اصغر محل تولد : تربت حیدریه نام خانوادگی : بروکی سدهی تاریخ شهادت : 1365/10/04 نام پدر : علی مکان شهادت : تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده
خاطرات • در یکى از مدارس روستا بنام مدرسه امام حسین)ع( در کلاس سوم راهنمایى مشغول به تحصیل بود. یک روز برادر دیگرم مهدى - سال 1365 - به من گفت: مىدانى چه خبر شده است؟ گفتم: نه، گفت: علىاصغر مدرسه را رها کرده و مىخواهد به جبهه برود. روز بعد ماشین بسیج به روستا آمد. روبروى مدرسه امام حسین)ع( رفتم. ماشین هم مقابل درب مدرسه ایستاده بود. یک دفعه علىاصغر به طرفم آمد و گفت: برادر با من کارى ندارى مىخواهم با همین ماشین به جبهه بروم. شما مواظب پدر و مادر باش. صورتش را بوسیدم، سوار ماشین شد و رفت: من هم به پدر و مادرم اطلاع دادم که علىاصغر به جبهه رفت. پدر و مادرم بسیار خوشحال شدند. به من گفتند: حال که مىخواهد برود کارش نداشته باشید، دست خودش نیست. در دلش مهر خداوند است که اینقدر به جبهه علاقمند است. بعد از یک ماه به مرخصى آمد. یادم هست دقیقاً هفت روز مرخصى گرفته بود. در این مدت هفت روز که به مرخصى آمده بود، با خودش مىخندید و برایم از جبهه تعریف مىکرد. مدت پنج روز که از مرخصىاش گذشت به من گفت بیا تا سر قبر شهیدان برویم. رفتیم و فاتحهاى خواندیم. یک دفعه به من گفت: برادر این سرى که به جبهه بروم برنمىگردم. یک چوبى را برداشت و بادست خودش کنار قبر شهید قدوسى شکل قبرش را کشید و گفت: در همین مکانى که خط کشیدم من را به خاک بسپارید. روز بعد عازم جبهه شد. حدود 17 الى 20 روز طول کشید. سوار ماشین بودم. از خواف به روستا مىآمدم. در داخل ماشین به من گفته شد پدرت خانه است؟ گفتم: بلى، از پدرم چه مىخواهى؟ گفت: برادرت علىاصغر زخمى شده و در بیمارستان است. تا این حرف را بهمن گفت، من فوراً فهمیدم که برادرم علىاصغر شهید شده است. رفتم که به پدرم این خبر را بدهم. پدرم جلو درب منزل ایستاده بودم و فکر مىکرد. تا اسم علىاصغر را بردم به من گفت: خودم خواب دیدم که علىاصغر شهید شده است. پدرم خدا را شکر کرد و به منزل رفت. هنوز به منزل نرفته بود که یک سیدى از بچههاى بنیاد شهید تربت حیدریه آمد و پدرم را به بنیاد برد. روز بعد هم پیکر پاکش را در همان روستا به خاک سپردند. • یادم هست روزى با همدیگر به مدرسه رفتیم. همان روز یکى از ماشینهاى بسیج به روستاى ما مىآید و براى رفتن به جبهه تبلیغ مىکند. همین که على اصغر صداى بلند گو را مىشنود از مدرسه خارج مىشود و به طرف ماشین مىرود و مىگوید: آقا من مىخواهم به جبهه بروم. بدون اینکه خبرى به من بدهد سوار ماشین مىشود و مىرود. در کلاس مشغول درس خواندن بودم که دیدم معلمش یکى از همکلاسىهاى على اصغر را دنبال من فرستاد. پیش معلمش رفتم. گفت: چرا برادر شما امروز به مدرسه نیامده است؟ گفتم: آقاى معلم صبح زود با خودم به مدرسه آمد ولى دیگر او را ندیدم. بعد از مدتى فهمیدم که به چبهه رفته است. على اصغر بعد از سه، چهار ماهى که در جبهه بود امد از او پرسیدم که چرا آن روز از مدرسه فرار کردى؟ گفت: برادر من با ماشین بسیج به جبهه رفتم. گفتم: مىخواهى دوباره هم بروى؟ گفت: بله فردا مىخواهم برگردم. دو مرتبه فرداى آن روز به جبهه رفت تا این که فهمیدیم به شهادت رسیده است.
منبع سایت یاران رضا http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=4097