شهید علی توزنده جانی

نسخهٔ تاریخ ‏۲۰ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۱۰:۳۶ توسط Atashbar97 (بحث | مشارکت‌ها)

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)

تاریخ تولد : 1344/04/18

نام : علی‌ محل تولد : نیشابور

نام خانوادگی : توزنده‌جانی‌ تاریخ شهادت : 1365/02/28

نام پدر : علی‌اکبر مکان شهادت :

تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :

شغل : یگان خدمتی :

گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان

نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌


rId6


خاطرات

- هنگامیکه دفعه آخر می خواست سوار بر قطار شود رو به همه ما کرد و گفت: دیگر منتظر من نباشید چون همسرم شهادت مرا در خواب دیده است و من هم مطمئن هستم که شهید می شوم .

- یک دفعه در 15 کیلومتری اهواز بودیم که هواپیماهای عراقی آمدند. ما ترسیدیم و دراز کشیدیم تا مورد اصابت ترکش قرار نگیریم ایشان خندیدند و بدون اینکه اهمیت بدهند گفت: نهایت آن شهید شدن است از شهادت که نباید ترسید، باید افتخار کنید .

- در عملیات والفجر 8 من مجروح شده بودم ایشان خیلی به من روحیه می داد که ناراحت نباشم. خود او هم شانه اش ترکش خورده بود.اصلاً به فکر مجروحیتش نبود و تا مأموریت خود را به اتمام نرسانید برای درمان به عقب برنگشت .

- دو روز قبل از رفتن ایشان به جبهه، همسر ایشان خواب دیده بود که ایشان یک شیشه آب بدست دارد و از آن آب می نوشد بعد هم خود ایشان گفت: که آن شربت شهادت بوده است .

- چهل روز قبل از شهادتش خواب دیدم که در کربلا هستم شب جمعه بود که به زیارت امام حسین (ع) رفته بودم. به من گفت: اگر نمی آیی من بروم در همان حال دیدم که مصیبت امام حسین (ع) را با خودم می خوانم بعد ایشان گفت:دیدی جای من کجاست چه حاجی خوبی دارم جای من کربلاست و در همان حال توصیه های همیشگی اش را به من می گفت که از انقلاب و این مرز وبوم دفاع کنید .

- یک با که در منطقه بودم من فکر کردم علی به مرخصی رفته است بعد از چند روزی او را دیدم که پاهایش تاول زده است و به من گفت: 15 روز است که کفشهایم را از پایم در نیاورده ام.گفتم : مگر مرخصی نبوده ای چون من آمده ام که اوضاع و احوال خانواده و روستا سؤال کنم ایشان گفت: نه من به مرخصی نرفته بودم بعدها مطلع شدم که برای شناسایی خط رفته بوده است .

- یکبار که همراه نیروهای تحت امرش به مرخصی می آمد. داخل قطار با هم بودیم که با ایشان غذای نیروها را تقسیم می کرد. من خواستم که اول برای خودمان غذا کنار بگذارم که ایشان مخالفت کرد و گفت: اول به نیروها باید غذا بدهیم، اگر غذا اضافه آمد، آخر خودمان می خوریم.وقتی به همه غذا دادیم برای خودمان غذایی نماند و با فرماندهان کمی نان خشک پیدا کردیم و خوردیم. من عصبی شدم که ایشان گفت: یک شب که هزار شب نمی شود و با سخنانش من را آرام کرد. وقتی هم که به مشهد رسیدیم چون به ایشان در جبهه نیاز بود از یک ماه مرخصی 15 روز آن را استفاده کرد. هر چه گفتم: تو که هنوز مرخصی داری. گفت: آنجا نیاز بیشتری است .

- به خاطر دارم وقتی که علی برای آخرین بار به مرخصی آمده بود حدود 15 روز مرخصی داشت من به دیدن ایشان رفتم ودیدم که از ناحیه پا مجروح شده است . علی گفت: براتعلی من نمیتوانم طاقت بیاورم باید برگردم به جبهه آنها منتظر من هستند در جوابش گفتم تو هنوز تازه از جبهه برگشته ای صبرکن تا پایت بهتر شود بعد برو. اما آن روز علی طور دیگری بود گویی به او الهام شده بود که باید برود به هر حال اصرار های من فایده ای نداشت و عازم جبهه شد هنوز چند روزی از رفتنش نگذشته بود که خبر شهادتش را آوردند .

- به خاطر دارم چهل روز قبل از شهادت علی خواب دیدم که در کربلا هستیم شب جمعه بعد که به زیارت حرم امام حسین رفته بودیم علی به من گفت اگرنمی آیی که من بروم در همان حال دیدم که مصیبت امام حسین (ع) را میخواند سپس ایشان گفت : دیدی جای من کجاست و چه جای خوبی دارم. خانه من کربلاست و در همان حال توصیه کردند که از انقلاب واز این مرز و بوم دفاع کنید .

منبع سایت یاران رضا

http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 5403

آخرین تغییر ‏۲۰ آبان ۱۳۹۷، در ‏۱۰:۳۶