شهید محمد جعفر بیننده

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو

تاریخ تولد : 1333/12/08 نام : محمدجعفر محل تولد : مشهد نام خانوادگی : بیننده‌ تاریخ شهادت : 1360/01/14 نام پدر : عبدالحسین‌ مکان شهادت : بلندیهای اکبر تحصیلات : حوزوی منطقه شهادت : منطقه ایلام شغل : پاسدار انقلاب اسلامی یگان خدمتی : لشکر 5 نصر - گردان جندالله گروه مربوط : فرماندهان شهید خراسان نوع عضویت : فرمانده هان رده دو مسئولیت : جانشین گردان گلزار : بهشت‌رضا(ع‌)



زندگینامه

هشتم اسفند ماه سال 1327 در شهر کربلا چشم به جهان گشود.  چون پدرش برای ادامه تحصیل به عراق مهاجرت کرده بود، او در کنار مزار علی بن ابیطالب (ع) به دنیا آمد. بعد از گذشت یک و سال و نیم از تولد محمد جعفر به ایران آمدند و در یکی از روستاهای سبزوار اقامت گزیدند. چهار سال پس از آن، به مشهد رفتند و چون اجازه بازگشت به عراق را به آن ها ندادند، در کنار مزار امام هشتم (ع) سکنی گزیدند. حدود پنج سال نزد به پدرش که روحانی بود درس طلبه گی خواند. به پدر و مادرش احترام می گذاشت. در دوازده سالگی جریان بت شکنی حضرت ابراهیم را در مسجد بازگو کرد و گفت: «مردم باید ابراهیم وار عمل کنند.» طاغوتیان از سخنان این نوجوانان ترسیدند و دیگر اجازه سخنرانی را به او ندادند. در 15 سالگی لباس طلبه گی به تن کرد. عاشق اهل بیت (ع) بود و در راه رساندن پیام حق به مردم بسیار کوشید. پس از مدتی لباس را از تن بیرون کرد و با لباس عادی به کوشش خود ادامه داد. می گفت: «نمی توانم آن طور که شایسته است، حق این لباس را ادا کنم.» آرزوی زیارت بارگاه امام حسین (ع) را داشت، ولی موفق به زیارت نشد. در 17 سالگی با خانم سکینه بید خوری پیمان ازدواج بست. مدت زندگی مشترک آن ها 12 سال بود. ثمره ی ازدواج آن ها چهار فرزند است، محمد جواد در 15/10/1348، محمد مهدی در 30/6/1350، نرجس در 31/6/1353 و روح الله در 6/11/1357 به دنیا آمد. قبل از انقلاب به خاطر وضعیت جامعه، می گفت: «من دختر نمی خواهم، اما بعد از انقلاب می گفت: «خدایا هرچه می خواهی حالا به من دختر بده.» در امور خانه با خانواده اش مشورت می کرد. سعی می کرد فرزندانش را مستقل و با اعتماد به نفس بزرگ کند و در امور درسی به آن ها کمک می کرد.  مناعت طبع داشت که این خصوصیت به همسر و فرزندانش نیز منتقل شده بود. قبل از انقلاب در پخش اعلامیه و نوارهای امام فعالیت می کرد. نقش سازماندهی تظاهرات را در راهپیمایی ها برعهده داشت. او مقلد امام بود. در صنف ساعت فروشان جلسات مذهبی برپا می کرد. در مسائل مذهبی ریاکار نبود. نماز می خواند. قرآن تلاوت می کرد. حج عمره را به جای آورده بود. در سفر حج با آقا مصطفی خمینی آشنا شده بود. سنگ صبور همه بود. در بحران ها و مشکلات صبور بود و مشکل گشا. توکل به خدا داشت و یک اعتقاد عجیبی به امام رضا (ع) پیدا کرده بودند. در کنار کار روزانه به تبلیغ احکام خدا نیز می پرداخت.بعد از پیروزی انقلاب اسلامی وارد بسیج شد و بعد از مدتی به سپاه پیوست. او جزو موسسین سپاه در مشهد بود. زمانی که در سپاه بود، هر مزایایی را که می دادند او نمی گرفت، چون می خواست کارش خالصانه باشد. بسیار متواضع بود. فخر فروشی نمی کرد. توکل به خدا داشت و همیشه موفق بود. در زمانی که بنی صدر کاندیدای ریاست جمهوری بود، به او رای نداد. می گفت: «او فردی است، که سیاست بازی می کند.» بعد از انقلاب افراد ساواکی را پس از شناسایی به دادگاه انقلاب معرفی می نمودند.