شهید ببر خان زمانی

نسخهٔ تاریخ ‏۲۴ اسفند ۱۳۹۹، ساعت ۰۶:۳۳ توسط Jafarnezhad98 (بحث | مشارکت‌ها)

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)
ببر خان زمانی
ملیت پرچم ایران.png ایرانی
دین و مذهب مسلمان، شیعه
تولد شیروان
شهادت پایگاه‌شهیدچراغ1366/07/28
محل دفن شهدا
جنگ‌‌ها جنگ ایران و عراق
خانواده نام پدر:زمان


کد شهید:6609699

نام :ببرخان‌

نام خانوادگی :زمانی

نام پدر :زمان

محل تولد :شیروان ‌ تاریخ شهادت :1366/07/28 ‌ مکان شهادت :پایگاه‌شهیدچراغ

تحصیلات :نامشخص

گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است.

نوع عضویت :سایر شهدا

مسئولیت :سایر

گلزار :شهدا


خاطرات

  • موضوع: حج

مادرم نقل می کرد : (( اولین بار که حاج ببر زمانی می خواستند به حج بروند به ایشان گفتم ما تازه وضعمان کمی خوب شده است ، بگذارید چند وقت دیگر بروید ما بچه دار هستیم باید به فکرشان باشیم اما حاج آقا زمانی رو به من کرد و گفت خواب دیدم که در باغی هستم و مشغول به کار بودیم که یکدفعه در زدند. رفتم دم در دیدم دو سید بلند بالا و نورانی هستند، به آنها خوش آمد گفتم و عرض کردم بفرمائید در راه به من گفتند ببرخان شما مستغنی شدی و باید به مکه بروی اما من گفتم فرزند کوچک دارم زن دارم اما گفتند نخیر تو مستغنی شدی و برو مکه و بدان دوباره وقتی برگشتی ما تو را باز مستغنی و بی نیاز خواهیم کرد آمدند خانه سفره پهن کردیم اما بلند شدند و تکرار کردند تو مستغنی شدی، بعد حاج آقا هفتاد تا از هفتاد و پنج گوسفندی را که داشتیم فروختند و به مکه رفتند. راوی علی زمانی


  • موضوع: توانايي جسمي رزمي

پدرم حاج ببر زمانی یک روز تعریف می کردند که در منطقه یک روز جوانی پیله می کند که حاج آقا زمانی شنیده ام شما پهلوان هستی و من هم کشتی گیر هستم و می خواهم یک کشتی با شما بگیرم ، هر چه پدرم به او می گوید من دیگر پیر شده ام و از من گذشته است این جوان بسیجی منصرف نمی شود تا اینکه پدرم بلند می شود و لباسش را می گیرد و او را می چرخاند اما یکدفعه از دستش رها می شود و به یک سمت پرت می شود و به وسایلی که در آنجا بود برخورد می کند و کمی زخمی می شود پدرم هم می گوید چقدر بود به تو گفتم که با من نگیر این هم عاقبتش. راوی علی زمانی


  • موضوع: عشق به جهاد

ما همیشه به پدرم حاج ببر زمانی می گفتیم دیگر بس است، شما تکلیفتان را انجام دادید، دیگر به جبهه نروید، یک بار برگشت و به من گفت: من جوانی را می شناسم که هنوز 20 روز نیست که ازدواج کرده و به جبهه آمده و می جنگد و جوان های زیاد دیگری را می شناسم که در این راه خونشان را می دهند مگر خون ما از آنها رنگی تر است که نرویم من راهم را شناخته ام و تا ظهور مهدی (عج) از این راه بر نمی گردم و ادامه می دهم. راوی علی زمانی


  • موضوع: پيش بيني شهادت

دفعه آخری که حاج ببرزمانی داشت به جبهه می رفت به ایشان گفتم عمو جان دیگر بس است، نروید منطقه اما گفت من راهی را که رفتم تا زمانی که جان دارم ادامه می دهم و از این راه باز نمی مانم بعد بلند شد و تا دم در که رفت برگشت و گفت من از بچه های تو نمی توانم دل بکنم دختر بزرگم را بوسید و دختر کوچکم را که همیشه زمانی که من برای درس به نهضت می رفتم ایشان از او مراقبت می کردند در بغل گرفت و بوسید بعد رفت اما دوباره برگشت و آنها را بغل کرد بعد مرا بوسید و شروع به گریه کردن کرد و گفت: دخترم حلالم کنی ایندفعه که من می روم دیگر بر نمی گردم و شهید می شوم و همینطور هم شد. راوی مروارید رمضان زاده


  • موضوع: پيش بيني شهادت

حاج ببر زمانی به روزه و نمازش بسیار مقید و حساس بود، به یاد دارم ماه رمضان که در اوج تابستان و گرمای طاقت فرسا بود آن موقع حاج آقا زمانی با گاوها دشت می کوبید، ظهر رفتم سرزمین پیشش دیدم بسیار تشنه است و تشنگی بی تابش کرده، مقداری آب بر روی زمین ریخته بود و سینه اش را بر روی آبها و سرش را بر روی زمین خوابش برده بود. راوی مروارید رمضان زاده [۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا

رده

آخرین تغییر ‏۲۴ اسفند ۱۳۹۹، در ‏۰۶:۳۳