شهید عباس اتش پنجه
عباس آتش پنجه فرزند: قاسم متولد: 1326/05/07 شهادت: ۱۳۶۵/۱۰/۲۱ قطعه: کربلای 5 عملیات منجر به شهادت: کربلای 5 سرباز زمینی بسیج
وصیت نامه
لطفا به بخش گالري مراجعه شود
زندگی نامه
بسم رب الشهدا و الصدیقین همسر شهید: سیزده ساله بودم که باهاش ازدواج کردم. ما محله پا قلعه اصفهان مینشستیم. مادرش من را دیده و با مادرم صحبت کرد و بعداً با پسرش اومد خواستگاری. خانواده مؤمنی بودند و بیشتر در مسجد نماز میخواندند و خانوادهام قبول کردند و عقد کردیم. یک انگشتر برای نامزدیام آوردند، شوهرم سربازیاش را رفته بود که اومد خواستگاریام. حدود چهار پنج ماه بعد از عقدمون هم عروسی کردیم. یک شب بعد از عروسی من و شوهرم رفتیم پل خواجو برای گردش و بستنی و بلال خوردیم و خوش گذشت. شش ماه بعد از عروسیمون رفتیم و در اهواز ساکن شدیم. برای کار شوهرم که خوزستان بود رفتیم. چهارده ساله بودم که بچه اولم به دنیا اومد. دختر بود و اسمش را ملیحه گذاشتیم. شبانهروز توی بغلش بود، دو سه دفعه از سرکار میاومد و بهش سر میزد و میگفت:« بچهام را شیر دادی؟ و ...» اگر تب میکرد(به خاطر واکسن و...) تا صبح بالای سرش بود که گریه نکند. اگر میخواست سرفه کند، میدوید بیرون اتاق سرفه میکرد که بچه بیدار نشود. برای مراسم اسمگذاریاش یکی از همکارانش را آوردند تا در گوش ملیحه اذان بگوید. دو سال بعد از ملیحه محمد به دنیا آمد. محمد را خیلی دوست داشت و مواظبش بود. به درس و مدرسهاش خیلی اهمیت میداد. بعد از محمد خدا مهرانگیز را بهم داد و سپس هم مهین به دنیا اومد. همسرم در کل خوشاخلاق و مهربان و بسیار دست و دلباز بودند و به دیگران کمک میکردند. به صله ارحام و عیادت مریضان خیلی اهمیت میدادند. خیلی به خواستههای من و بچهها اهمیت میداد. باردار بودم، فقط یک بار پشت تلفن بهش گفتم: اینقدر دلم میخواهد بروم لب شط کارون و از اون ماهیها بخورم. حدودا بیست روز بعد به اصفهان که اومد بهمون سر بزنه، در کمال تعجب دیدم که دو تا ماهی به همراه سبزی و جعفری برایم آورده است و خیلی خوشحال شدم. بعد از این همه سال هنوز که هنوز است بوی جعفریها توی مشامم هست. در کارهای خانه کمک میکردند. بچهها را نگه میداشتند و از آنها مواظبت میکردند، خرید خانه را انجام میدادند و گاهی هم حیاط خانه را آب و جارو میکردند. قلباً دوستم داشتند و هنگام بیماری خیلی ازم مراقبت میکردند. از غیبت کردن بسیار متنفر بودند و میگفت که هیچوقت ننشینید و پشت سر مردم حرف بزنید. اگر غذا اضافه میاومد، میگفت که دور نریزید، بذارید فردا من میخورم. نمازشان را اول وقت و در منزل میخواندند و گاهی اوقات هم به مسجد میرفتند. قرآن هم میخواندند و ماه رمضان وقت بیشتری برای قرآن خواندن میگذاشتند. در دهه اول محرم مشکی میپوشیدند و در منزل روضهخوانی داشتند و با پای برهنه در مراسم سینهزنی شرکت میکرد. شبهای عاشورا شله زرد را خودشان درست میکردند و مقید بودند که در پای دیگ با پای برهنه آشپزی کنند. بهش میگفتند:« پاهات نمیسوزه؟!» میگفت:« نه، عشق به امام حسین(علیه السلام) نمیگذارد که بفهمم پا برهنهام.» در مراسم نیمه شعبان هم شربت آماده میکردند و در منزل به مردم میدادند. هر وقت کنار قبرش مینشینم و باهاش حرف میزنم، انگار که با من حرف میزند و پیشم است. هر چه حاجت از او خواستهام تا به حال گرفتهام، مثلاً مکه رفتنم را از او خواستم که دعا کند قسمتم بشود و شد. دختر شهید(ملیحه): پدرم بسیار مهربان بود، بچه که بودم بغلم میکرد