شهید احمد به خوی تاریخ تولد :1340/04/25 تاریخ شهادت : 1360/04/15 محل شهادت : نامشخص محل آرامگاه :تهران - بهشت زهرا
زندگینامه
در سال 1342 در تهران در يک خانواده مذهبي به دنيا آمد . به فضاي مذهبي و کارگري خانواده اخت گرفت و وقتي به مدرسه رفت به خاطر فقري که در خانواده حکمفرما بود لذا در حيني که تحصيلي مي کرد کار هم مي کرد تا شايد بتواند بخشي از هزينه سرسام آور زندگي را متحمل شود به خاطر همين مشکلات زندگي بود که مجبور شد در کلاس دوم دبيرستان ترک تحصيل کند . در دوران انقلاب دوشادوش هم سن و سالان خودش و همگام با مدرم در تظاهرات که بر عليه رژيم منفور پهلوي برگزار مي شد شرکت مي کرد و بعد از انقلاب در فعاليتهاي فرهنگي اجتماعي که جهت پيشبرد اهداف انقلاب انجام مي گرفت شرکت فعال داشت . با تشکيل بسيج مستضعفين شهيد به عضويت اين نهاد درآمده و خدمات چشمگيري را به انقلاب و ايران نمود . بعد از شروع جنگ که توسط عروسک خيمه شب بازي آمريکا در ايران شروع شده بود چون به سن رفته به خدمت رسيده بود در ارتش ثبت نام کرد و عازم خدمت سربازي شد . بعد از فرا گرفتن آموزش و فنون نظامي به منطقه جغي لوند اعزام شد و رشادتهاي جانانه اي را از خود به يادگار گذاشت و در هنگام برداشتن پيکر همرزم شهيدش بر اثر ترکش خمپاره شربت شهادت را نوشيد . احمد به خوئي در سال 1342 به دنيا آمد و در خانواده ي مذهبي كه خانواده مقيد بودند كه دستورات اسلام را انجام دهند. در زمان كودكي فرزند كم حرف و سالمي بود مطيع پدر و مادر بود به پدر و مادر احترام خاصي مي گذاشت و خوش اخلاقي او زبانزد فاميل بود در دوران انقلاب در راه پيماييها شركت ميكرد و در نماز جماعت و نماز جمعه شركت ميكرد تا اينكه انقلاب پيروز شد و او در مسجد و بسيج فعال بود تا به خدمت سربازي رفت تا دين خود را ادا كند و با رفتن به جبهه ي جنگ بتواند نقش خوبي را براي مردم ايران زمين ايفاء كند و وقتي كه اعزام شد قبل از آن وصيت خود را انجام داد و در سال 1360 در گيلان غرب به درجه ي رفيع شهادت نايل گرديد..
وصیت نامه
به نام خدا
شاید این کاغذ، آخرین برگه ای باشد که به دست خودکار من سیاه می گردد، اما چه کنم که مرگ برای هر انسانی در پیش است و هر کس چه زود و چه دیر خواهد مرد. امّا من نمی خواهم بمیرم. من نمردم، من شهید خواهم شد. من از زندگی سیرم، زندگی من یعنی بهشت جاویدان، من با چشم باز به سوی مرگ می روم، من اطاعت کورکورانه نکرده ام و نخواهم کرد. خدا شاهد است که به سویش می روم.
ای کسی که این آخرین حرف های مرا می خوانی، ای کسی که چشمت به دنبال کلمات از بالا تا به این جا رسیده، من رفتم و اگر خدا قبول کند و من شهید شدم و دلم نمی خواهد که پدرم یا مادرم و خواهران عزیزم، بر فقدان من گریه کنند. دوست دارم خوشحال باشند و از دادن عزیز خود در راه خدا نگران نباشند.
این خدا صاحب ماست، خالق ماست و فدا کردن جان برای خدا و خالق خدا، خوشنودی خالق را به همراه خواهد داشت. من اکنون که به جبهه می روم می دانم که برای اسلام عزیزم و کشور محبوب و ملت قهرمانم کشته می شوم. پس چرا باید نگران باشم؟ امید که تو هم غمناک نگردی.
آخر چیزی که می خواستم بگویم. پس تو ای خواننده این سطور، استدعا دارم که به خواهرم و برادرم بگويي من که چیزی نداشتم اما آن مقدار چیزی که دارم خود می توانند در راه ملت عزیز و مستضعفم یا در راه هایی دیگر خرج کنند. همچنین بگو برای من یک سال یا دو سال نماز و روزه بخوانند و بگیرند و اگر نتوانستند و برایشان امکان داشت. در آخر از همه خداحافظی و طالب آمرزش از در گاه ایزدی هستم.
پایان وصیت نامه احمد به خوی بچه تهران ـ خزانه
راستی برای شما بگویم که من تصمیم داشتم که در حرم امام رضا (عليه السلام) در مشهد 220 تومان پول بیاندازم و 20 دانه شمع روشن کنم، اگر برای شما امکان دارد این را هم قبول کنید از شما متشکرم.1[۱]