شهید حسن علی دخت تاریخ تولد :1343/02/10 تاریخ شهادت : 1363/03/11 محل شهادت : نامشخص محل آرامگاه :خراسان شمالی - بجنورد - انصار الحسین - قطعه 1 زندگینامه بسمه تعالی زندگینامه شهید سرباز شهید اسلام حسن علیدخت به سال 1343 در روستای ملکش در خانوادهای مؤمن چشم به جهان گشود. پس از سپری کردن سالهای ابتدایی زندگی در دامان پر مهر پدر و مادر وارد مدرسه شد و تحصیلات خود تا دریافت مدرک دیپلم ادامه داد. وی فردی خوشاخلاق بود و شرم و حیای خاصی داشت، اهل نماز و روزه و مسجد بود. شهید از دوران نوجوانی علاقهی فراوانی به کشتی داشت به طوری که در مسابقات شهرستانی(بجنورد) مقام اول و در سطح مدارس استان خراسان مقام سوم را بدست آورد. در دوران انقلاب او با اینکه سن کمی داشت و همراه با جوانان انقلابی در درگیری با عوامل حکومت شاه شرکت داشت. مدتی بعد از پایان تحصیل برای انجام خدمت مقدس سربازی فراخوانده شد و بعد از چهار ماه آموزش خدمت در شهرستانهای کرمان و ایلام، جهت ادامه خدمت به منطقهی جنگی مهران اعزام گردید و شجاعانه به نبرد با دشمن پرداخت و سرانجام به درجهی رفیع شهادت نائل آمد. روحش شاد و راهش پر رهرو باد خاطرات بسمه تعالی خاطره از مادر شهید شهید وقتی در جبههی مهران بود، مبادلهی آتش در آن زمان بسیار سنگین صورت میگرفت، به طوری که من خیلی نگران حسن بودم. طاقت نیاورده به نزد یکی از دوستان صمیمیش رفتم و از او خواستم خبری از اداره پست و یا با تماس تلفنی از فرزندم برایم بگیرد. بعد از مدتی که شهید از جبهه به مرخصی آمده بود، از من خیلی گلایه کرد و گفت: مادر جان چرا از او خواسته که خبری از من بگیرد. من راضی به این کارها نیستم. من خودم را برای شهادت آماده کردهام اگر لیاقت شهادت را داشته باشم من هم در صف شهدا قرار خواهم گرفت.
خاطرات بعدی این شهید خاطرات شهید حسن علی دخت
بسمه تعالی
خاطره از پدر شهید در طول خدمت در جبهه دو بار به مرخصی آمد. من آن موقع مستخدم سالن ورزشی آزادی بودم. بار دوم که مرخصی آمده بود گویی به او الهام شده بود که شهید خواهد شد. به عکاسی رفته بود و عکس گرفت و به من گفت: پدر من باید به جبهه برگردم، عکسهای من را از عکاسی بگیر و وقتی عکسها را گرفتی یک قطعهاش را برای من بفرست. که قبا از اینکه عکس به دستش برسد به شهادت رسید.
خاطرات شهید حسن علی دخت
بسمه تعالی خاطره از پدر شهید در یکی از روزهای انقلاب که درگیریها انجام گرفته بود او شتابان به خانه آمد.پرسیدم حسن از کجا می آیی چه شده است؟ او در جواب گفت پدر شهر شلوغ شده است در مسجد انقلاب حزباللهیها با طرفداران و چماقداران شاه در حال زد و خورد هستند. من به سختی از آن معرکه بیرون آمدم، سپس یک بسته اعلامیه از لباسهایش بیرون آورد گفتم اینها چیست؟ او گفت اعلامیه است و باید در میان مردم پخش کنیم. منبع: سایت شهدای ارتش http://www.ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/35448