شهیدبایرامعلی شیخی

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
نسخهٔ تاریخ ‏۱۴ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۱۰:۴۳ توسط Tajik9704 (بحث | مشارکت‌ها)

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)
پرش به: ناوبری، جستجو

شهید بایرامعلی شیخی تاریخ تولد :1340/02/12 تاریخ شهادت : 1361/11/24 محل شهادت : نامشخص محل آرامگاه :اردبیل - نمین - کله سر زندگینامه

شهید بایرامعلی شیخی در سال 1340 در یکی از روستاهای توابع شهرستان نمین بنام کله سر از پدری دلسوز وفداکار بنام حاج رحیم شیخی ومادری مهربان بنام هاجر سلطان نژاد کله سر دیده به جهان هستی نهاد.
شهید شیخی چهارمین فرزند یک خانواده پرعائله بودند که پنج خواهر وشش برادر بودند دوران طفولیت را در روستا کله سر در کنار خانواده بخوبی وخوشی پشت سر گذاشته شده است وبرای مبارزه با جهل وبیسوادی وارد دبستان 25 شهریور روستای کله سر می شود واز سال 1347 تا سال 1352 در دبستان مذبور مشغول به تحصیل بود.
بعد از اخذ مدرک پنجم ابتدائی برای ادامه تحصیل بخاطر اینکه او در روستای کله سر مدرسه راهنمایی وجود نداشته به روستای ننه کران که در پنج کیلومتری روستایشان واقع است بصورت پیاده رفت وآمد می کردند نه تنها شهید شیخی بلکه اغلب دانش آموزان روستاهای همجوار ننه کران این سختی را بخاطر کسب علم با جان ودل کلیه فطرات اش می پذیرفت بالاخره شهید شیخی ودیگران موفق می شود ( شهید دلاور صبحی وایمان نورزاده وهمکلاسان شهید ) در سال تحصیلی 1355-1356 مدرک سیکل را از همان مدرسه اخذ نموده وروستای کله سر را به قصد ادامه تحصیل به شهر نمین ترک می گویند.
از همان دوران نوجوانی به گفته دختر خاله اش فرنگیز شکوری وهمچنین همسر برادر بزرگ شهید نیز می باشد پسر پرکار وتلاشگر بوده و خانواده در امر کشاورزی که اغلب روستائیان به این شغل مشغولند کمک شایانی نموده است وحتی خانم شکوری می گویند بایرام وقتی از مدرسه به خانه می آمد بدون اینکه لقمه ای نان بخورد به سراغ دامها می رفت تا دامها را آب وعلف ندانده وحود نهار نمی خورد ودر تابستانها برای چیدن علف از تمام پسران شهدای رحیم بایرام زرنگتر وکاری بوده چرا که درگز را فقط بایرام می توانست بزند (درگز وسیله ای است برای چیدن یونجه وشبه وعلوفه های باغی)

اوایل سال 1357 بایرام برای ادامه تحصیل در دبیرستان به شهر نمین رفت ودر آن شهر مشغول خواندن کلاس اول دبیرستان شد در میان کلاس اول دبیرستان بود که انقلاب شد اولین کسی که اعلامیه وعکس امام را به روستا آورد بایرام بود هرچه مادرش به وی می گفت تا از کارهای انقلاب دست بردارد چون آنزمان ساواک در همه جا خود فروخته داشت وخاله ام نیز از دست دادن بایرام نگران بود چون می گفت هرکس برعلیه حکومت وبه حمایت ا ز انقلابیون دستگیر شد. سرنوشت نامعلومی داشت ودر آغازین روزهای زمستان غائله روستای نیارق اتفاق افتاده وبایرام همراه چند نفر از روستائیان برای مکمک به زخمی ها با پای پاده مسافت شاید20 کیلومتری را با پای پیاده رفته بودند وبه آن روستا اما ماموران ژاندارمری جلوی انها را در نزدیکی آبی بگلو گرفته بودند وآنها مجبور شده از بی راهه به نیارق بروند این غائله وکشت وکشتار روستای نیارق در تاریخ 1357/10/18 بود بعد از دو روز بایرام وشهید دلاور صبحی وایمان نورزاده که اسم این ها فقط در ذهنم هست وچند نفر دیگر بعداز آن روز بایرام ودوستانش (نورزاده وصبحی) دیگر به نمین برای تحصیل نرفتند تا اینکه انقلاب به پیروزی رسید ودوباره دانش آموزان به سر کلاسها حاضر شدند.

