پیراصغر انصاری گچی فرزند: پیرهاشم متولد: 1347/01/10 شهادت: ۲۵/۱۱/۱۳۶۴ قطعه :والفجر 1و8 عملیات منجر به شهادت: والفجر 1 سرباز زمینی بسیج
وصیت نامه
لطفا به بخش گالري مراجعه شود
زندگی نامه
بسم رب الشهدا و الصدیقین پدر شهید: اصغر بچه اولم بود. بعد از ازدواجم سه چهار سال بچهدار نمیشدم. ما یک هیأت داشتیم به نام هیأت حضرت علیاصغر(علیه السلام). من در این هیأت فعالیت زیادی داشتم، برای همین نذر کردم که اگر خدا بچهای به ما داد، نامش را اصغر بگذاریم. برای همین هم توسل به حضرت علی اصغر(علیه السلام) پیدا کردم و خدا هم لطف کرد و این فرزند را به من عطا کرد. اصغر در تاریخ 10/1/47 متولد شد. وقتی بچه را در آغوش گرفتم و نگاهم به صورتش افتاد یک حس درونی بهم میگفت که این بچه آینده درخشانی دارد. به خانمم گفتم:« این بچه یا یک مجتهد میشود و یا یک عالم.» جد ما به جابر بن عبدالله انصاری برمیگردد. اول اسم همه ما پیر وجود دارد و من طبق قول و قراری که با خودم داشتم اسمش را پیر اصغر گذاشتم. اصغر به لطف خدا بچه سالمی بود. اصغر سه ساله بود و برادرش یک ساله که مادرشان را از دست دادند. اصغر تا زمان رفتن به مدرسه با مادر بزرگش در دهسرخ زندگی میکرد. اصغر شیطون نبود، اما مظلوم هم نبود. به هیچ عنوان زیر بار حرف زور نمیرفت. با شروع تظاهراتها و راهپیماییها فکر و ذکر اصغر شد حضرت امام و انقلاب. بعضی اوقات او را با خود به راهپیمایی میبردم. روزی که امام وارد ایران شد، من و نامادریاش به تهران رفتیم و اصغر در اصفهان ماند و در مسجد دنبال کارهای انقلاب بود. علاقه خاصی به امام داشت. بعد از پیروزی انقلاب نیز سخنرانیهای امام خمینی را با دقت گوش میداد. آمد و رفتش با مسجد زیاد بود و با روحانیون ارتباط خوبی داشت. ایام محرم و سوگواری حضرت اباعبداللهالحسین(علیه السلام) پای ثابت سینهزنیها و روضهها بود. شبهای احیای ماه مبارک رمضان هم خیلی فعال بود و عار نداشت که برای خدا چه کاری انجام میدهد، ظروف و استکان هم میشست. بعد از انقلاب یا در بسیج بود یا در مسجد. تقریباً ده یازده سالش بود که انقلاب پیروز شده بود. وقتی وارد دوره راهنمایی شد، جنگ شروع شد. همان اوایل جنگ به صورت جدی خواهان اعزام به جبهه بود ولی من مخالفت کردم. به مدت دو سال صبحها به مدرسه میرفت و شبها به مسجد میرفت. موقع تشییع شهدا هم در بسیج فعال بود. به کلاس سوم راهنمایی که رسید دیگه طاقتش طاق شده بود و میخواست به جبهه برود، ولی ما راضی نبودیم. یک روز که رفت مدرسه بعد از ظهر برنگشت، ما فکر کردیم توی بسیجه، اما شب هم نیامد. خیلی نگرانش شدم، رفتم پرس و جو کردم، گفتند به کردستان اعزام شد. البته قبلاً به نامادریاش گفته بود:« چرا شما من را مجبور به مدرسه رفتن میکنید وگرنه من الآن باید در جبهه باشم و از دین و قرآن دفاع کنم. مدرسه رفتن واجب نیست، اما دفاع از دین واجبه. من آخرش خودم را یه جوری به جبهه میرسونم.» البته اول یک دوره آموزشی دیده بودند و بعد به کردستان اعزام شدند. هر بار که به مرخصی میآمد اصلاً توی خانه نمیماند. اصغر حدود یک سال در کردستان بود و بعد هم به جنوب آمد و به اندیمشک و اهواز رفت. دو سال هم در دهلران خدمت کرد و هر دو ماه یک بار به مرخصی میآمد و بعد از چند روز بر میگشت. هم رزمانش میگفتند که اصغر خیلی نترس بود. چند بار هم مجروح شد. بار آخری که به مرخصی آمده بود چهل روزی ماند و از صبح تا شب میرفت دورههای غواصی، خنثی کردن مین و ... را میدید. خیلی خوش اخلاقتر و مهربانتر شده بود. با بچهها خیلی بازی میکرد. میگفت:« این حمله حمله سختیه، احتمالش هست که این بار رفتم دیگه برنگردم.» با اینکه هجده سال بیشتر نداشت، ولی اعتقادات محکمی داشت. از اینکه بعضی از خانمها بدحجاب یا بیحجاب هستند ناراحت بود و میگفت:« همینها هستند که این اسلام را که با جان خیلی از شهدا به دست آمده ضعیف نشان میدهند.» نامادریاش میگفت:« شبی خواب دیدم که اصغر کنار رود بزرگی نشسته و مشغول وضو گرفتن است. همان موقع سه کبوتر آمدند و کنارش نشستند و نوک به آب زدند و بعد هم پرواز کردند و رفتند. فردای آن روز خبر شهادت اصغر را آوردند.» آری، پیراصغر در تاریخ 25/11/64 به شهادت رسید. شادی روح شهید پیراصغر انصاری صلوات ( الَّلهُمَّ صلِّ عَلی مُحَمَّدٍ و آلِ مُحَمَّد وَ عَجِّل فَرَجَهُم ) اللهم الرزقنی توفیق الشهادت فی سبیلک.
