شهید مسیب عبدالهی

نسخهٔ تاریخ ‏۳ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۰۱:۵۱ توسط Birgani97 (بحث | مشارکت‌ها)

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)

بسمه تعالی شهید مسیب عبدالهی : تاریخ تولد : 02/07/1347 تاریخ شهادت : 09/09/1359 محل شهادت : شملچه – پاسگاه زید محل آرامگاه: اصفهان- گلزار شهدای اصفهان

      • فاقد عکس
      • فاقد زندگی نامه و وصیت نامه

خاطرات

از فرط بی خوابی، به هوای آزاد حیاط، پناه بردم . نگاهم به اتاق مسیّب افتاد، اتاقی که غرق نور بود . با خود پنداشتم حتما بر اثر مطالعه زیاد، خوابش برده و چراغ روشن مانده است . کمی در حیاط قدم زدم و آنگاه برای خاموش کردن چراغ ، به سمت اتاقش راه افتادم . به کنار در رسیدم و برای آنکه از خواب بیدار نشود ، در را به آرامی باز کردم . خدایا چه می دیدم !  مسیّب به نماز ایستاده ، دستهایش را بالا گرفته و خدا را استغاثه می کرد. نوری عظیم ، فضای اتاق را پُرکرده بود. ترس ، وجودم را فرا گرفت ؛ آب دهانم را قورت دادم و آرام ، طوری که متوجه نشود ، در را بستم و به اتاق خودم رفتم . تا صبح نتوانستم بخوابم . گاهی گریه می کردم و گاهی بهت زده ، اطراف را می نگریستم . آن نور ، چه بود که من از دیدنش می ترسیدم ولی مسیّب را غرق در وجود خود کرده بود ؟! اکنون هرگاه ، یاد آن شب و یاد آن نور می افتم . دیگر نمی ترسم ؛ زیرا می دانم آن نور ، نور شهادت بود. ای کاش می توانستم بار دیگر نور شهادت را ببینم و به جای ترس ، خود را در آن نور ، نورانی کنم. حال بگذارید بگویم که او چگونه نورانی شد : در دوم دی ماه 1341 در اصفهان به دنیا آمد . دوران ابتدایی را در مدرسه طوبی گذراند . در این مدت، سرمشق تمام بچه ها بود و خصلتهای نیکویش زبانزد همه. در کلاس دوم راهنمایی و 13 ساله بود که در یکی از انشاهایش چنین نوشت : "خدایا این قدرت را به ما بده تا مردمان شایسته ای بار آئیم و مکان بعدی زندگیمان بهشت باشد ." و در دست نوشته ای دیگر این گونه گفت : "چرا عده ای باید در قصرها و خانه های مجلل زندگی کنند و دیگر مردم ، در خانه هایی که نمی توان نامش را خانه گذاشت ، زجر بکشند و به قول خودشان زندگی کنند ؟" سال اول دبیرستان را در دبیرستان ملّی حکیم سنایی آغاز کرد ولی سال بعد از ما خواست تا او را در دبیرستان دیگری ثبت نام کنیم . این درخواست او به آن علت بود که دبیرستان سنایی را مکان قشر بی درد و مرفّه جامعه می دانست . لذا او را در دبیرستان صارمیه ثبت نام کردم . سرعت پیشرفت او در محل جدید، چند برابر شد و در رتبه ممتاز قرار گرفت . ورود او به آکادمی زبانهای خارجی و آشنایی اش با استاد زبان آنجا که کسی جز سرهنگ صیاد شیرازی نبود، تحولی دیگر در او بوجود آورد . سال دوم نظری بود که انقلاب به پیروزی رسید و او یک تنه ، مرجع دانش آموزان و تکیه گاه سیاسی و فکری آنها بود . در سال 1360 ، با رتبه ممتاز دیپلم گرفت و مدت کوتاهی را در حزب جمهوری اسلامی در کنار شهید اژه ای ( از شهدای هفتم تیر ) به فعالیت پرداخت . شهادت حجه الاسلام اژه ای ، در او تاثیر زیادی گذاشت و او را دگرگون کرد . علاقه اش به ارتش و احتیاج ارتش به افراد صالح و مومن ، باعث شد در کنکور دانشکده شرکت جسته و با نمره ای بالا و بعد از گذراندن مصاحبه های مختلف ، به دانشکده افسری وارد شود . ورودش