در سرکوبی ضد انقلاب شرکت می کرد. مدتی در کردستان، گنید و مرز افغانستان حضور داشت. با شهید چمران و شهید رستمی فعالیت می کرد. با شروع جنگ تحمیلی، برای پیروزی انقلاب و برقراری جمهوری اسلامی به جبهه های حق علیه باطل شتافت. انگیزه های اعتقادی و علاقه به امام، باعث رفتن او به جبهه شد. می گفت: «باید جبهه ها را پر کنیم و به ندای امام لبیک بگوییم.» او با صیاد شیرازی نیز رابطه داشت. مدتی در کردستان و سقز بود و در جنگ گنبد نیز حضور داشت و از طریق سپاه به مزارشریف افغانستان اعزام شدند. ایشان برای خانواده های شهدا نفت و وسایل دیگر می برد. همسر شهید می گوید: «در حضور خانواده های شهدا به ما کم توجه بود. می گفت: اگر به شما کم توجهم، برای این است که روی بچه های شهدا تاثیر نگذارد. ایشان لباس عید را یک ماه جلوتر می خرید و می گفت: بپوشید تا حالت نویی نداشته باشد که بچه های شهدا ببینند و ناراحت شوند.» محمد جواد بیننده ( فرزند شهید ) نقل می کند: «پدرم به ما اجازه نمی داد که بیرون از خانه خوراکی دستمان باشد. رفتار پدرم برای من مقدس بود.» شهید به خانواده اش توصیه می کرد: «زندگی را سخت نگیرید. امام را تنها نگذارید، نماز بخوانید. راه شهیدان را ادامه دهید و در زندگی پشتکار داشته باشید.» همچنین می گفت: «فرزندانم، دست از مبارزه برندارید و اجازه ندهید که امام تنها بماند.» دعا می کرد: «خدایا، عمر من و فرزندانم را بگیر و بر عمر امام بیفزای.» محمد جواد بیننده ( فرزند شهید ) می گوید: «در آخرین بار با یک گروه 60 نفری به جبهه ایلام رفتند. ایشان سرپرست گروه بودند. وقتی که ما برای بدرقه به راه آهن رفته بودیم، من به پدرم گفتم: حتماً به آرزویتان می رسید. بعد از 12 روز از این جریان خبر شهادت پدرم را آوردند.» در نماز حاجت، طلب شهادت می کرد. برای سازماندهی به ایلام رفته بود. با رزمندگان قرار گذاشته بودند که اگر خطری حس کردند، سه بار «الله اکبر» بگویند. در هوای تاریک که دشمن خمپاره می زد، او متوجه خطر می شود. اما توانست تنها یک بار الله اکبر بگوید که بعد خمپاره به او اصابت می کند و به شهادت می رسد. محمد جعفر بیننده در تاریخ 14/10/1360 در جبهه ایلام بر اثر اصابت ترکش خمپاره به درجه رفیع شهادت نایل گردید. پیکر مطهرش پس از انتقال به مشهد، در بهشت رضا (ع) دفن گردید. منبع:"فرهنگنامه جاودانه های تاریخ(زندگینامه فرماندهان شهیداستان خراسان)"نوشته ی سید سعید موسوی,نشر شاهد,تهران-1385


وصیت نامه

بسم الله الرحمن الرحیم این نامه را از میعادگاه عشاق برایتان می نویسم، از سرزمین خون و پیام، از کربلای زمان، از وعده گاه عاشقان، عاشقان لقای پرورگار، از سرزمین دلباختگان ( دلباختگانی که هر لحظه در انتظار رسیدن به مقام عظمای شهادت به سر می برند و در هر زمان آماده هستند تا با دشمنان خدا و خلق به پیکار برخیزند ) این پیام مرا به گوش ملت ایران برسانید. ای ملت دلیر، ای قهرمانان ایران، با پشتیبانی بی دریغ خود به خلق مستضعف کرد، اطمینان بدهید و به آن ها ثابت کنید که