شهید محمد جابری

نسخهٔ تاریخ ‏۱۸ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۲۳:۱۸ توسط Asadpor9707 (بحث | مشارکت‌ها)

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)

6508704 تاریخ تولد : 1345/06/01 نام : محمد محل تولد : مشهد نام خانوادگی : جابری‌ تاریخ شهادت : 1365/10/20 نام پدر : خدابخش‌ مکان شهادت : شلمچه تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : لشکر 5 نصر گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : فرمانده‌گردان‌ گلزار : بهشت‌رضا


خاطرات

وقتی که پسر عموی محمد شهید شد محمد گفت: من نباید اسلحه ی پسر عمویم را زمین بگذارم وباید بروم و راهش را ادامه دهم هر چه به اوگفتیم : شماهنوز کوچک هستی و نمی توانی بجنگی اما او قبول نمی کرد ومی گفت: من هم به اندازه ی خودم می توانم در جبهه خدمت کنم شناسنامه اش را دست کاری کرده بود تا سنش بیشتر خوانده شود و بتواند به جبهه برود. خداوند او را رحمت کند او خیلی شوری دوست داشت بار آخر که به جبهه اعزام شد می خواست با اتوبوس برود به من گفت : مامان شوری نینداختی؟ (درست نکردی) گفتم : چرا ولی هنوز نرسیده (موقع خوردن آن نیست) گفت : من می خواهم بروم کمی از آن را برایم بگذار تا بعداً بخورم همراه ناهاری که برایش درست کرده بودم شوری هم گذاشتم گفتم : من هم بیایم برای بدرقه ؟ گفت : نه جلودرب حیاط که رسیدیم نام چند تن از دوستانش را گفت که هنوز شهید نشده بودند ولی گفت : این دفعه اینها شهید می شوند واگر یک وقتی عکسم را لازم داشتید درکمدم هست البته او کمدی داشت که همیشه کلید آن را همراه خودش نگه می داشت من متوجه موضوع نشدم و نفهمیدم منظورش چیست ؟ یعنی نگفت که شهید می شوم اماهمانطور شدکه دیگر برنگشت وهمان عکس را هم دربرگزاری مراسم بزرگ کردیم از کسانی که نامشان را برد و گفت این دفعه شهید می شوند یکی پسر عمه اش بود بنام علی نیک پور و یکی پسر عموی پدرش بود بنام محمد هنرور ویکی پسرعمویش نبام مهدی عیدی که می گفت اینها شهید می شوند خودش هم با آنها دریک منطقه و یک خط بودند ولی اصلاً به فکر نرسید که منظوراو چیست. یکی از بهترین خاطرات بنده از ایشان این است که در سال 61 ایشان به علت کمی سن به جبهه اعزام نمی شدند اما من با گذراندن دوره ی آموزشی موفق شدم به جبهه بروم یک روزمحمد به منزل آمد و از من راجع به اینکه کجا آموزش دیده ام و چه مدت بوده و حتی نام سرپرست دوره ی آموزشی را پرسید وتک تک موارد موفقیت مرا سوال کرد تا اینکه بالاخره با تغییر تاریخ تولدش در فتوکپی شناسنامه ایشان هم موفق شدندکه به جبهه بروند . دریکی از شبهای سرد درحالی که باران به شدت ما راخیس کرده بود من ومحمد بعنوان بسیجی برای حراست از منازل در خیابان آبکوه قدم می زدیم و ازجان ومال مردم پاسداری می کردیم متوجه شدیم که درب خانه ای باز است فوراً زنگ درب حیاط را زدیم و صاحبخانه آمد گفتیم : چون درب خانه باز بود می خواستیم مطمئن بشویم که مشکلی بوجود نیامده است لطفاً به ما ثابت کنید که شما اهل این منزل هستید ودزدی درکار ما نیست او با تعجب به ما نگاه کرد و پرسید شما چطور با این سن کم ودراین هوای سرد و بارانی راضی شدید دلسوزانه به فکر اموال مردم باشید محمد و امثال او اینگونه بر مردم اثرات روحی و معنوی داشتند . محمد خواهر کوچکتری داشت که اول انقلاب به دنیا آمده بود وقتی که به مشهد آمدیم او کوچک بود یک روز وقتی دید محمد می آید چون بدون روسری کنار درب حیاط ایستاده بود از محمد ترسید و دوید توی خانه آمد او می ترسید که محمد بخاطر بی حجاب بودن اودعوایش کند . زمانی که من و دو پسرم هر سه با هم در جبهه بودیم وعملیات والفجر یک ومقدماتی شروع می شد به محمد گفتم بهتر است تو به خانه برگردی و مواظب خواهران وبرادران کوچکتر باشی . برای او پذیرفتن این مسئله خیلی سنگین بود که بتوانند در عملیات شرکت کند و ازطرفی نمی خواست که با