تاریخ تولد : 1345/08/05
نام : محمد محل تولد : نیشابور
نام خانوادگی : بلوکی تاریخ شهادت : 1365/02/19
نام پدر : حسین مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :
شغل : یگان خدمتی :
گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده
rId6
خاطرات
- به خاطر دارم هنگامی که فرزندم به دنیا آمد برای این که اسمش را انتخاب کنیم چهار اسم به نام های علی ،محمد،یحیی،حسن را بین قرآن گذاشتیم و قرآن را باز کردیم و اسم یحیی در آمد ولی پدر بزرگش به ما گفت که نام محمد را برای فرزندم انتخاب کنید ما هم روی حرف ایشان حرفی نزدیم و نام محمد را برای فرزندم انتخاب کردم .
- یادم هست بخاری مسجد روستایمان را همیشه فرزندم محمد در هنگام زمستان روشن می کرد . یک شب که خواسته بود بخاری را روشن کند بخاری آتش می گیرد و مو های ایشان می سوزد و پیشانیش دچار سوختگی می شود که جای آن سوختگی روی پیشانی اش مانده بود و جایش سیاه شده بود .
- به خاطر دارم در زمان انقلاب یکی از همسایه ها آمد و گفت: که فرزندتان محمد در بالای مجسمه شاه بوده و طناب به گردن آن انداخته است . وقتی ایشان به خانه آمد در دستشان یک چوب صاف و بلند بود گفتم این چوب چیست ؟ گفت:زمانی که طناب را به گردن مجسمه شاه انداختم و مردم طناب را کشیدند و مجسمه از بالا به پایین افتاد و شکست این چوب در وسط آن مجسمه بود و آن را برای خودم برداشتم . به خاطر دارم در زمان انقلاب یکی از همسایه ها آمد و گفت: که فرزندتان محمد در بالای مجسمه شاه بوده و طناب به گردن آن انداخته است . وقتی ایشان به خانه آمد در دستشان یک چوب صاف و بلند بود گفتم این چوب چیست ؟ گفت:زمانی که طناب را به گردن مجسمه شاه انداختم و مردم طناب را کشیدند و مجسمه از بالا به پایین افتاد و شکست این چوب در وسط آن مجسمه بود و آن را برای خودم برداشتم .
- یک بار به همراه پسرانم محمد و داوود به سر زمین برای آبیاری رفته بودیم که محمد به من گفت: اگر یک حرفی را به شما بزنم ناراحت نمی شوی ؟ گفتم: نه چیزی نگفت: بعد از چند روز که دوباره برای آبیاری زمین رفته بودیم و در حال چای درست کردن بودم وقتی چای درست شد ایشان را صدا زدم و گفتم بیایید چای بخورید وقتی چای می خوردیم ایشان به من گفت: اگر حرفی بزنم شما ناراحت نمی شوی ؟ فهمیدم چه می خواهد بگوید گریه ام گرفت و به او گفتم: برو به امان خدا هر چه قسمت شما باشد همان می شود و موقعی که محمد خواست به جبهه یرود تا جلوی ماشین با او رفتم دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت: این بار که رفتم دیگر بر نمی گردم و این را همینطوری نمی گویم زیرا سرنوشت خود را در خواب دیده ام و این آخرین دیداری است که با شما دارم و مرا حلال کنید بعد این ایشان به جبهه رفتند بعد از چند روز خبر شهادتش را برایم آوردند .
- یک شب خواب دیدم داخل یک ساختمان بلند هستم و دارم به طرف بالا حرکت می کنم و حدود صد پله به بالا رفتم وقتی در ساختمان را باز کردم دیدم که فرزندم محمد در داخل یک خانه که روبه روی همان ساختمان است که من درونش هستم نشسته است. به ایشان گفتم چرا این جا نشسته ای گفت: جای من همین جاست و جای تمام شهیدان هم همین جاست کنار ایشان هم شهید محمد چوبداری و چند نفر دیگر از شهدای روستایمان نشسته اند که از خواب بیدار شدم .
- یک شب خواب دیدم که بالای درخت هستم و یک جفت جوراب سیاه به پایم است. یک دفعه تعداد زیادی زنبور دور پایم جمع شدند و تا خواستم آنها را از خودم دور کنم فرزندم محمد را دیدم که به من گفت: با آن ها کاری نداشته باش چون آن ها سربازان امام زمان(عج) هستند و با شما کاری ندارند و با شنیدن این حرف ایشان از خواب بیدار شدم .
- یک روز که فرزندم محمد به نیشابور رفته بود وقتی برگشت دیدم یک عکس بزرگ از خودش آورده گفتم: این عکس را برای چه می خواهی گفت: این را برای شما نیاورده ام. این عکس را برای وقتی که شهید شدم و جنازه ام را آورده ام به جلوی ماشین بزنند .
منبع سایت یاران رضا