شهید رضا سیف
1346/08/04تاریخ تولد :
1367/05/05تاریخ شهادت :
محل شهادت : نامشخص
محل ارامگاه : تهران - بهشت زهرا
زندگی نامه
شهید رضا سیف در تاریخ 04/08/1346 در روستای قزالقارش، شب عاشورای حسینی به دنیا آمد. مردم طبق عادت پیشین سر خاک جمع شدند تا ادای حق کنند و یادی از گذشتگان، بر کسانی که چندی بر این خاک زیستند و ذکر خیری از رفتگان که نام نیک از خود باقی گذاردند. در آنجا در آن لحظه، خانمی می گوید: زنان به گوش باشید که هر کس در روز تاسوعا و عاشورا نوزادی به دنیا آورد، خواهد مرد. آری آن شب خداوند زمان تولد رضا را رقم زد. او شب عاشورا به دنیا آمد اما نه برای مردن، نه برای رفتن از این دیار، نه برای فنا شدن و بلکه برای شهادت، برای رسیدن به حق به بهترین نحو. رضا پا به عرصه گیتی گذارد تا شروع یک زندگی و یا به عبارتی دیگر یک امتحان الهی را آغاز نماید. وی به سال 1359 تحصیل را کنار گذاشت و بدین سان چند صباحی را به دنبال کار خیاطی رفت. تا اوائل خرداد ماه سال 1365 فرا رسید در این جا بود که احساس وظیفه و مسئولیت منبعث شده از ایمان و معرفت به ذات حق، باعث شد که به نظام وظیفه روی آورد. در ابتدای کار سه ماه آموزشی را در تهران مشغول تعلیمات شد و سپس در اوائل مهر ماه به کیش عازم گردید. چیزی که خیلی واضح و روشن است و به دقت در لابه لای خدمت وظیفه به چشم می خورد مرارت ها و مشقت هایی است که اگر گزاف و عبث نگفته باشم می توان به صراحت بیان نمود که این سیر و تکامل زندگی وی از اول یک ابتلاء و امتحان الهی بود. از گرمای شدید کیش گرفتهتا اعزام شدن او به آمل و در انتها به سرمای شدید سقز که باز به قول خود بزرگوارش «بخار نفس انسان در آنجا یخ می زد». اما به هر حال وجود وی آرام نمی گرفت و اصولاً معتقد به این بود که باید رزمید و اسلام اکنون رادمرد می خواهد و به قولی فصل، فصل جهاد است و بدین خاطر از سقز به خط ماهوت و حلبچه رفت و دررزم های آنجا شرکت نمود و چیزی که خیلی عیان بود نفس گرم، صورت شاداب و درخشان او بود که هیچ وقت از این حمله ها ترس و رعبی به خود راه نمی داد. شهید سیف به مدت 5 الی 6 ماه در خط مسئول سایت شد و در این مدت بین حلبچه و اسلام آباد غرب در حرکت و تکاپو بود تا این که به مرخصی آمد. روزی با یکی از دوستان خود به خانه وارد می شوند و در آن روز دوست رضا شروع به صحبت می نماید از جهاد اکبر، از پیام امام، از ایثارها و از خود گذشتن ها و این که انسان باید جان را فدای راه امام نماید، می گوید. در این میان مادر رضا که خود بی خبر از بی مادری سرباز بود مرتباً اشاره به حال و روز مادری كه فرزند خود را از دست می دهد می کرد و دوست رضا را سفارش و پند به مراقبت از خودش می داد. بعد از رفتن او رضا گفت :مادر! دوست من، مادر نداشت که شما این چنین درباره ی حال و روز مادر وی گفتید و بعد ادامه داد که مادر! سخنی را می خواهم بر لب و زبان خود جاری نمایم، امیدوارم که بعد از اتمام سخنانم، مانع رسیدن من به هدفم نشوی و آن وقت مسئله رفتن به خط را با او در میان گذاشت. گویا رضا خوب مسیر و جهت حرکت را یافته بود و به همین خاطر گاه بی گاه به آن اشاره می نمود. آن روزی که به یكی از اقوام گفته بود «به آقایم بگو همان خرجی را که می خواهد برای عروسیم بنماید در شهادتم صرف كند» باید به خوبی همه چیز را درک مینمودیم.