دیگر تنها نیستند. همچون گذشته با اهدای خونمان در راه حاکمیت الله، برافراشته نگه داشتن پرچم لااله الا الله و پیروی از فرمان جانفزای امام امت، دست از یاری خلق ستم کشیده ی کرد بر نخواهیم داشت. پدر و مادر و همسرم، از شما می خواهم که در این شب های پر برکت و ایام پر فیض برای من طلب توفیق شهادت کنید. ای مادر، در روز تاسوعا کفن بر تن پسرت کردی و گفتی: برو مادر که تو از علی اکبر (ع) بالاتر نیستی. هنوز کفنی را که با آب زمزم شستشو داده ای به خون تنم رنگین نشده است. همرزمان عزیز، اگر شایستگی شهادت پیدا کردم، خواهشمندم حتی اگر شده استخوان هایم را به مشهد انتقال دهید، زیرا خانواده ام منتظر جسد من هستند. به خانواده ام بگویید: لباس عزا بر تن نکنند. برایم شیرینی پخش کنند. فرزندانم: مهدی، روح الله، نرجس و سعید عزیزم، راهم را ادامه دهید. در زندگی پشتکار داشته باشید. با یکدیگر مهربان باشید. راستگویی را سر لوحه ی کار خود قرار دهید. از مبارزه با دشمنان خدا دست برندارید.  همسرم در هنگام تشییع جنازه ی من بر تن فرزندانم کفن بپوشان تا با این کار به همه بفهمانیم، ملتی که شهادت دارد، ذلت را نمی پذیرد.                محمد جعفر بیننده

خاطرات

من اولین باری که به جبهه اعزام می شدم همراه من سه تن دیگر از همکاران فرهنگی بودند و آقای بیننده و برادر پاسدار دیگری نیز همراه ما بودند. آقای بیننده گفت. مثل اینکه ما آخرین سفری است که به جبهه می آییم . پرسیدم :چرا . گفت: خانواده هیچگاه تا راه آهن به بدرقه من نمی آمدند ولی این بار تا راه آهن به بدرقه ام آمدند. آقای بیننده به ما گفت : هیچ کس از سنگر بیرون نیاید . ایشان به همراه دو امدادگر بیرون بودندو اوضاع را ارزیابی می کردند . ابتدا یکی امدادگر ها شهید شد و بعد از آن ترکش خمپاره ای به گلوی آقای بیننده اصابت کرد که باعث خونریزی و شهادی ایشان شد . ساعت ده شب بود ما در خانه یکی از اقوام بودیم که برادر شوهرم با ماشین به دنبالمان آمد. ابتدا گفت بیا به خانه مادر شوهرت برویم. گفتم: نه ما را به خانه خودمان ببر حوصله ندارم می خواهم استراحت کنم. گفت: به خانه یکی از اقوام که خودتان می گوئید برویم. گفتم: نه فقط خانه خودمان می رویم. یک لحظه شوکه شدم با خودم گفتم چرا برادر شوهرم اینقدر اصرار دارد که به خانه خودمان نرویم. به در خانه که رسیدیم گفتم: بچه ها زود پیاده شوید من نمازم را نخوانده ام بچه ها که پیاده شدند به برادر شوهرم گفتم: شما بنشینید کاری با شما دارم. من همانجا خودم فهمیدم که همسرم به شهادت رسیده است. نوروز سال 60 بود که زنگ خانه به صدا درآمد در را باز کردم دو نفر از برادران سپاه پشت در بودند و خبر شهادت برادرم را به من دادند. پدرم را به داخل راهرو صدا زدم و به او گفتم اگر الان به شما اطلاع بدهند که جعفر شهید شده است چه می کنید؟ فوری خودش را روی زمین انداخت سجده شکر به جای آورد و گفت: خدایا این قربانی را از ما بپذیر. کم کم به مادر نیز فهماندم که جعفر شهید شده است او آرام، آرام گریه می کرد و می گفت جلوی اشکهایم را نمی توانم بگیرم ولی داد نیز نمی زنم تا دشمن خوشحال نشود. ایشان زمانی که به عمره مشرف شده بودند کفنی را برای تبرک کردن به مکه برده بودند. روزی که ایشان را در بهشت رضا کفن کردند من گفتم: چرا قبلا" به من نگفتید ایشان کفن تبرک شده دارند که در پیش یکی از آشناهایمان در کردستان جا مانده می گفتید زنگ می زدم آن کفن را بفرستند. شخصی که شهید را کفن کرده بود گفت: خواهرم ناراحت نباشید این کفن را همراه با جنازه شهید از کردستان فرستاده بودند. شبی که خبر شهادت پدرم را به مادرم داده بودند مادرم مرا بغل کرد و گفت:نرگس جان دعا کن تا پدرت شهید شود. من هم دعا کردم و گفتم :خدایا پدر من را شهید کن . فردا صبح وقتی فهمیدم که پدرم شهید شده است . دور درخت توت منزلمان می چرخیدم وداد می زدم :آخ جون خدا دعایم را قبول کرد. آخرین باری که ایشان عازم جبهه بودند من به همراه خانواده خود جهت خداحافظی و بدرقه ایشان به ایستگاه قطار رفتیم .موقعیکه ایشان سوار قطار شدند و قطار راه افتاد فرزند کوچک شهید که دستش توی دست من بود صدا زد : باباجان انشا ا.... به آرزویت می رسی و شهید خواهی شد و شهید لبخندی زد و خداحافظی کرد و رفت . آخرین باری که به جبهه رفت 28 اسفند 59 بود. به من گفت: برادر ما که جایمان معلوم است. من می خواهم سال تحویل را بر سر مقبره شهید مدرس بگذرانم به همین دلیل به کاشمر رفت. در آخرین لحظات خداحافظی خانمش به او گفت: من فکر می کنم که این سفر بسیار پر ارزشتر از سفرهای قبلی است. بیا با هم پیمان ببندیم که در قیامت شفاعت مرا بنمایی. و روز 12 فروردین 60 خبر شهادتش را آوردند. یک بار مرخصی گرفته بود تا به دیدن اقوام و دوستان در تهران برود. در تهران یک ساواکی که قبلا"در مشهد بسیار جنایت کرده بود را می بیند فورا"به مشهد بر گشت و حکم جلب ایشان را گرفت . به او گفتم :از کجا معلوم که او را پیدا کنی . گفت من پرسیده ام منزلش اطراف همان جایی بود که او را دیدم . به تهران رفت و او را دستگیر کردو تحویل به مراجع قانونی داده بود. ایشان مکانیک نبود ولی اوایل انقلاب می دیدم که باچند تن از دوستانش به جاده سنتو می رود و آنجا ماشینی را به هم می پاشند و مشغول تعمیر ماشین می شوند . بعد ها فهمیدم که این کار پوششی بوده است چون آنها قرار بوده چند نفر از ضد انقلاب را دستگیر کنند و از محل اختفایشان اطلاع کامل نداشتند . به این وسیله آنها را دستگیر کرده بودند. یک بار همه خانواده سوار هلی کوپتر شدیم تا از باختران به سقز برویم.یک باره دیدم خلبان برگشت و به پدرم مطالبی را گفت و هر دو با هم خندیدند . مشخص شد که هلی کوپتر به جای این که به سقز برود به طرف بوکان می رفته است. و خلبان راه را اشتباهش رفته بود . پدرم می گفت :اگر به بوکان می رفتیم ضد انقلاب هلی کوپتر را منفجر می کرد. یک بار که پدرم را در خواب دیدم در رابطه با مسئله ازدواجم بود. یک برگ کاغذ در دست پدرم بود که من آن را گرفتم. ایشان گفت: کاغذ را بده لازمش داریم. و به داخل آشپزخانه رفت. پشت سرش من به داخل آشپزخانه رفتم. دیدم که پدرم و نامزدم که فردای همان روز به خواستگاریم آمدند. همراه پدر نامزدم نشسته اند و همان کاغذ را پر می کنند. آن وقت پدرم به من یک چای داد که بسیار معطر بود. وقتی که آقای بابا محمد رستمی شهید شدند .