شهیداحمد پور ولی
تاریخ تولد : 1343/02/04 نام : احمد محل تولد : مشهد نام خانوادگی : پورولی تاریخ شهادت : 1360/11/23 نام پدر : علیاکبر مکان شهادت : تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده گلزار : بهشترضا
خاطرات
• - احمد فعالیتش را در مسجد و بسیج را از سنین کوچکی شروع کرد یک روز به او گفتم معلوم است شبها کجا می روی؟ گفت: مادر میدانی مسجد کجاست؟ گفت: اینقدر جای خوبی است که اگر شما هم از آن مطلع باشی از همین امشب می آیی و بسیجی می شوی تا این که یکروزی آمد و گفت: مادر می خواهم به جبهه بروم چند ماهی از آن روز که از او سئوال کرده بودم می گذشت. گفتم: پسر جان جبهه می خواهی بروی فکر من و پدرت هم هستی؟ گفت: مادر راضی باش. کاغذی آورد و گفت: این را امضا کنید. گفتم: مادر دلم نمی آید جبهه بروی می ترسم شهید شوی. گفت: مادر مگر شهید شدن بد است ائمه ما هم شهید شدند. گفت: تو ناراحتی؟ گفتم: نه برو ناراحت نیستم ولی دلم می سوزد، خلاصه کاغذ را امضا کردم. پدرش گفت: بده من هم امضا کنم. خلاصه کاغذ را برداشت با من و پدرش رو بوسی کرد و رفت ولی دلم طاقت نیاورد تا حوزه رفتم گفت: مادر تو من را شیر دادی، بزرگ کردی دیگر چرا زحمت کشیدی به بدرقه ام آمدی؟ گفتم: مادر آمدم همراهیت کنم خلاصه قول داد زود برگردد با این قولش مرا خوشحال کرد و کمی از آن نگرانی که داشتم کم شد. • بعد از عملیات چزابه احمد را دیدم که کلتی به کمرش بسته است. آن زمان اسلحه بچه ها کلاشینکف بود. تعجب کردم. گفتم: احمد این کلت را از کجا آوردی؟ گفت: مال خودم است. گفتم: قبول از کجا آوردی؟ گفت: از عراقی ها گرفته ام. گفتم: چه جوری گرفته ای؟ گفت: رفتم جلو و با عراقی ها درگیر شدم. گفتم: توضیح بده. گفتم رفتم توی سنگر عراقی ، وقتی می خواستم وارد سنگر بشوم. فشنگ هایم تمام شده بود، اسلحه ام خالی بود ولی مطمئن بودم هیچ مشکلی پیش نمی آید، داخل سنگر شدم، چهار نفر را دیدم که مسلح بودند آنها را خلع کردم مسئولشان کلتی همراه داشت. از او گرفتم. دیدم کلت خوبی است فشنگ هاو خشابش را گرفتم و کلت را مسلح کردم که کمی به خودشان آمدند کلت دستم بود اسلحهام را به آنها دادم که خالی است. برای اینکه مطوئن هم شوند چند بار ماشه را چکاندم تا متوجه شوند با دست خالی اسیر شان کردم حتی خشابم را در آوردم و به آنها نشان دادم، هیچ تیری داخل خشاب نبود. آنها مات و مبهوت مانده بودند و به یکدیگر نگاه می کردند و با خود می گفتند : ببین چه راحت گول این بچه را خوردم. احمد از لحاظ سنی هم بسیار جوان بود ولی دیگر کاری نمی توانستند انجام دهند. احمد با سن کمی که داشت بسیار شجاعانه عمل می کرد و حتی من با اینکه سنم خیلی بیشتر از او بود از او درس دلاوری و جسارت می آموختم. 1- شجاعت و شهامت 2- زیرکی و هوشمندی • عملیات دهلاویه از جمله عمیاتهای مهمی بود که شهید بزرگوار اسلام آقای چمران هم در آن به فیض عظیم شهادت رسید. من تازه از مشهد به اهواز بازگشته بودم. به محض رسیدن به اهواز مطلع شدم، بچه ها ر دهلاویه در گیری سختی دارند تعدادی از بچه ها با ماشین عازم دهلاویه بودند من هم همراهشان رفتم مسیر رودخانه ایبود. تا کنار رودخانه با ماشین رفتیم سپس سوار قایق شدیم و به این طرف آب آمدیم درگیری در خود روستا دهلاویه بود سراغ بچه ها را گرفتم گفتند: عراقی ها پاتک زده اند و در قسمت جلوی دهکده با بچه ها درگیر هستند من هم هیچ اسلحه ای همراه نبرده بودم فقط جهت سرکشی دیدن بچه ها رفته بودم در خانه ای مستقر شدم خمپاره بسیار سنگین و شدید بود تانکها با گلوله مستقیم روستا را مورد هدف قرار می دادند در خانه ای که بودم عده زیادی رفت و آمد می کردند عده ای مجروح شده بودند و بعضی ها هم برای رفع خستگی می آمدند. از آن منزل بیرون آمدم و چند خانه ای جلوتر رفتم توی یکی از خانه ها احمد را دیدم با حالتی پر از خاک و با همان موهای بور وزیبایی که داشت احوالرسی کردیم گفت: کی آمده ای؟ حالا اصلاً انگار نه انگار در حالت جنگ هستیم. دشمن از مقابل کاملاً به ما نزدیک بود. در حالتی قرار گرفته بودیم که فقط یک معبر خروجی باقی مانده بود آن هم رودخانه بود روی آب. رودخانه بوسیله شبکه هایی که به هم بسته بودند پلی درست کرده بودند که پل بسیار مهم و خطرناکی بود چند قایق هم آن طرف آب بود مقداری که جمعیت اینطرف جمع می شد برای عبور از رودخانه یکی از قایق ها می آمد و بچه ها را سوار می کرد و به این طرف انتقال می داد- خلاصه خیلی راحت با احمد در حال صحبت کردن بودم گفتم احمد چه خبر؟ گفت: جلو خیلی شلوغ است در حالی که احمد صحبت می کرد نگاهم به چهره اش بود هیچ حالت نگرانی و اصطراب در چهره اش دیده نمی شد گفت: از مشهد چه خبر داری؟ خبرهایی که بود برایش گفتم از جمله دعای کمیلی که برگزار شده بود و تمام دوستان پورولی در آن جلسه حضور داشتند. ناگهان گفت اسلحه نداری؟ گفتم؛نه تازه از اهواز آمده ام، دیدم نیروها به سمت دهلاویه در حال حرکتند. نگران بودم با آنها همراه شدم گفتم: فقط آمده ام از بچه ها خبر بگیرم. گفت: بسیار خوب من دیگر باید بروم جلو. بچه های اطلاعات عملیات هم هستند. من هم آمده بودم، رفع خستگی کنم. سپس مقداری نارنجک برداشت و خشابهایش را پر کرد و خودش را مسلح نمود و رفت. فشار عراقی ها داخل دهکده لحظه به لحظه بیشتر می شد. خبر رسید سریع عقب بکشید بچه ها هر جا هستند سریع روستا را تخلیه کنند که دشمن دارد قیچی می کند. در همان لحظات بود شنیدم شهید چمران همراه چند تن از نیروهایش در خانه ای با عراقیها درگیر است. آمدیم لب رودخانه، مسافتی را که تا پلها طی می کردیم عراق مرتب خمپاره می زد. تا به پل رسیدیم خمپاره ای هم به آن اصابت کرد به طور کامل پل از بین رفت. فقط ما مانده بودیم قایقی آمد سریع سوار شدیم و به این طرف آب آمدیم. به محض اینکه پیاده شدیم خمپاره ای همان نزدیکی ها کنار ماشینی اصابت کرد و چند تن شهید شدند. عده ای هم مجروح شدند بعضی ها شکم هایشان پاره شده بود و دل و روده آنها بیرون ریخته بود. بسیار وضعیت اسفناکی بود به هر حال همان جا ماندم تا ببینم وضعیت دهلاویه چه می شود. بسیار نگران بودم. خبر رسید چمران هم مجروح شده است. روستا کاملاً محاصره شده است و یکی یکی خانه ها را می زنند تانکها به داخل روستا آمده اند و خانه ها را با توپ مستقیم مورد هدف قرار می دهند ، از یکی از بچه ها ی مجروح سراغ احمد پورولی ا گرفتم. گفت: حالش خوب است در حال جنگ تن به تن است. من تا آن موقع زیاد جنگ تن به تن ندیده بودم گفتم چطور مگه؟ گفت: اینقدر درگیری نزدیک است که فرصت استفاده از مسلسل و نارنجک نیست عده ای هم مهمات تمام کردند که درگیری به جنگ تن به تن منجر شده است. گفتم احمد چه شد؟ تازه یادش آمد من دنبال احمد هستم گفت: احمد را دیدم که نارنجک و اسلحه ای همراه ندارد. فقط خنجری دستش بود و با همان مبارزه می کرد. البته احمد سنش زیاد نبود ولی در همین سنین نوجوانی از قد و قامت خوبی برخوردار بود. زور روستایی داشت و دارای اندامی ورزیده بود. گفتم: سالم بود؟ جراحتی نداشت. گفت: نه وقتی من مجروح شدم. یکی از بچه ها من را آورد ولی پورولی همچنان مبارزه می کرد. من را از پشت یکی از خانه های روستایی به اینطرف آوردند. ولی دیدم که روستا را حسابی می کوبند و چیز زیادی از آن باقی نمانده است. دلواپس احمد بودم دوسه روزی خبرش را نداشتم تا او را دیدم از او سئوال کردم که چه شد؟ گفت: آره از آنجا جان سالم به در بردم. پورولی خودش را به رودخانه انداخته بود و به اینطرف آب آمده بود. شهید احمد پورولی با اینکه سن کمی داشت ولی بسیار شجاعانه عمل می کرد جسارت و دلاوری این شهید بزرگوار بسیار آموزنده بود • در یکی از عملیات های شناسایی در خدمت شهید پورولی بودم محدوده شناسایی گروه منطقه آگاهی کامل داشتند.ساعت چهار صبح حرکت کردیم باتوجه به آن ساعتی که قرار بود پیاده طب شود پیش بینی می کردیم، حدود ساعت دوازده شب باز می گردیم. هر نفر هم یک قمقمه آب بیشتر نداشت. مقداری هم نان خشک همراهان بود که از آن به عنوان غذا استفاده می کردیم. زمانی که تشنه می شدیم. آب می نوشیدیم و در زمان گرسنگی هم مقداری از همان نان خشک ها را در دهانمان می گذاشتیم و در حین حرکتمی خوردیم. راهطاقت فرسایی بود حرکت در رمل هایی که پا در آن فرو می رود، بسیار مشکل است دمای هوا هم حدود 50 درجه بود. به هر حال به مقصد رسیدیم و مواضع مورد نظر را شناسایی کردیم. حدود ساعت چهار بعد از ظهر بود که کارمان تمام شد و قرار بود باز گردیم. در مسیر رفتع هیچ مشکلی نداشتیم. چون هم انرژی تحلیل نرفته بود و هم آب و نان به اندازه ای که رفع گرسنگی و تشنگی شود همراه داشتیم. تقریباً شناسایی های اولمان بود و خیلی تجربه نداشتیم. در راه برگشت دیدیم آب قمقمه ها رو به اتمام است.حدود 8 ساعت دیگر هنوز راه در پیش داشتیم. به هر حال راه رفتن در آن مناطق با آن گرمای کویر بسیار مشکل بود. مخصوصاً که آب هم نداشته باشید. در بین ما چهار نفر فقط شهید پورولی آب داشت. احمد از لحاظ جسمانی بسیار قویتر از ما سه نفر بود. در بین راه هم هنگامی که برای استراحت توقف می کردیم ما می نشستیم، ولی احمد بالای سر ما می ایستاد و مرتب می گفت: بلند شوید برویم دیر می شود. اصلاً خستگی در وجودش احساس نمی شد به هر حال از ایشان در خواست آب کردیم و او هم آبی را که همراهش بود بین ما تقسیم کرد آب قمقمه پورولی هم مصرف شد و دیگر چیزی از آن نماند. دربین راه دیگر هیچ آب را نخورید، ولی من می گفتم: خدا بزرگ است. به هر حال دیگر هیچ آبی نمانده بود و تشنگی هم خیلی فشار می آورد. دیگر خستگی هم داشت بر ما غلبه می کرد. کار به جایی رسید که دیگر توان حرکت نداشتیم. تقریباً غروب شده بود، حوالی ساعت شش بود. جاسم که به منطقه وارد بود گفت: برویم منطقه ای را پیدا کنیم و با دست بکنیم تا به آب برسیم. اگر این وضع ادامه پیدا کند تلف خواهیم شد. شهید پورولی هم مشکل پیدا کرده بود، نصف آبهای ایشان را ما خوردیم. تمام این مسافت را احمد با نصف قمقمه آب سر کرده بود. به هر حال با راهنمایی های جاسم محلی را کندیم. حدود پنجاه تا هفتاد سانتیمتر زمین را کندیم ولی به آب نرسیدیم جاسم گفت: ادامه دهید خلاصه گودال حدود یک متر شده کمی آب در ته آن جمع شد. بالاخره همین مقدار آب را با قمقمه جمع کردیم و دوباره راه افتادیم. شب شده بود هوا تاریک و ما هم راه را گم کرده بودیم. نمی دانستیم مسیری را که حرکت می کنیم ، درست است یا نه. البته قطب نما همراه داشتیم، باید به سمت مشرق حرکت می کردیم، ولی به دلیل کمبود تجربه دقیقاً نمی دانستیم، در کدام سمت مشرق حرکت کنیم.