حرف من مخالفت کند گفت: آخر ما آماده باش هستیم و اجازه نمی دهند که من بروم گفتم : من می روم و با فرمانده ی تیپ امام صادق (شهید رفیعی ) راجع به این موضوع صحبت می کنم اوهم حرف مرا تصدیق کردوبه محمد گفت یک کدام ازشما باید به خانه برگردد محمد از اینکه باید بیاید پشت جبهه خیلی ناراحت بود. شبی که پدر آقای رجبیان شهیدشده بودند ایشان با موتور رفته بودند تا از سپاه یا بسیج ماشین بیاورند و جلوی ماشین بلند گو نصب کنند که سر چهار راه نخریسی با یک بچه رهگذر تصادف می کنند آن بچه هم گوشش خونی شده بود و بدنش مقداری ضرب خورده بود اورا به بیمارستان برده بود بعنوان متخلف محمد را به کلانتری برده بودند وقتی به ما خبر دادند حاج آقا به دیدن او درزندان رفتند ومتوجه شدند که اورا با یک دزد و دو تاقاچاقچی در یک جا نگه داشته اند حاج آقا خیلی ناراحت شدند که چرا با محمد چنین رفتاری کرده اند وقتی که خانواده ی شهید فهمیدند که محمد بخاطر کار آنها اینطوری شده همان شب خودشان رفتند و ضمانت دادند تا ایشان را بیرون آوردند والحمدا… آن بچه هم زود حالش خوب شد و از بیمارستان مرخص گردید .


روز 22 بهمن بود آن موقع حاج آقا به منزل آمدند و گفتند که اصغر آقا (شهید اول ) آماده باش هستند شاید اصغر در این عملیات شهید شود من درفکر فرو رفتم شب خواب دیدم که دو تاکبوتر سفید از داخل حیاط به هوا پرواز کردند بعد همین طور در عالم خواب یک نفر به من گفت : اینها شهدای شماهستند اصغر جابری در همان موقع به شهادت رسید و محمد که آن زمان پانزده سال بیشتر نداشت بعداً به درجه ی رفیع شهادت نائل آمد . یکی از دوستان محمد به نام علیرضا نجفی که با هم درمسجد محل فعالیت می کردند و با هم به جبهه اعزام شده بودند درکردستان خدمت می کرد و محمد خودش درمنطقه اهواز بود یک روز محمد با من که درکردستان بودم تلفنی تماس گرفت و با ناراحتی گفت : علیرضا شهیده شده است ؟ من که درهمان تیپ بودم اطلاع نداشتم و بعد از این سوال محمد فهمیدم که علیرضا در کردستان شهید شده است و جنازه اش هم به علت صعب العبور بودن جاده بعد از هفت الی هشت ماه پیدا شد و تشییع گردید . عملیات کربلای 5 شروع شده بود شب دوم اینها می خواستند به خط مقدم بروند هر سه نفر درون سنگر بودند که گلوله به سنگر اصابت می کند یکی از این سه نفر که مجروح بوده و یک ماه بعد از بیمارستان مرخص می شود و به منزل ما می آید و تعریف می کند قبل ازشهادت محمد دائم درحال گفتن یا حسین بوده است و آن دیگری یا زهرا می گفته است . یک روز در اهواز من به ایشان گفتم : حالا که در دانشگاه قبول شده ای بیا به مرخصی برو ودردانشگاه ثبت نام کن او ابتدا افتخارات خود را برشمرد که من تا بحال در چندین عملیات شرکت کرده ام و می خواهم حتماً در این عملیات هم (کربلای 5) شرکت کنم گفت : اگر من بروم چه کسی می خواهد جای من بماند وراه شهدا را ادامه دهد وما به عینه دیدیم که محمد ماند و ادامه دهنده ی راه شهدا شد و به خیل عظیم شهدا پیوست فقط می توانم بگویم که دیروز با محمد بسیاز زیبا بود و امروز بدون او چه دلگیر است. دریکی از عملیاتها ایشان از ناحیه ی دست مجروح شده و جهت استراحت به مرخصی آمده بودند خانواده ی ایشان از مجروحیت ایشان خبر نداشتند در آن زمان پدرشان ساختمان منزل را بنایی می کردندو ازمحمد انتظار داشتند که درکار بنایی به ایشان کمک کند محمدهم به علت جراحت درد شدیدی در ناحیه دست داشت و از طرفی نمی خواست که خانواده پی به مجروحیت وی ببرد تا اینکه یک روز مشکل خود را با من در میان گذاشت من هم به یک بهانه ای به منزل ایشان رفتم و اجازه او را از پدرشان گرفته و باخود ازمنزل خارج می کردم . بعد از شهادت ایشان وقتی جنازه اش را دیدم گفتم : الحمدا… که ترکش به قلبش خورده و بلافاصله شهید شده و رنج و دردی نکشیده است خیلی دوست داشتم بدانم که او چگونه شهید شده است تا اینکه یک روز سردار قالیباف و یکی از همرزمان