ایشان زنگ زده بودند به منزل یکی از اقوام و گفته بود به همسرم بگویید فردا بیاید اینجا تا من تلفن بزنم کار واجبی دارم . فردا به آنجا رفتم ایشان خبر شهادت آقای رستمی را به من دادند . و از من خواستند که به منزل آن شهید بزرگوار بروم و از حال خانواده شان خبر بگیرم . یک بار که در اوایل جنگ با اتوبوس از تهران به کردستان می رفتیم راننده اتوبوس که از ضد انقلابها بود. شروع به بحث در مورد انقلاب و مسائل پیرامون آن کرد که آقای بیننده با سعه صدر شروع به بحث کردن و جواب دادن به انتقادهای تند آن راننده کرد. وتوانست آن راننده را راضی که افکارش را مورد بررسی مجدد قرار دهد. سال 63 من به جبهه رفتم. زمانی که به دار خوین حمله کردیم شب بود. ما در داخل یک ماشین رو باز بودیم. برای چند دقیقه خوابم برد. برادرم را در خواب دیدم یادم بود که ایشان شهید شده است. گفتم: شما که وظیفه تان را انجام دادید. اینجا چکار می کنید. گفت: سرزمین مقدّس اینجاست. هر جا این جمعیّت و خصوصیتها باشد، آنجا هستیم. از خواب بیدار شدم و تا صبح دیگر نتوانستم بخوابم. روز چهلم شهید از فرط خستگی خوابم برد. در خواب دیدم که آقای بیننده به خانه آمده است گفتم: چهل روز است که ما برای تو عزا گرفته ایم شما کجا هستی؟ کیفش را گذاشت و در آن را باز کرد و کاغذهای زیادی از داخل آن بیرون آورد. گفت: من برای مصاحبه رفته بودم. مصاحبه های چند ساعتی با من انجام دادند. ولی الحمدالله از عهدة همه مصاحبه ها برآمده ام. بعد از شهادتش یک بار پدرم را درخواب دیدم از پدرم سؤال کردم که کدام ترکش باعث شهادت شما شد. گفت: ترکشهایی که در ناحیه شکم من خورد باعث شهادت من شد. آقای حجتی که فعلاً در ایثارگران مشغول به خدمت می باشند چند تا عکس در همان حالت از ما گرفتند. شب شهادت آقای بیننده خواب دیدم که در جایی شبیه رستورانهای بین راه هستم. اتاقها را یکی یکی بدنبال آقای بیننده می گشتم. تا آخر ایشان را درون یکی از اتاقها پیدا کردم. پشت یک میز نشسته بود. به من گفت: شما اینجا چکار می کنید؟ به او گفتم: شما اینجا چکار می کنید؟ گفت: ما را به اینجا آورده اند. به صورتش که نگاه کردم دیدم عجیب نورانی شده است. روز 6 بهمن 57 پدرم برای استقبال از حضرت امام به تهران رفت و به شورای متحصنین پیوست چون موقع زایمان مادرم فرا رسیده بود پدرم از تهران بازگشت و نتوانست در مراسم استقبال از حضرت امام (ره) حضور داشته باشد. جالب توجه اینکه در فیلمی که از مراسم استقبال امام (ره) تهیه شده است و هر ساله در ایام دهه مبارکه فجر از سیما پخش می شود. مشخص است که بسیار شبیه پدرم می باشد و اقوام می گویند که این آقای بیننده است در حالیکه آن زمان پدرم در مشهد بوده است. موقعیکه ایشان در سپاه خیابان نخریسی خدمت می کردند. از طرف تشکیلات به پرسنل سپاه یک قطعه زمین می دادند. ایشان آن موقع، در چهار راه سیلو داخل یک اتاق کوچک زندگی می کردند. همسرشان به ایشان گفته بود که زمین بگیرند و خانه درست کنند. ولی شهید قبول نکرده وگفته بود که: اگر من الان درخواست زمین بکنم و زمین بگیرم مردم خواهند گفت:که من بخاطر همین زمینی که از طرف سپاه می دهند، شقل قبلی ام را رها کرده و وارد سپاه شده ام به همین خاطر در خواست زمین را رد کرده بودند. یک شب آقای بیننده چندین نفر از بچه ها را در چادر جمع کرد و گفت:نماز را بخوانید وقتی همه خواندند و دید همه کاملا"بلدند . به آنها گفت : هر کدام وارد