وصیت نامه
بسم رب الشهدا و الصدیقین پروردگارا، آنچه میگویم قلبم، چشمم، پوستم و استخوانم به آن شهادت میدهند. شکر میکنم خدای را که این توفیق را به من داده که من بتوانم وظیفه شرعی خود را در حد توان نسبت به اسلام و قرآن انجام دهم و در مدت عمرم این زمان را که عازم جنگ میباشم، بهترین زمان عمرم میبینم. از خدا تقاضا کردم که مرا در بستر نمیراند و مرا در راه اسلام به دست شقیترین بندگان بیمراند. این آرزو را از خدا دارم که به من ایمان عطا کند که فقط راه حسین(علیه السلام) را دنبال کنم. برادران من، از خدا بترسید و تقوا پیشه کنید که خداوند با شماست. نکند خدای ناکرده از یاد خداوند غفلت ورزید و پیرو نفس خود گردید. برادران، در پیاده نمودن دستاوردهای اسلام بکوشید که این راه سعادت شما است و احساس مسئولیت کنید تا جامعه اسلامی زودتر و بهتر ساخته شود و به روحانیتی که در اسلام هستند وفادار باشید که این راه پیروزی شما بر کفر است و پیرو امام امت باشید که شما را هدایت کند. یاد قیامت باشید تا گناهان کمتر انجام دهید. قرآن را با ترجمه و تفسیر بخوانید تا هدایت شوید و نماز را از یاد نبرید که ستون دین است. ای امت اسلام، هرگز سختیها و ناراحتیها و کمبودها ایمانتان را تضعیف نکند که اینها بنا بر آیات قرآن از آزمایشات الهی است که مژده و نوید پیروزی نصیب صبر کنندگان است. سعی کنید که تمام کارهایتان برای خدا باشد. چند کلامی هم به جوانان محل به عنوان وصیت میگویم. از جوانان میخواهم که پشتیبان امام و رزمندگان باشند و بعد از شهادت من اسلحه را بردارند و به قلب دشمن زبون نشانه روند. در راه خدا زندگی چه ارزشی دارد؟! ما از سوی او آمدهایم و به سوی او نیز باز میگردیم، پس چه بهتر که رفتن ما با شهادت باشد. جوانان، باید راه سرخ امام حسین(علیه السلام) را ادامه دهید. همان حسین عزیزی که جان خود و بهترین عزیزانش را در راه اسلام فدا کرد و خانوادهاش را به اسارت بردند. برادران و خواهران، مساجد را پر کنید و دعاهای ندبه و کمیل و توسل و غیره را زیاد بخوانید که رستگاری در دعا کردن است و هر مؤمنی از خدا خالصانه هر چه را که بخواهد حاجتش برآورده است. خواهران عزیز، حجاب این سنگر آزادی زنان با تقوی را رعایت کنید. خواهر، حجاب تو کوبندهتر از خون من است. از شما میخواهم که بعد از شهادت من ناراحت نباشید و گریه نکنید و همچنان استوار باشید، چون شهادت برترین و بالاترین مقامی است که یک مسلمان میتواند به آن دست یابد و شما خوشحال باشید. در پایان به شما توصیه میکنم همیشه بعد از نماز دعا برای امام، رزمندگان اسلام و مسلمین و پیروزی حق علیه باطل را فراموش نکنید. والسلام. http://shohada-isf.ir/fa/shahid?shahidID=4381