محمد به منزل ما آمدند ایشان گفت : وقتی که ما برای شروع حمله آماده می شدیم محمد که معاون فرمانده بود مریض بود تب ولرز شدیدی کرده بود لبهایش پر از زخم و تبخال بود ونمی توانستند همراه ما بیایند به ما گفتند: شما بروید من هم پشت سر شما آهسته می آیم نیروها آماده ی حمله بودند و درسنگر ها مستقر بودند من و آقای احمد رمضانی و محمد دریک سنگر بودیم که در اثر اصابت خمپاره هر سه مجروح شدیم من صدای هر دوشان را می شنیدم که محمد یازهرا می گفت و احمد یا حسین یا حسین می کرد ترکش خمپاره به شکم من اصابت کرده وروده هایم بیرون بود تا اینکه مرا بیرون بردند تا زمانی که من در سنگربودم هر دوی آنها هنوز شهید نشده بودند بعد که دیدم فقط مرا به پشت خط منتقل کرده اند فهمیدم که آنان شهید شده اند فقط تا زمانی که محمد جان داشت یا زهرا می گفت . قبل از عملیات کربلای 5 اخوی بنده ایشان را در جبهه می بیند و به ایشان می گوید که آیا شما می دانی که در دانشگاه قبول شده ایی ؟ گفته بودند بله اطلاع دارم اخوی به ایشان می گوید شما چرا برای ثبت نام نمی روی مگر نمی خواهی به دانشگاه بروی؟ چرا مرخصی نمی گیری؟ محمد گفته بود : من یک عملیات مهم درپیش دارم و باید بمانم به نظر من مضمون کلام ایشان این بود که در حقیقت این عملیات آخری هست که من شرکت می کنم منظورش این بوده که بایدبماند ووظیفه اش را انجام بدهد یقیناً همه ی کسانی را که خدا انتخاب می کند و به این مقام می رساند به هر حال گلی هستند که انتخاب شده اند. یک روز من و محمد درخانه ی مادرم تنها بودیم ایشان بخاری را روشن کرده بود و بخاری خود بخود خاموش شده بودنفت دربخاری جمع شده بود بعد ازاینکه بخاری را روشن کرد وبخاری گرم شد حالت آتش گرفتن پیدا شده بود او با آن سن کم فوری فرشها را جمع کرد وسریعاً مقداری آب آورد که اگر احیاناً آتش شعله ور شد آب را بریزد این برایم خیلی جالب بود که اینقدر احساس مسئولیت می کرد وبا آن سن کم شجاعانه مقدمات فرو نشاندن آتش را فراهم کرد اما من در یک گوشه ی حیاط ایستاده و نمی توانستم کاری انجام دهم ودرست فکر کنم ولی ایشان تندتندوسایل اتاق را جمع و آب را برای خاموش کردن آتش آماده کرد تا بتواد آتش را به موقع خاموش کند. یک شب به منزل مادرم آمدم و شب را آنجا ماندم چند روز بود که از محمد خبر نداشتیم آن شب خواب دیدم که من به خانه ی مادرم آمده ام و محمد با یک حالت روحانی خاصی کنار مادرم نشسته است من خندیدم و گفتم : محمد جان شما که از جبهه آمده ای راستی یکی از اقوام هم دانشگاه قبول شده است گفت : خبر دارم وقتی که از خواب بیدار شدم خیلی ناراحت بودم چون قبل ازاینکه خواب ببینم عملیات شروع شده بود درحال انجام کارهای خانه بودم که یک دفعه رادیوآهنگ شروع عملیات رانواخت قلبم به شدت به تپش افتاد و کمرم خم شد محمددرهمان عملیات و همان روز به شهادت سیده بود یک شب خواب دیدم می خواهم به مکه مشرف شوم باخودم می گویم چطور اسم کسانی که زودتر از من ثبت نام کرده اند هنوز اعلام نشده است ولی من عازم هستم ودرحال بستن ساک سفر حج می باشم ؟ آخر من که ثبت نام نکرده بودم درحالی که به دنبال لباس احرام می گشتم که در داخل ساک بگذارم یک دفعه ازخواب بیدارشدم از آن موقع به بعد دائم منتظر شنیدن خبر شهادت محمد بودم . زمای که سه نفر با هم یعنی حاج آقا و حسین آقا هر سه با هم جبهه بودندمن و دخترم که همسر شهید بود هر کدام یک بچه یک ساله داشتیم نزدیک چهلم شهیدمان بود ناراحت بودیم که خدایا چرا یکی از اینها به کمک ما نمی آید از صدا و سیما هم برای مصاحبه با ما آمده بودند و می گفتند : چون شما سه نفر در جبهه دارید مصاحبه کنید ما هم از شدت ناراحتی قبول نمی کردیم . در جبهه پدرش به محمد گفته بودکه توبه مشهد برگرد و او با اکراه این کار را قبول کرده بود از اینکه نتوانسته بود در حمله عملیات شرکت کند بسیار ناراحت بود . وقتی که محمدبه سن تکلیلف رسید