شهید محمد بلوکی
تاریخ تولد : 1341/10/06
نام : محمد محل تولد : نیشابور
نام خانوادگی : بلوکی تاریخ شهادت : 1363/12/22
نام پدر : محمدابراهیم مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :
شغل : محصل یگان خدمتی :
گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : پدافندهوائی
گلزار : مزار شهدای روستای فدیشه نیشابور
rId6
خاطرات
- اولین روزی که محمد روزه گرفت از پدرش که در آن زمان چوپان بود تقاضای یک رأس گوسفند کرد و پدرش نپذیرفت و یک گوسفند را به نام او کرد و همان یک گوسفند کم کم به 30 گوسفند رسید و برای زندگی ما خیلی پربرکت بود .
- محمد حدود 7 سال بود یک روز با پدربزرگش به مسجد رفته بود و نماز خوانده بود و این در حالی بود که هنوز در خانه نماز نمی خواند. وقتی به خانه آمدیم به او گفتم در سر نماز چه می گویی ؟ گفت : می گویم شکر ا... شکر ا... شکرا... و گفت این را از پدربزرگم یاد گرفته ام .
- اوایل انقلاب یک شب محمد با دوستانش در روستا به در و دیوار اعلامیه چسبانده بودند صبح روز بعد رئیس پاسگاه آنها را پاره کرده بود و به جلو خانه ما آمده و سر صدا می کرد و من چون می دانستم اگر محمد بفهمد که رئیس پاسگاه اعلامیه ها را پاره کرده ساکت نمی نشیند رفتم درب حیاط را قفل کردم تا نتواند بیرون برود محمد مشغول قالی بافی بود که کدخدای ده به داخل کوچه آمد و فریاد زد : مرگ بر شاه و با شنیدن صدای مرگ بر شاه مردم به تظاهرات پرداختند و محمد نیز بیرون آمد ولی دید درب حیاط بسته است و از روی پشت بام خود را داخل کوچه انداخت و با مردم به تظاهرات پرداخت .
- چند روز پس از تشییع جنازه محمد فردی ناشناس به درب منزل ما آمد و به مادر شهید گفته بود : روزی که در نیشابور جنازه محمد را تشییع می کردند من هم بودم دیدم یک آقایی آمد و کنار من ایستاد و گفت : من محمد بلوکی هستم. من به او گفتم : محمد بلوکی شهید شده و الان دارند او را تشییع می کنند. آن آقا گفت: من محمد بلوکی هستم و زنده هستم بروید و این موضوع را به پدر و ماردم اطلاع بدهید .
- آخرین مرتبه ای که محمد می خواست به جبهه برود . مادرم به او گفت : محمد نرو اگر تو شهید شدی ما دیگر کسی را نداریم . محمد گفت : مادر کس همه ما خدا ست . اگر من به جبهه نروم روز قیامت برادرم از من می پرسد چرا به جبهه نیا مده ای ؟ من تو را شفاعت نمی کنم ، چه جوابی به او بدهم ؟ وبا این سخنان مادرم را راضی کرد ورفت . آخرین دفعه ای که محمد را دیدم روز قبل از شهادتش بود . چهره اش بسیار زیبا و نورانی شده ببود به او گفتم : محمد تو موفق شده ای . گفت : نه من همان محمد قبلی هستم .
- دو سال بعد از شهادت محمد زمانی که می خواستیم به سوریه برویم همان شب که می خواستیم از ده حرکت کنیم نوبت آب گرفتن ما بود . من به یکی از اهالی روستا گفتم: امشب شما زمینهای ما را آبیاری کن . بعد که بر گشتیم همان آقا برای من تعریف کرد و گفت : آن شب که شما رفتید و من داشتم زمین راآبیاری می کردم دیدم در آن طرف زمین آتش روشن شده است و من فکر کردم که شماد برگشتید وشما را صدا زدم و گفتم : شما برگشتید ؟ که دیدم از آنجا صدایی بلند شد و گفت : بله چایی حاضر است من آمدم و دیدم که محمد آنجا نشسته و به من نگاه می کمند . ناگهان یادم آمد که او شهید شده است تا گفتم : محمد ، دیدم او غیب شد و دیگر او را ندیدم .
- یکی از همرزمان محمد نقل می کرد و می گفت : یک روز در منطقه جنازه یکی از شهداء در خاک عراق جا ماند و هیچ کس جرأت نداشت که برود و او را بیاورد تا اینکه محمد به صورت نیمه خیز رفت و پس از 24 ساعت برگشت و آن شهید را آورد و گفت : من برادرم مفقود است و می دانم که چشم انتظاری چقدر سخت است .
منبع سایت یاران رضا