شهید محمد علی خدادادی

نسخهٔ تاریخ ‏۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۰۰:۴۵ توسط 99 Malek mohammadi (بحث | مشارکت‌ها)

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)

نام : محمدعلی‌ محل تولد : مشهد نام خانوادگی : خدادادی‌ تاریخ شهادت : 1363/08/01 نام پدر : غلامرضا مسئولیت : رزمنده‌ گلزار : بهشت‌رضا خاطرات: آن روزها که پدرم به جبهه می رفت من ده، یازده ساله بودم و خیلی دوست داشتم با پدرم به جبهه بروم . آخرین باری که پدرم به مرخصی آمدند به من قول داد که من را هم با خودش به جبهه ببرند . دفعه آخر که پدرم به جبهه رهسپار شدند خیلی عجیب بود هیچ کس پدرم را تا ایستگاه راه آهن - مانند دفعات قبل - بدرقه نکرد چون پدرم خواسته بود کسی بدرقه اش نکند حتی همسر و فرزنداش. اما من بهمراه مادرم به راه آهن رفتیم من هیچ وقت دنبال پدرم گریه نمی کردم اما این دفعه گویا به من الهام شده بود که پدرم دیگر بر نمی گردند . وقتی قطار حرکت کرد پدرم دستش را از پنجره قطار بیرون آورده بودند و با ما خداحافظی می کردند. من دیگر تحمل نکردم و هراسان به دنبال قطار می دویدم و با صدای بلند گریه می کردم، پدرم نیز گریه می کردند و لحظه به لحظه از من دور می شدند. ناگهان پدرم تا کمر خودش را از پنجره قطار بیرون آورد و با چشمان اشک آلود گفتند : باباجان ! گریه نکن نمی خواهم صدای گریه ات را صدام بشنود . مرد که گریه نمی کند . هنوز یادم هست فاصله 5 یا 6 کیلو متر تا خانه را که در مسیر راه آهن بود گریه کردم و پیاده رفتم . آری این آخرین بدرقه پدرم بود - دیگر نگاه مهربان او را ندیدم و حسرت یک نگاه پدرانه بر دلم ماند تا لحظه ای که رهبر عزیزم را از نزدیک دیدم و نگاههای مهربان و بوسه هایی که در گونه هایم نشاند یاد پدرم را زنده کرد. عید قربان سال 1373 بود. یعنی، چند ماه به شهادت پدرم مانده، یکی از اقوام نزدیک فوت کرده بود و پدرم یک گوسفند برای مراسم او کشته بود. درست یادم هست وقتی پدرم گوسفند ذبح می کردند، چشمانشان پر از اشک شده بود و حال عجیبی داشتند. همه اشکهای پدرم را دیدم. او با لحنی آرام گفت: انشاء ا... گوسفند بعد را برای من بکشید! با این دعای پدرم همگی ساکت شدیم، پدرم دستهایش را شست و جمع را ترک کرد. گویا او می دانست که شهید می شود. آری آنها از دنیا بریده بودند که به حقیقت بپیوندند. هر وقت تلویزیون سخنرانی حضرت امام (ره) را پخش می کرد ، در منزل ما هیچکس حق نداشت صحبت کند ، چون پدرم سرا پا گوش بود و به صحبتهای حضرت امام (ره) گوش می کردند و گاهی نیز هنگام استماع سخنان ایشان اشک از چشمانش جاری می شد و بر گونه های گرمش می غلتید . و همیشه عکس امام (ره) همراهش بود . مدّتی هر وقت پدر م از جبهه باز می گشت ، لباس رزم را تن بیرون نمی آورد و همیشه اوقات لباس بسیجی بر تن داشت و کفش های کتانی می پوشید . ایشان می فرمودند : من این لباس ها را بیشتر از کت و شلوارهای اتو کشیده دوست دارم . محمّدعلی خدادای هنوز جبهه نرفته بود ، در خانه نشسته بودیم که ناگهان صدای رادیو همة ما را مات و مبهوت کرد . آری خبر شهادت عالم جلیل القدر شهید هاشمی نژاد پخش شد و این پدر من بود که با چشمانی اشک آلود ناگهان فریاد کشید که خمینی پدر همة شما را در خواهد آورد و زانوهایش را در آغوش گرفته بود و مانند یک کودک خردسال اشک می ریخت . آن زمان پدرم حدود 44 سال سن داشتند[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا

رده

آخرین تغییر ‏۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۰، در ‏۰۰:۴۵