یک سنگر شوید و نماز بچه ها را درست کنید بعد از جنگ دوم کردستان ، کردها اطمینان نداشتند که سپاه آنجا می ماند تا با سپاه همکاری کنند. بنابراین عده ای از پاسداران قرار گذاشتند که خانواده هایشان را به آنجا ببرند تا کرد ها اطمینان پیدا نمایند . ایشان جزء اولین کسانی بودکه ما را برد . موقع رفتن مادرشان گفت: شما اینها (همسرتان)را نبرید . وقتی که قرار باشد با ضد انقلاب در گیر بشوید ، به جای اینکه بروید از اسلام دفاع کنید ، از خانواده ات دفاع می کنی . شهید گفت: شما خیالتان راحت باشد من این کار را نخواهم کرد شب اولی که به آنجا رسیدیم ، اتفاقاً درگیری شد . خودم روحیه ام خیلی خوب بود و نمی ترسیدم ، در خانه ای که قرار بود مستقر شویم ، در گیری شد . ایشان رفت و پس از اتمام درگیری آمد و گفت: شما نترسیدید ؟ گفتم چرا بترسم ؟ اگر می خواستم بترسم که نمی آمدم . خندید و گفت: تا درگیری شد ، حرکت کردیم که بیایم پیش شما ، تا شب اول نتر سید ،یک دفعه به یاد حرف مادرم افتادم و بعد نشستم ، گفتم : نه من به مادرم قول دادم عوض اینکه بروم از خانواده ام دفاع کنم باید از اسلام دفاع کنم . همانجا ماندم و بعد از درگیری ها آمدم . یک شب برای انجام یک کار ضروری باید با خانواده به سبزوار می رفتیم من و همسرم با ماشین شخصی خودمان به راه افتادیم .در بین راه ماشین پنجر شد.من پایین آمدم و لاستیک را عوض کردم . وقتی سوار ماشین شدم به همسرم گفتم :الان شب است اگر به راهمان ادامه دهیم امکان دارد ماشین دوباره پنچر شود و یا اتفاقی بیافتد به همین دلیل برگشتیم . ساعت حدود یازده شب بود .به طرف منزل آقای بیننده به راه افتادم . همسرم گفت:می خواهی چکار کنی . گفتم :می خواهم بروم به آقای بیننده بگویم بیاید تا با هم به سبزوار برویم .همسرم گفت: این موقع شب صحیح نیست مزاحم آنها بشویم شاید ناراحت شوند.گفتم :ایشان روح والایی دارد . به درب منزل شهید بیننده رفتیم . در زدم و با خوشرویی در را باز کرد وقتی قضیه را گفتم ایشان به همسرشان گفتندکه آماده شود و هر چهار نفری به سمت سبزوار به راه افتادیم. من در تهران بزرگ شده بودم و به همین دلیل برای بیرون رفتن و جاهای نزدیک، چادر رنگی سرم می کردم یکروز که با هم بیرون بودیم گفت: چادر رنگی در مشهد مرسوم نیست و برایم یک چادر مشکی هدیه خرید. یک شب که در سقز در گیری بسیار شدید رخ داده بود. آقای بیننده همراه با آقای علیمردانی سواریک ماشین سیمرغ شدند و بابی باکی و شجاعت همراه با تعدادی نیرو به سرعت شهر را آرام کردند. آقای بیننده خودشان برایم تعریف کردند که در غائله کردستان ما در محاصره قرار گرفتیم و چند روزی غذا به ما نرسید. در همین حال آقای دکتر چمران تصمیم گرفتند که برای خروج از محاصره باید به یکی از تپه ها حمله کنیم. تمامی بچه ها گرسنگی را فراموش کردند و برای فتح آن تپه تمامی تلاش خودشان را انجام دادند و تپه را به تصرف خود در آوردیم. عید قربان سال 59 سقز بسیار نا امن بود . یعنی به مرکز سپاه و دیگر مرکز انقلابی حمله می شد. من دقیقا"وقایع شب عید فربان را به یاد دارم که تا صبح نیروهای سپاه با ضد انقلاب درگیر بود بعداز دو ماه ما با هلیکوپتر به زنجان آمدیم و از آن جا هم به مشهد آمدیم.[۱]




پانویس

  1. سایت یاران رضا