شهید سیف در حالی که فقط 2 ماه از سربازیش مانده بود و بنا به حکم باید، به بابلسر مراجعت می کرد اما شمع وجودش آرام نمی گرفت. این بود که داوطلب مورخ 28/04/1367به خط مراجعت نمود و با پای استوار به اسلام آباد غرب عزیمت نمود و آنها را به اهواز رهسپار کردند و در آنجا دوباره تعدادی به سوی اسلام آباد و از آنجا به اندرون پادگان فرستاده شدند. این پادگان محل رشادت، محل رزم و از خود گذشتن و به خدای خود پیوستن بود. گویا اینان از آنجا ندای هل من ناصری حسین را شنیده بودند و این بود که با دست های آهنین و با قلبی که لبالب از اعتقاد به او بود دست به مبارزه ای نابرابر زدند. در مورخ 05/05/1367 ساعاتی پس از رسیدن به پادگان، منافقین از خدا بی خبر در فریب، حیله، نیرنگ و در قالب یک سپاهی به داخل شهر نفوذ کرده بودند و گویا پادگان داخل شهر را کم کم به محاصره خود در آوردند که فرمانده سپاهیان خدا رو به افراد خود کرده و می گوید: با این اوضاع چند داوطلب می بایست خود را پل دیگران برای گریز از این مهلکه قرار دهند چند مبارز می باید با ایثار خود راه یاران خود را بگشایند. و گویا هفتاد و چندی رزمجوی دلاور قدم به عرصه میدان گذارده و اعلام فداکاری و از خود گذشتگی می نمایند. بعد از دقایقی همگی از پادگان می روند و اینان می مانند با چهره های درخشان که حاکی از درجات بالای ایمان است همگی اسلحه آماده کرده و در مکان هایی در داخل پادگان موضع می گیرند. مبارزه شروع می شود لحظه های ممزوج از شیون و غوغا، پندار که در آن میان چندین نفر از افراد بی دین ولا قید به هلاکت می رسند و در این میان تنی چند از یاران امام حسین (علیه السلام) و لبیک گویان امام خمینی نیز شربت شهادت می نوشند. مبارزه همچنان با شدت تمام ادامه می یابد تا این که رهروان راه حسین (علیه السلام) مهماتشان تمام می شود. چند لحظه بعد آنها را از پادگان بیرون کشیده و سپس با دست خود نارنجگی به نشانه قهر و كینه به داخل می اندازند و بر حسب ظاهر شمع زندگی چند نفر از سربازان جان بر كف اسلام خاموش می شود و در نهایت بقیه را در صحن و محوطه پادگان به صورت دایره وار در آورده و ساق پای آنها را به رگبار می بندند به اصطلاح خود آنها را زجركش می كنند. لحظاتی بعد به همه ی آنها به غیر از یكی، تک تک تیر خلاص می زنند كه آن یكی تا سه روز زنده ماند و سپس به شهادت رسید. روحش شاد و یادش گرامی باد
وصیت نامه
و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون.
با درود و سلام به رهبر کبیر انقلاب و بنیان گذار جمهوری اسلامی ایران و سلام و درود به شهدای گلگون کفن از صدر اسلام تا کربلاهای ایران.
اشهد ان لا اله الله و اشهد ان محمدا رسول الله و اشهد ان علی ولی الله.
اینجانب رضا سیف فرزند شهاب الدین، پدر و مادر گران قدرم! حال که وصف در ضمن است عاجزانه تقاضا دارم که مرا عفو نمایید. من قبل از عملیات لازم دیدم که چند کلمه به عنوان وصیت ذکر نمایم گرچه فرصت زیادی ندارم به چند نکته اشاره نمایم بدانید که فوق هر نیکی نیکوکاریست پس چه بهتر کس بتواند جان خود را در راه خدا هدیه نماید.
وصیت دیگرم این است که امام زمان (عجل الله فرجه) خودتان را فراموش نکنید که او واسطه بین خالق و مخلوق است. دوم: دست از امام بزرگوار بر ندارید که او نماینده حجت بن الحسن (عجل الله فرجه) است سوم: این که از تمام فامیل، برادرم و خواهرم می خواهم که مرا حلال نمایید و اگر بدی از من دیدید مرا ببخشید.
وصیت چهارم: پدر و مادر ارجمندم دعا کنید که من جزو شهدا محسوب شوم که اگر شهید باشم زنده ام. بر سر قبرم فاتحه و سوره انا انزلنا و زیارت عاشورا خوانده شود و سلام مرا به رهبرم و به خانواده های همه شهدا برسانید.
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
تاریخ 02/05/1367
خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار
شهید رضا سیف
منبع
سایت شهدای ارتش
http://ajashohada.ir/home/martyrdetails/15046
ُ