در انجام وظایف شرعی بسیار مقیدبود من و اودرتهران بنایی می کردیم یک روز که موقع اذان من مشغول کار بودم به من گفت : پدرجان وقت نماز است کار دیر نمی شود با خودم گفتم : بااینکه من پدر او هستم اما او خواندن نماز اول وقت رابه یادآوری می کند . یادم هست یک روز در ضمن صحبت به من گفت : دوست دارم پس از موفقیت در رشته ی تحصیلی به کمک وامی که از دولت خواهم گرفت با چند تن ازدوستان بطور شراکتی دستگاهی بسازیم که خودمان تولید کنیم . یادم می آید که جشن تولد یکی از نوه هایم بود و همه به شادی و خنده مشغول بودند اما من دلم نگران بود و شور می زد. صحبتش بود که فردا تعدادی شهید را با قطار به مشهد می آورند. محمد هم یکی از همین شهدا بود. جنازه ی او در معراج بود ولی ما هنوز از شهادت او اطلاع نداشتیم. وقتی طبق برنامه ی هر روز به محل کارم در ملک آباد رفتم، همه ی همکاران سوال می کردند که چه خبر؟ من هم اظهار بی اطلاعی می کردم. به من گفتند که یکی از دوستان بنام آقای وزنی شهید شده است و من با یک سرباز باید به معراج بروم. من هم به معراج که آن زمان در بحرآباد بود رفتم. همین طور که در بین شهدا دنبال جنازه ی شهید زوزنی می گشتم، یکی از برادران سپاه که مرا می شناخت ( بنام آقای محمدی ) یکدفعه به من گفت: آقای جابری پسر شما این طرف است. من هم بدون اینکه قبلاً از شهادت او مطلع شده باشم، بر سر جنازه اش رفتم. برادران همکار هم جمع شدند. گفتم: پس مرا به خانه برسانید که خانواده ام از موضوع اطلاعی ندارند. بعد از آمدن من به آقای محمدی اعتراض کرده بودند که چرا اینطوری اطلاع داده بود، آن بنده خدا هم گفته بود من فکر کردم برای دیدن جنازه ی پسرش آمده است. خلاصه اینکه وقتی به منزل رسیدم دیدم پرچم عزاداری زده اند و نوار قرآن پخش می کنند. وقتی که با فرمان مقام معظم فرماندهی در مورد امور قضایی دفتری ایشان مجبور به خدمت در دفتر قضایی شد، همه ی دوستان و رفقا ناراحتی را در چهره ی او مشاهده می کردند. من از او سؤال کردم که دلیل ناراحتی شما چیست؟ گفت: دور شدن از جبهه و دور شدن از آن سنگرهای خاکی، دور شدن از آن اسلحه ی کلاشینکف خاکی که بچه های بسیجی روی شانه ی خود می گذارند و دور شدن از آن نوار " یا حسین " که بر پیشانی _ شان می بنددند. آری من نیز این غم را و این ماتم را در چهره ی محمد دیدم. در پادگان مثل این بچه های ماتم زده در گوشه ای نشسته بود و زانوی غم در بغل گرفته بود و منتظر ما بود که از خط مقدم برگردیم. همینکه رزمندگان را می دید دور آنهای چرخید و می گفت: از جبهه برایم تعریف کنید! در صورتی که خودش مدتها در جبهه جنگیده بود در همان اندک زمانی که بر حسب نیاز در پادگان مانده بود، اینقدر دلتنگ جبهه و جنگ شده بود و احساس ناراحتی می کرد که این ناراحتی در چهره ی او کاملاً مشهود و محسوس بود. در عملیات کربلای 5 او اصرار بیش از حدی داشت تا بعنوان دستیار گردان با ما بیاید. در صورتی که دستیار گردان وظیفه ی رزمی ندارد اما بنا به اظهارات فرماندهی ایشان که بعداً گفته بود که محمد اصرار زیادی داشت که مثل یک بسیجی در خط مقدم جبهه برود و بجنگد. روز سوم عملیات کربلای 5 بود. محمد با توجه به اینکه لباس فرم هم داشت، دیگر رزمندگان دیده بودند که لباس بسیجی به تن کرده بود و اسلحه را روی شانه اش گذاشته بود و گفته بود: بچه ها من هم با شما می آیم. او راهی میدان شد و در همان عملیات بود که بعد از خواندن نماز عشق، بچه ها با جنازه ی شهید روبرو شدند که از ناحیه ی قلب مورد اصابت ترکش واقع شده بود و چه راحت به فیض عظیم شهادت نائل آمد. محمد هنوز کاملاً به سن تکلیف نرسیده بود یک روزصبح متوجه شدم که ایشان نماز صبح را با قرائت زیبایی می خواند برای من قابل تعجب بودکه اودراین سن نمازرا به این زیبایی می خواند و چنین متواضع و با خشوع درنماز ایستاده است همان زمان من احسای کرم که حالات ایشان چقدر با ما متفاوت است .