و میبوسیدم. وقتی میخواستم برم کلاس اول اومدم مدرسه و کلی برام ذوق کرد. به بچهها میگفتم که این پدر منه. هر روز من را با دوچرخه میآورد و میبرد. مواظب بود با همه کس دوست نشوم و با همه رفت و آمد نداشته باشم. وقتی حقوق میگرفت ما را حتماً میبرد بیرون چلوکباب برامون میخرید. اونجا هر پانزده روز یک بار حقوق میدادند. معتقد بود که دختر نباید زیاد درس بخواند. کلاس ششم را که تمام کردم شوهرم داد. ولی اعتقاد داشت که پسرها باید درس بخوانند تا در آینده شغل مطلوبی داشته باشند. روزهای پنج شنبه ما را به شوش دانیال میبرد برای زیارت و میرفتیم خونههای روستایی و بازی میکردیم و گاهی شب را آنجا میماندیم. با هم مشهد میرفتیم و حدود ده روز میماندیم . سیزده به درها میرفتیم پارک سه دختران اهواز و شبهای جمعه گاهی به حرم علی بن مهزیار اهوازی میرفتیم. گا هی میرفتیم لب کارون و بازی میکردیم. پدرم گاهی از خاطرات سربازیاش میگفت و میگفت که اگر کسی غذا نداشت غذایم را بهش میدادم. همواره به دیگران کمک میکرد. سر پسر همسایمون شکسته بود، قبل از اینکه پدر و مادرش بفهمند و برسند، پدرم بردش بیمارستان. همیشه سفارش میکرد که در هر جا و هر حالتی که هستیم حتماً نمازمان را بخوانیم. میگفت باید در همین گرمای طاقت فرسای اهواز روزه بگیریم. قبل از افطار معمولاً قرآن میخواندند. برای مراسمهای احیا حتماً ما را هم با خودش میبرد و تاکید داشت که باید حضور داشته باشیم. افطاری هم میداد. پدرم به زیارت عاشورا خیلی علاقه داشت و زیارت عاشورایش ترک نمیشد و ثوابش را برای پدر و مادرش هدیه میفرستادند. قبل از انقلاب توی اهواز خیلی بیحجاب و بد حجاب بود، ولی پدر به ما تاکید میکردند که حتماً حجاب داشته باشیم. وقتی جنگ شروع شد، پدرم دیگر خودش نبود، خودش را وقف جنگ کرد. خواستیم پدرم را بیاوریم اصفهان، قبول نکردند و گفتند که من سی سال در اهواز بودم حالا بیایم اصفهان چه کنم؟! مادرم و بقیه اومدن اصفهان، اما پدرم در اهواز ماند و در مسجد جزایری اهواز به جبههها کمک میکرد. میگفت در مسجد به جوانان کمک میکنم، چای و آب بهشون میدم. گرچه نمیتوانم بروم جبهه، پشت جبهه که میتوانم فعالیت کنم. پدرم میگفتند که من لیاقت شهادت ندارم، اما اگر مُردم در تکیه لسان الارض اصفهان و در کنار مادرم دفنم کنید. آخرین باری که به منزلم آمدند با خودش گرمک خریده بود و آورده بود. چون میدانستم فالوده دوست دارد، برایش فالوده درست کردم. پدرم همیشه میگفتند که خدایا مرا بیامرز، مرا نیامرزیده نبر، خدایا مرا ذلیل و زمینگیر نگردان، خدایا من مریض نشوم و توی خونه توی بستر بخوابم و بمیرم. حدود ده روز بعد از خداحافظیاش، محل فعالیتش یعنی مسجد جزایری اهواز را بمباران کردند و پدرم بالاخره شربت شهادت را در مسجد جزایری اهواز نوشیدند. خواب پدرم را بسیار میبینم که در باغی سرسبز است و بسیار خوشحال است. هر وقت حاجتی از ایشان بخواهم خیلی زود حاجتم را میگیرم، باهاش صحبت میکنم و گاهی برایش نذر میدهم و خیرات میکنم. گرچه من در اصفهان و نزد پدر نیستم، اما هر وقت از پدرم درخواست کردهام، کمکم کرده است. آخرین بار پدرم را روی پل فلزی در حالی که نان سنگگ به دست داشت دیدم. حال هر وقت از پل فلزی رد میشوم انگار پدرم نان سنگک به دست گرفته و از پل رد میشود، او را آنجا می بینم. شادی روح شهید فرج الله آتش پنجه صلوات ( الَّلهُمَّ صلِّ عَلی مُحَمَّدٍ و آلِ مُحَمَّد وَ عَجِّل فَرَجَهُم ) اللهم الرزقنی توفیق الشهادت فی سبیلک.