی نزد شما خواهم آمد که یک مرتبه از خواب پریدم و آن شب تا صبح نخوابیدم و چراغ را برداشتم و توی باغ قدم می‌زدم چون از شدت ناراحتی نتوانستم یک جا بنشینم و تقریباً عصر همان روز بود که خبر آوردند پسرت محمدرضا زخمی شده است و در فلان بیمارستان بستری شده و من فوری آنجا دانستم که خواب من درست بوده و پسرم به فیضی عظیم شهادت نائل آمده است.

عنوان خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید موضوع خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد راوی عشرت ریحانی


به خاطر دارم آخرین باری که برادرم محمد رضا به جبهه رفته بود و چند روزی از رفتنش نگذشته بود که یک شب در خواب دیدم که برادرم رضا روی ویلچر نشسته است و یک نفر که خیلی نورانی بودو لباس سفیدی هم به تن داشت ویلچر را می راند به جلوی درب حباط آمدند و جلوی در ایستادند دیدم رضا هم لباس سفید پوشیده است و یک شاخه گل قشنگ نیز در دستش داشت و من هر چه اصرار کردم که برادرم رضا جان بیا برویم خانه، جلوی درب خوب نیست رضا گفت: من فقط آمده ام برای خداحافظی بعد از خداحافظی از من ایشان همراه آن آقای نورانی سفید پوش از نظرم محو شدند، که من هراسان از خواب بیدار شدم و تا صبح نخوابیدم و خیلی ازدیدن خوابم ناراحت شدم تا اینکه بعد از گذشت چند روز خبر شهادتش را برایمان آوردند و من خواب راهمان شب دیده بودم که برادرم رضا در جبهه به شهادت رسیده بود.[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا