شهید محمود پور رحمانی جاغرق

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
نسخهٔ تاریخ ‏۱۷ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۱۳:۴۱ توسط Barzegar97 (بحث | مشارکت‌ها)

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)
پرش به: ناوبری، جستجو

تاریخ تولد : 1317/02/02 نام : محمود محل تولد : سبزوار نام خانوادگی : پوررحمانی ‌جاغرق‌ تاریخ شهادت : 1362/01/22 نام پدر : محمد مکان شهادت : تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌ گلزار : بهشت‌شهداء


خاطرات

یادم هست وقتی که از مدرسه تعطیل شدم معلمان و دانش آموزان هم همراه من به خانه ما آمدند وقتی وارد حیاط شدم دیدم خیلی شلوغ است وخواهر وبردارم همدیگر را در آغوش گرفته بودند و گریه می کردند گفتم چه شده است گفتند : پدرمان به شهادت رسیده است و بغض گلویم را گرفت دیگر چیزی نفهمیدم. آخرین باری که پدرم خواست به جبهه برود به مادرم گفته بود: فرزندانم را از اینجا ببر خانه مادرت چون هنگام رفتن نمی توانم آنها را ببینم و از آنها خداحافظی کنم.گویی خبر داشته است که دیگر بر نمی گردد و به شهادت می رسد برای همین نمی خواست که چشمش به روی ما بیفتد چون اگر ما را می دید نمیرفت. یادم هست وقتی پدرم به مرخصی آمده بود یک روز که از خرید آمد دیدم چندتا گلدان گرفته است و یک کارتن قند و یک کیسه برنج هم گرفته بود انگار خبر داشت که این بار به جبهه برود دیگر بر نمی گردد و به شهادت می رسد و این اجناس را گرفته بود تا ما به زحمت نیافتیم و همه چیز حاضر باشد چون که برادری هم نداشت که این کارها را برایش انجام دهد. یادم هست سال 57 بود که همراه دوستانم در چهارراه امامزاده به تظاهرات رفته بودیم که مردم را به رگبار بستند که گلوله تفنگ به شانه من اصابت کرد و خیلی ترسیده بودم وقتی به خانه رفتم دایی ام همانجا بود و پدرم هم بود. به من گفتند: محمد تیر خوردی و مرا بغل کردند و به بیمارستان بردند و همان گفته امام (ره) شد : که فرموده بودند : (( سربازان من در قنداقها و شکمهای مادرانشان هستند)). یادم هست مادرم به تهران رفته بود و من برای خانواده غذا درست می کردم یک روز غذا را بقدری تند درست کردم که اصلا خورده نمی شد وقتی که پدرم به خانه آمد چند تا از فامیلهایمان را همراه خود به خانه آورد و مادربزرگم در خانه بود وقتی برایشان غذا آوردم و شروع به خوردن کردند همگی دست از غذا کشیدند چون غذا خیلی تند بود. ولی پدرم تمام غذایش را خورد و گفت: این بهترین غذایی بوده است که تا حالا خوردم چون دست پخت دخترم است و زحمت آن را کشیده است خیلی غذای خوشمزه ای است. دو سه هفته بود که سر مزار پدرم نرفته بودم یک شب خواب دیدم پدرم به دیدن من آمد و اصلا به من محل نمی داد و اعتنایی نمی کرد هر چه به ایشان گفتم صبر کن می خواهم با شما صحبت کنم . ولی ایشان رفت وقتی که از خواب بیدار شدم صبح زود به سر مزار پدرم رفتم و شب که خوابیدم در خواب دیدم پدرم آمد و مرا بغل کرد ومرا بوسید وگفت مواظب بردار وخواهرت باش و گریه نکن. یک شب خواب دیدم . پدرم آمده و دارد خانه مان را جارو می کند وقتی رفتم جارو را از دستش بگیرم گفت : شما حال خوشی نداری من خودم جارو می کنم و وقتی که جارو کردنش تمام شد دیدم یک شلوار داد به من گفت : آن شلواری که برای فرزندت گرفتی مناسب او نیست بیا این شلوار را بگیر ، و از خواب بیدار شدم. منبع سایت یاران رضا HYPERLINK "http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=4927" http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=4927