به جرگه سربازان امام زمان (عج) و مرزداران جمهوری اسلامی ، سبب شد تا در پیشگاه لطف خداوند ثبت نام گردد و در زمره شهیدان راه انقلاب ، پذیرفته شود . در نامه ای که از جبهه برای ما نوشت ، چنین می گوید : " اینجا ، خلوص و صفا و صمیمیت است و این همان چیزی است که من دنبال آن بودم و هستم . الان که با زندگی در شرایط سخت ، دست و پنجه نرم می کنم ، لذت زندگی عادی را به دور می افکنم و در می یابم کسی که به خاطر خدا بر می خیزد و در این راه گام می نهد ، مسلما باید به چنین مسائلی و سخت تر از اینها تن در دهد . جبهه های ما ، جبهه های نور است و اینجا من احساس راحتی و آرامش می کنم . اینجا دیگر از دروغ و تهمت و غیبت خبری نیست . اینجا صدای کفر و شرک به گوشم نمی رسد . اینجا خلوص است . به برادر کوچولویم بگویید حتما سیبیل عراقیها را برایش می آورم ! " مسیّب ، در تاریخ 65/1/15 پس از اتمام دوره مقدس دانشکده افسری ، به عنوان فرمانده گروهان 2 گردان 105 تیپ2 دزفول ، در منطقه پاسگاه زید ، خدمت خود را ادامه می دهد و در این مکان مقدس است که با دیدن آثار خدا ، به توحید رسیده و سیمایش در شبهای تار ، با اشک ، شسته شده و در برابر عظمت خداوند ، بر خاک ساییده می گردد و سرانجام می رود که به خون آغشته شود . سربازانش را همچون فرزند می نگرد و در یکی از نامه هایش می نویسد : " چند روزی است که نگران و ناراحتم زیرا یکی از فرزندانم که از زرنگترین و مومن ترین سربازان بوده ، به شهادت رسیده است ." و یکی از سربازان او می گوید : " جناب سروان ، وقتی عازم اصفهان می شدند همه ما ناراحت بودیم و تا آمدنشان ، روز شماری می کردیم . ایشان  با آموزشی که از نظر موارد امنیتی به ما داده بودند ، باعث شدند تا کمترین شهید و مجروح را در این منطقه که همیشه محل درگیری های سخت بود ، داشته باشیم . " تا اینکه .... روز نهم آذرماه 59 فرا رسید . مسیّب، از ماموریتی عملیاتی بازگشته بود و سربازان ، به خاطر ورود او به منطقه از سنگرها بیرون آمده بود و گرد او حلقه زده بودند . فرمانده، که نگران حضور دسته جمعی آنها شده بود ، فورا از آنها خواست تا به سنگرهایشان بازگرداند و آنها نیز آماده اجرای دستور بودند که .... ناگهان، خمپاره ای در میان جمع به زمین خورد و با ترکشهای برنده و آتشین خود ، جانهای عشاق را نشانه گرفت . مسیّب و چندتن از سربازان او، به خاک افتادند. سربازی جلو دوید و سر فرمانده را بر زانو گذاشت . فرمانده ، نگاهی به اطراف کرد و فرزندان خود را که در خاک و خون می غلطیدند ، از زیر نگاه مهربانش گذراند و هنگامی که چشمهای نگرانش به بالا دوخته شد ، سیمای مولایش حسین (ع) را دید که سر او را بر زانو گذاشته و با عطوفت ، او را نظاره می کند . دست مهربان مسیّب ، بالا رفت و با گفتن دوبار " یا حسین " برای همیشه آرام گرفت . دیگر سربازان ، به دور فرمانده جمع شدند . سربازی که هنوز سر فرمانده را بر زانو داشت ، گفت : "بچه ها ! امام حسین آمده بودند بالای سر جناب سروان .....جناب سروان ، سلام دادند و شهید شدند... السلام علیک یا ابا عبدالله... و اشکها با خاک و خون، آمیختند و تصویری جاودانه را در پاسگاه زید ، به وجود آوردند . اینک ، گلزار شهدای اصفهان ، مأمن پیکر شجاع و مهربان شهید پاسگاه زید است .[۱]


پانویس

  1. سایت شهدای ارتش
آخرین تغییر ‏۳ مهر ۱۳۹۷، در ‏۰۱:۵۱