سال اول دبیرستان را بخاطر انقلاب وکم کاری معلمان بسختی در شهریور قبول شد ودر سال 58 برای کلاس دوم دبیرستان در همان مدرسه ثبت نام نمود ودوم دبیرستان بخاطر مسافت دور ونبودن امکانات از قبیل وسایل نقلیه برای ایاب وذهاب مجبور به ترک تحصیل شده ودر کارهای کشاورزی وهمچنین برای کار به تهران رفت ونزدیک به یک سال در تهران بعنوان کمک آشپزخانه یک شرکت مشغول بود تا اینکه جنگ آغاز شد.
در پائیز سال 1360( 1360/08/18) برای خدمت به وطن از طریق ژاندارمری سابق به خدمت سربازی اعزام شد ودر پادگان عجب شیر به مدت سه ماه دوره آموزش را پشت سر گذاشت از آنجا به لشکر 28 سنندج افتاده ودر این لشکر مشغول انجام وظیفه شد طی مدت خدمت فقط چهار بار به مرخصی آمد وآخرین بار که فرماندهش 20 روز به وی مرخصی تشویقی داده بود حتی آن را هم بخاطر شهید شدن یکی از دوستانش در منطقه عملیات پیرانشهر براثر ضدانقلابیون از خرابی خبر که در آن سالهای بعد از انقلاب هر کس به نحوی می خواستند در پیشرفت انقلاب دست اندازی کنند وساز مخالفت را می زدند روزی که پدرش بایرام را برای گذراندن چند روز باقیمانده مرخصی اش در شمال پیش خواهرش به آنجا فرستاده اما بعد از شهادتش خواهر شهید (سودابه ) چنین نقل می کند روز اول که آمده بود به خانه مان خیلی پکر وگرفته بود علت ناراحتی را پرسیدم؟! اما بارام از دادن جواب قانع کننده طرفه رفت فردا که می خواست برود علت رفتنش برایم تعجب آور بود چون روزیکه آمد گفت 5 روز در این جا پیش ما می ماند اما چه شد که یکباره تصمیمش عوض شد خدا می داند بالاخره با سماجت وقسم خوردن بایرام فهمیدم که یکی از دوستان وهمرزمان در منطقه پیرانشهر به دست ضدانقلاب به شهادت رسیده واز آنجا که بایرام یک فرد بسیار نقطه سنج بود ودوست نداشت تا به همین راحتی از روی مسئله عبور کند واحساس مسئولیت می کرد ودر قبال مسئولیتش بهمین خاطر از من خواهش کرد که مسئله زود رفتنش را به منطقه که بگفته شهید بحضور من در چنین شرایطی نیاز دارد ونمی خواهم بچه ها را در این روزها تنها بگذارم وهمین اینکه فرماندهشان یک فرد بسیار متدین ومبارز است وبایرام را خیلی دوست می داشته است (متأسفانه بایرام اسم فرماندهش را به خواهرش گفته بود ولی خواهرش نام او را از یاد برده است. بعد از شهادت بایرام به ما تسلیت نامه فرستاده بود.
چند روز از رفتنش به منطقه نگذشته بود که یک روز در منزل همگی نشسته بودیم که یک ماشین سپاه آمد وعمو رحیم را خواست و وقتی عمو رحیم رفت وبا آنها صحبت کرد برگشته بود دیدم که از حال وروزش مشخص بود که اتفاقی افتاده است که دست وپایش را گم کرده بود طوری که وقتی کت اش را زامن خواست آنرا چند بار عوضی پوشید بالاخره به کم من کت اش را پوشید گفتم که چه شده است؟ گفت: چیزی نیست فقط به خاله ات چیزی نگو مثل اینکه بایرام زخمی شده وآورده اند به بیمارستان اردبیل من اول باور کردم که حتماً زخمی شده وقتی عکس بایرام را خواستند فهمیدم که بخاطر اینکهپدرش یکدفعه خبر شهادتش را نشنود گفته اند زخمی شده است عکس کوچکی از بالای طاقچه کنار مادربزرگش زده بودیم برداشته وبه عمو رحیم دادیم.
وقتی رفتند مادرش رایواش یواش به اتفاق مادرم که خواهرش می باشد در جریان گذاشتم وخیلی بیتابی می کرد یکی از روستائیان بنام سلطانعلی مقید کروی نیز شهید شد آنهم آمد به خانه مان یواشکی به مادرم در گوش چیزی گفت! مادرم رنگش مثل گچ سفید شد ودیگر به من یقین شد که بایرام به شهادت رسیده است.

بعد از رفتن عمو رحیم دیگر همه اهالی فهمیده بودند که بایرام شهید شده وداشتند قبر می کندند وبعد از آوردن جنازه معلوم شد که شهید بایرامعلی شیخی در منطقه عملیاتی پیرانشهر به دست ضد انقلاب ومنافقین کوردل که در آن زمان به مقابل جمهوری اسلامی برخاسته بودند وهر وقت یکبار بچه های این مرز وبوم را به شهادت می رسانیدند.