محمد یک هفته مرخصی گرفته بود تا برای ثبت نام دانشگاه امام حسین به تهران برود بعد از آنکه اسمشان را نوشته بودند به جبهه رفته و در عملیات کربلای 5 شرکت نموده و درهمان عملیات به شهادت رسیده بود روزی برادرش نزدمن آمد و گفت: مادر جان امروز هزار و پانصد شهید به معراج تهران آورده اند گفتم : محمد نبود؟ گفت : مامان این چه خبریه ؟ گفتم : چرا محمد حتماً همراه همین شهداست . من خودم خوابش را دیده ام گفت : نه مامان این حرف را نزن محمددرمیان همان هزار وپانصد شهید بود . زمانی که محمد از منطقه عملیاتی سومار برگشته بود پشت دستهایش خیلی کثیف بود از ایشان سوال کردم مادر جان مگر درآنجا آب نبود که این گونه دست هایت کثیف شده است ایشان گفت: ماد رجان اگربدانی ما در کجا بودیم این سوال را نمی کردی مقدار کمی آب باران روی زمین جمع شده بود و با آن سرو صورت را می شستیم و حتی اگرمجبور بودیم از همان آب می نوشیدیم حتی یکبار لباسهایم را باهمان آب شستم وروی بوته ها پهن کردم وقتی رفتم که لباسهای خشک شده را جمع آوری کنم دیدم شش تا عقرب سیاهرنگ از لابه لای لباس ها افتاد که اگر آنها مرانیش می زدند به هلاکت می رسیدن وضعیت خدمتی به این گونه بود که فرصت آمدن به شهر جهت استحمام رانداشتم . محمد پسرخیلی خوبی بود یکبار که با بچه ها کار می کرد که من عصبانی شدم گفت : مامان جان بهشت کدام قسمت زیر پای شماست که بیایم و آنجا را بوس کنم حالا هر وقت که بر سر مزارش می روم فکر می کنم و می گویم مادر جان حالا من باید بیایم وزیر پایت را ببوسم که بهشت زیر پای توبوده نه زیر پای من . وقتی که پسرم پس از شرکت درعملیات پنج وین می خواهد مرخصی بگیرد وبیاید موضوعی اتفاق می افتد که برای انجام عملیات دوباره به منطقه عملیاتی برمی گردد درآن موقع خانواده ی یکی از رزمندگان برای پی گیری قضیه ی رزمنده شان به آنجا آمده بودند و اصرار داشتند که خبر فرزندشان را همان موقع گزارش بدهند به همین سبب انجام این ماموریت را به محمد می دهند و او از گرفتند مرخصی صرف نظر می کند منطقه کوهستانی بوده است عده ای از رزمندگان خودشان شبانه آمده بودند و بعضی از جنازه ها همانجامانده بود محمد پس از شناسایی برمی گردد که درموقع برگشت درمحاصره ی نیروهای دشمن قرار می گیرد . همان شب من خواب دیده بودم که من و اودو تایی یک جایی گرفتار شده ایم و با مشکلات زیادی خودمان را نجات دادیم وقتی با محمد راجع به خوابی که دیده بودم صحبت کردم گفت: مثل همین برنامه برای من اتفاق افتاده بود موقع برگشت ازشناسایی درمحاصره ی دشمن بود و تیرها از جلوی پایم رد می شدند اما آسیبی به من نرسید و به خواست خدا توانستم نجات یابم. یک روزبه من گفت : مادر جان ماهمه باید به جبهه برویم مگر باید ازامام حکم جها بدهند ؟الان هم جهاد است و باید همه برویم وتا حتی اگر لازم شد شما هم باید بیایید و پشت جبهه باشید گفتم : پشت جبهه من این است که بچه ی شهید (نوه ام) را نگهداری کنم و همچنین نگهداری از بچه های خودم گفت : باشد این فعالیت نیست باید فعالیت دیگری هم داشته باشید و به خواهر هایش هم گفت: که فعالیت داشته باشید. محمد از ناحیه دست ترکش خورده و مجروح شده بود ترکشها آنقدر در بدنش مانده بودکه در زمان شهادت عفونت کرده بود یک روزقتی لباسش را در اتاق عوض کرد دیدم دستش را بسته است پرسیدم چه شده ؟ گفت: هیچی به درخت خورده است همزمان ما بنایی داشتیم حاج آقا از او خواسته بود که خاک و گل بیاورد او هم به خاطر مجروحیت دستش نتوانسته بود از طرفی نمی خواسته که حاج آقا (پدرش) موضوع را بفهمد از قضا دوستش به دیدن او می آید و موضوع را متوجه می شود و به حاج آقا می گوید : بسیج پایگاه مسجد محمد را کار دارد اگر کاری دارید به من بگویید تا محمد به مسجد برود بعدها که عکس او را دیدیم متوجه شدیم که دستش مجروح بوده است . من پانزده روز قبل از شهادت محمدخواب دیدم که می خواهم به مکه بروم از همان زمان به بعد دائم منتظر شنیدن خبر شهادت محمد بودم روزی که ایشان شهیدشده بود دخترم به من گفت : مادر فردا 75 شهید به معرج خواهند آورد یک دفعه گفتم : آیا درمیان آنان امیر(محمد ) نیست؟ گفت : مامان این حرف را نزن از طرف مسجد چند نفر آمده بودند که بگویند محمد شهید شده است اما وقتی متوجه شدند ه میهمان داریم چیزی نگفتند من به میهمانان گفتم : فردا 75 شهید درمعراج است یکدفعه از من پرسیدند آیا می شود ما هم به معراج بیاییم گفتم : بله همین طوری هم راه می دهند می گفتند : محمد مارا دعوت کرده است . بعد برادرش هم به مسجد رفت و آمد و چیزی به ما نگفت صبح زود حاج آقا به اداره رفتند من هنوزچادری را که با آن نماز خوانده بودم بر سر داشتم که آقایی درب حیاط را زد من درب حیاط راباز کردم و پس از سلام واحوالپرسی از من پرسید: حاج آقا هستند گفتم : خیر به اداره رفتند پرسید آیا مرد دیگری در خانه هست ؟ گفتم: نه چون برادرش هم آماده می شد ه به تهران برود ودر خانه نبود خیلی مراسوال و جواب کردند من گفتم : تو را به جده ات زهرا بگو اگر بچه ام شهید شده بگو من آمادگی شنیدن شهادت او را دارم اگر راستش رابه من نگویی پیش جدت روسیاهی گفتم : در معراج 170 تا شهید هست و یکی از آنها حتماً بچه ی من (محمد )است گفت : نه بچه بی شما مجروح شده و در بیمارستان بستری است گفتند : آقای خنداندل مجروح شده وایشان را به مشهد آورده اند اوبا ما تماس گرفته و گفته است که به خانواده ی محمد بگویم که محمد مجروح شده و حالش خوب است گفتم : به من الهام شده که ایشان شهید شده است بالاخره عکس محمد را ازمن خواستند من هم برایشان آوردم وقتی حاج آقا آمدندخبر دادند که محمد شهید شده و جلودرب خیاط را حجله بستند. خدا را شکر می کنم که آن موقع صبر و تحمل شنیدن خبر شهادت پسرم را خداوند به من عطا فرمودند این اثر شهادت شهیدم بود من یک مادر و یک چوپانی بیش نبودم تا آن زمان چوپانی اش را کردم خداوند می خواست که خوبش را ببرد که برد رضایم به رضای خدا آن زمان من به یاد حرفهای موقع رفتن او افتادم و فهمیدم منظور او چه بوده است خداوند آنقدر به من صبر داد که توانستم خودم را کنترل کنم و چیزی نگویم که دشمن شاد شود دلم را پیش دل بزرگ بانوی اسلام حضرت زینب (س ) گذاشتم. یادم می آید روزی در خط مقدم مهران با هم سوارموتور بودیم و به سمت جلو حرکت می کردیم یک دفعه هواپیمای دشمن بالای سرمان ظاهر شد وچند راکت بطرف ما زد خوب ما هم احساس خطر کردیم و با موتور به داخل کانال رفتیم یعنی درحقیقت داخل کانال سقوط کردیم تا شاید از شر راکتها در اما باشیم بعد از اینکه هواپیما از منطقه دور شد محمدشروع کرد به خندیدن بلند بلند می خندید من به اورو کردم وگفتم : داری به چه می خندی ؟ گفت : به این می خندم که ما از چه چیزی فرار می کردی آیا می توان ازآنچه برایمان نوشته شده فرار کنیم ؟ یادم می آید که او آنقدر به درس خواندن حساس بود وجدیت داشت که همواره موفق باشد یکروز توی خواب راه می رفت ومی خواست حاضر شود که به مدرسه برود من هم به دنبال او رفتم کم کم که ازخواب بیدار شد وآرام گرفت گفتم که عجله نکن هنوز تا زنگ مدرسه بخورد خیلی وقت داری . روز جمعه ی خونین یعنی 17 شهریور با اینکه آن موقع ماشین داشتیم او را سوار موتور کردم و با خودم به راهپیمایی بردم قبل ازاینکه به میدان ژاله (میدان شهدا) برسیم تیراندازی شروع شد صدای شعار دادن مردم و تیراندازی وحشت انگیز بود دیدیم که مردم برمی گردند ولباسهای خونین را بدست گرفته اند و شعار می دهند با دیدن این صحنه ها ایشان خیلی متاثر شدند و بعداز آن همیشه علاقه مند بودند که با من به راهپیمایی بیایند ودر فعالیتهای انقلابی مردم شرکت کنند . زمانی که منزلمان درتهران بود مدتی به مشهد آمده بودیم تا ازفامیلها دیدار کنیم اینها گفتند : که یکی از معلمان شهید شده بنام آقای رزاقی و برای مراسم چهلم ایشان می خواستند به قوچان بروند ما هم با ایشان برای شرکت در مراسم به قوچان رفتیم بعد از اتمام مراسم دیدیم که مامورهاهمه روی پشت بام آمده اند وقتی مردم بصورت راهپیمایی برگشتند در بین خانمها گاز اشک آور پرتاب کردند محمدهم به همراه مادرش که خواهر کوچکش را در بغل گرفته بود در راهپیمایی شرکت داشت همینکه گاز اشک آور پرتاب شده بود محمد با شجاعت تمام بچه را از بغل مادرش گرفته بود و جان خودش و خواهرش را نجات داده بود . رمحمد از بچگی پرتحرک و پرجنب وجوش بود بیشتر وقتها درمنزل با طنابی که تاب درست کرده بودم بازی می کرد به زمین می خورد و دستش شکست من او را پیش شکسته بند بردم اودستش را راست کرد و بست امامحمد خم به ابرو نیاورد صورتش چنان عرق کرده بود که دردش را همه احساس می کردند تازه وقتی دستش خوب شد متوجه شدیم که دستش از آرنج کج جوش خورده است دوباره پیش شکسته بند دیگری بردیم یادم می آید که من او را محکم گرفته بودم که از شدت درد تکان نخورد و حرکت نکند هر وقت آن صحنه را یادم می آید به شدت ناراحت می شوم . محمدخیلی به رفتن به جبهه علاقه داشت من و برادر بزرگترش که پاسدار بودیم ودر جبهه فعالیت می کردیم دوست داشتیم این در خانه بماند و به درسش برسد ولی خوب اودوست داشت به جبهه برود یک روز به من گفت : شما اگر بچه های تخریب را ببینید و به گردانها سربزنید می بینید که چه بچه های مخلصی هستند و اگر اینها بشناسید که چه مردان بزرگی هستند اینقدر به من نمی گویید که شمابه جبهه نروید ودرستان را بخوانید . یک زمانی من ایشان را با خود برای تماشای مسابقه فوتبال به استادیوم بردم پس از پایان مسابقه طبق معمول ازدحام جمعیت و شلوغی مردم باعث شد که من محمد را گم کنم هر کار کردم نتوانستم اورا پیدا کنم حتی تا آخرین نفر که استادیوم را ترک می کرد من ایستادم ولی اورا نیافتم بطرف خانه رفتم چون مغازه به خانه نزدیک بود اول رفتم درب مغازه ویکی از کارگرها را به منزل فرستادم تا بدون اینکه موضوع را به خانواده بگوید ببیند محمدبه خانه آمده است یانه؟ حدودنیم ساعت گذشت تا آمد محمد گفت : بعد از اینکه فهمیدم گم شده ام با راهنمایی مردم تا خیابان گرگان آمدم بعد از آن را دیگر خودم بلد بودم و خانه را پیدا کردم . دردوران انقلاب که ما از تهران به مشهد آمدیم برای شرکت درمراسم ترحیم یکی از معلمان به قوچان دعوت شدیم البته اسم آن معلم را بیاد ندارم چون ما ازتهران آمده بودیم خیلی تحویل گرفتند ما با ماشین رفتیم محمدهم با ما بود ما را به مجلس سخنرانی بردند از طرف پاسگاه قوچان مامورین همه شیشه های ماشین را شکسته بودند و هر چه داشتیم برده بودندهنوز سخنرانی تمام نشده بود گفتند شیشه ماشینها را شکستند وما آمدیم بیرون که متوجه شدیم گاز اشک آور در بین مردم انداخته اندمن در تهران خیلی راهپیمایی شرکت می کردم اما گاز اشک آور ندیده بودم همه می گفتند : نترسید این گازمال مغازه اتوشویی است ناراحت نشوید . من هیچ جایی را نمی دیدم دختر یک ساله ام را در بغل گرفته بودم که محمدهنوز ده سال نداشت آمد و دخترم را از بغل من کشید و از داخل جمعیت بیرون دوید وخودش را به ماشین رساند وقتی به ماشین رسیدیم دیدیم همه ی شیشه هایش را شکسته اند و می گفتند : که با چوب آمده اند ما ها را بزنند. خاطره ای که هیچگاه فراموش نمی کنم زمانی است که من در بیمارستان بستری بودم و بچه بزرگترم که یک سال و نیم بیش نداشت درمنزل دور ازمن بوده و بی تابی می کرده است محمدنوجوانی بیست ساله بود برخلاف انتظار ما او مسئولیت نگهداری از فرزندم را بعهده گرفته وخیلی بهتر از دیگران او را آرام کرده وخوابانده بود من بعداً فهمیدم که ایشان چقدر مسئولیت پذیر بوده ونسبت به من لطف و مهربانی داشته است . آخرین بار به منطقه ی خوزستان اعزام شده بود و من درمنطقه ی کردستان خدمت می کردم من مرخصی گرفته بودم به من گفته بود وقتی از مرخصی برگشتید همان دفترچه ی یادداشت روایات واحادیث مرا با خود بیاورید به مادرش گفته بود که مادر جان جای ما کار گزینی است و کار مان اداری است نگران من نباشی اما کار اودرقسمت اطلاعات بود وقتی دفترچه را برایش بردم که به او بدهم گفتند بایدبه تیپ 92 زرهی اهواز بروی وقتی آنجا رفتم گفتند : محمد آماده باشد است و رفته است شهید برونسی (جایی بود 10-15 کیلومتری اهواز ) و آماده باش طوری بود که هیچکس را به آنجا راه نمی دادند من به نگهبانی آنجا گفتم که من خودم نظامی هستیم چرا نمی گذارید که داخل بروم گفتند : به ما اینطور دستور داده اند تنها کاری که من می توانم برای شما بکنم این است که شما اینجا منتظر باشید تا من با موتور بروم و اورا بیاورم اما ا زآنجا که خواست خداوند بود که دیگر اورا نبینم وقتی که نگهبان آمد گفت : محمدبه میدان تیر رفته بود واورا پیدا نکردم که با خودم بیاورم این بودکه دیگر موفق نشدم اورا ببینم . زمانی که عمه اش فوت کرده بود ایشان درحال انجام توزیع کارت مراسم ترحیم بودندکه درخیابان آبکوه تصادف می کنند پایشان زخمی شده و شلوارش پاره می شود با این حال چنان وانمود کرد که هیچکس متوجه قضیه نشده بود لباسهای خونی اش را جمع کرده و قایم کرده بود که هیچکس مخصوصاً من که مادرش بودم متوجه نشدم بعد ازشهادتش با خودم فکر کردم و خدا راشکر گفتم که چه خوب شد آن موقع از نیش عقرب ویا تصادفی که کرده بود ازبین نرفت و به خواست خودش که شهادت بود رسید . نسبت به روزه نماز خیلی مقید بود یک شب من نبودم و خواهرش هم بیمارستان بود اینها شب موقع سحر خواب مانده بودند وآنجا هم روزها بلند بود و ایشان بدون سحری روزه گرفته بودند و حالشان هم بهم خورده بود رفته بودند از روحانی مسجد سوال کرده بودند ایشان گفته بودند شما می توانستی بروی به طرقبه وروزه ات را بازمی کردی تا حالت بهم نخورد خیلی به مسئله روزه ونماز حساس بود . منبع سایت یاران رضا http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=556

آخرین تغییر ‏۱۸ آبان ۱۳۹۷، در ‏۲۳:۱۸