بله عزیزان شهید بایرامعلی شیخی بعد از شانزده ماه خدمت به اسلام وقران وحکومت اسلامی به رهبری امام خمینی سرانجام در منطقه عملیاتی پیرانشهر به دست ضدانقلاب در تاریخ 1361/11/24 به شهادت رسید وبعد از 5 روز در تاریخ 1361/11/29 طی مراسم باشکوه از طرف سپاه ارتش واهالی روستای کله سر در میان حزن واندوه فراوان تشییع وپیکر پاکش را در کنار سایر دوستانش در گلزار شهدای روستای کله سر بخاک سپردند.
روحش شاد ویادش گرامی

زندگینامه بعدی شهید بسم رب الشهدا والصدقین السلام علیکم یا اباعبداله وعلی الارواح التی حلت به فنائک علیکم منی جمیعاً سلام الله ابدا ما بقیت وبقیل اللیل ولعن الله امه قتلئک و..

با درود به منجی جوانان اسلام مهدی (ع) وبا سلام به نائب برحقش حضرت امام خمینی امید محرومان جهان اسلام وبا سلام ودرود به شهدای عزیز اسلام که با خون خود نهال نوپای انقلاب اسلامی را بارور وشکوفا کردند.
برادر شهید بایرامعلی شیخی کله سر در سال 1340 در یک خانواده مذهبی ومستضعف در روستای کله سر از توابع اردبیل چشم بدنیا گشود ودر همان اوان زندگی با مسائل شرعی ومذهبی توسط پدر بزرگوارش آشنائی پیدا کرد وهمیشه با همویش وپدرش که متصدیان وخادمین مسجد جامع روستای کله سر بشمار می آیند در مسجد بود شهید شیخی پس از رسیدن به سن شش سالگی در سال 1347 به مدرسه رفت ودر زندگی خود تحولی بوجود آورد. وتا سال 1352 در روستای کله سر دوره تحصیلات ابتدائی را به پایان بردوبعد از اتمام دوره ابتدائی به روستای ننه کران که از روستای همجوارروستای خودش می باشد عزیمت ویکسال درآنجا وسه سال دیگر در شهرستان اردبیل مشغول به تحصیل شد شهید شیخی هنگام تعطیل شدن مدارس در تابستان ها برای کمک به خانواده خود که کشاورز هستند به ده برگشت ودر جمع آوری می نمود تا بلکه بدینوسیله بتواند به خانواده محروم خود کمک می نمود وخوشه های طلائی را جمع آوری می نمود تا بلکه بدینوسیله بتواند به خانواده محروم خود کمک کرده باشد شهید شیخی در اولین مرحله افراد را مجذوب خود می نمود وبا هرکس با زبان خود آن شخص صحبت می نمود علاقه عشق وافری که شهید نسبت به اسلام وقران داشت وی را برآن داشت تا بر علیه ستمشاهی وطاغوتی قیام کند وهمین بود که از بنیان گذاران کتابخانه مکتبخانه مکتب القائم ومکتب الرضا کله سر محله ولی عصر ویکی از موسسان هیئت قران خانه من همان محله (اردبیل) بشمار می رفت حتی چندین بار توسط منافقان کوردل مورد ضرب وشتم قرار گرفته شهید پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران در محله ولی عصر اردبیل در منزل استجاری از هئت قران خانی دعوت بعمل می آورد ودر منزل موقت خود با بانک تکبیرش برعرش فلک رعش می انداخت.

شهید شیخی کله سر پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران با همکاری برادران شهیدش که پیغامش بشما بودند که در راه اسلام وقران جان خود را نثار کنند موفق به تاسیس انجمن اسلامی همان محله واعلام موجودیت آن را نمود ند. برادر شهید بایرامعلی شیخی کله سر پس از پایان دوره راهنمائی به ندای آسمانی رهبر کبیر انقلاب ایران وپیر جماران لبیک گفته وبرای مقابله با کفر ومنافقان داخلی وخارجی عازم خدمت شریف سربازی کردید ودر همان اوان خدمتش راهی کردستان این لانه جاسوسان وایادی داخلی ومقر دشمنان اسلام وایران شد تا بلکه بدینوسیله ثابت کنند که هیچ وقت سنگرا برادران شهیدش خالی نخواهد ماند.

شهید پس از 15 ماه مداومت وجانبازی در کردستان در هنگام پاک سازی یکی از روستاهای منطقه از لوث وجود ایادی شرق وغرب در تاریخ 1361/11/24 در پیرانشهر در دیار غربت شربت شهادت را نوشید وبه لقا ء الله پیوست وبا رفتن خود نهال نوپای انقلاب اسلامی را با خون سرخش آبیاری نمود وثابت کرد که حزب ا.. هیچ وقت زیر بار ذلت نخواهد رفت.
پرورش باردگر با خدای خود میثاق می بندیم تا آخرین قطره خون خود در مقابله با دشمنان اسلام از پای ننشتیم وسنگرهای خونین آنها را خالی نگذاریم.

منبع: سایت شهدای ارتش http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/35091