ارتفاعات هم بلند بود و ما هم داشتیم بی حال می شدیم. ایندو نفر بوی هم وضعیتی بهتر از ما نداشتند. خلاصه ساعتهای 5/12 یا یک شب بود که بدون توقف حرکت کردیم. جاسم گفت: احساس می کنم که به مواضعمان نزدیک شده ایم. صدایی از دور به عربی آمد که گفت: قف.(به عربی یعنی ایست) از لحاظ بدنی بسیار ضعیف شده بودیم. مانده بودیم چکار کنیم اصلاً نمی توانستیم تکان بخوریم. پورولی گفت: مثل اینکه عراقی هستند. گفتم: عراقیها اینجاچه کار می کنند. الان باید بچه های خودمان این حوالی باشند. دوباره به شک افتادیم که نکند راه را اشتباه آمده ایم. گوشهایمان را کمی تیز کردیم. متوجه شدیم، صدای فارسی می آید. گفتم: اینها بچه های خودمان هستند. بعد با صدای بلند گفتیم: فلانی ما هستیم. بچه ها هم که متوجه شده بودند. خودی هستیم به طرف ما آمدند. از خوشحالی نمی دانستم چه کنم از بس که خسته بودم مانند چوب عمودی که ولش کنید مستقیم می افتد من همان جا افتادم. به هر حال ما را کشاندند و به دورن چادر بردند، تا مقداری اب و غذا به ما بدهند. ولی شهید پورولی خودش آمد و گوشه ای نشست و برای خودش لیوانی آب ریخت. خلاصه این شناسایی را هیچ وقت فراموش نمی کنم. خدا رحمت کند شهید پورولی را ایشان با آن سن کمی که داشت هم از لحاظ بدنی و هم از لحاظ روحیه در سطح بالایی قرار داشت و اگر آن روز ایشان همراه ما نبود خدا می داند چه اتفاقی برای ما رخ می داد. • برای اجرای عملیات آقای پورولی جهت معبری که بعداً جاده فانوس نام گرفت و قرار بود تانکها از آن عبور کنند زحمت زیادی کشیده بود. منطقه ای بود به نام دیدگاه سوم قرار بود تانکها از ارتفاعات آنجا بالا بروند. خوب به هر حال تانک اول که رد می شد کار برای بقیه تانکها راحت بود. همه دوست داشتند نتیجه ار را ببیند که چه می شود. با شهید پورولی بودم. با ایشان و شهید خرازی رفتیم روی تانک اولی راننده تانک هم آقایی بود به نام رضایی. ایشان یک حرف خیلی جالبی را بیان کرد که نشان می داد با عشق و علاقه و یک اطمینان خاطری خاص پشت تانک نشسته است هیچ نگرانی هم نداشت به شیب دیدگاه سوم نگاه کرد به هر حال ایشان با توجه به آموزشهایی که دیده بود می دانست اصولاً تانک در زاویه 45 درجه نمی تواند رو به جلو حرکت کند. حالا این شیب از 45 درجه هم بیشتر بود.ضمناً زمین هم رملی بود و سفت نبود. خلاصه پس ارزیابی که انجام داد گفت: من بیست و پنج کیلومتر را یا صاحب الزمان گفتم و آمدم یک یا صاحب الزمان دیگر هم می گویم و از تپه بالا می روم. وقتی این حرف را زد یک افقی در دل همه روشن شد. بویژه شهید پورولی که گفت: این راننده حتماً می تواند بالا برود و اگر آن تانک بالا می رفت، مابقی تانکها به دنبال تانک اولی و با استفاده از همین عقیده و یاری از صاحب الزمان بالا خواهند آمد. این تانک نقش بسیار مهمی را داشت چون اگر هم نمی توانست بالا بیاید، بقیه تانکها هم پایین می ماندند. همه رفتیم روی تپه و از آن بالا به تماشا ایستادیم. ولی شهید پورولی بالا نیامد و کنار راننده نشست. راننده تانک آنچنان با صدای بلندی صاحب الزمان (عج) را صدا زد که صدایش تا بالای تپه آمد، خلاصه ما هم بالا ایستادهبودیم و دعا می کردیم. راننده در حالی که صاحب الزمان می گفت، اشک هم می ریخت. جو خاصی شده بود. همه منتظر بودند ببینند چه می شود. بالاخره یا صاحب الزمان گفتن اننده کار ساز شد و تانک چیفتن با بیش از 45 درجه شیب در زمین رملی- البته یک مقداری از آن را فرش باطلاقی قرار داده بودیم تا زیر تانک کمی سفت شود و بتواند بالا بیاید- بالا بیاید. اینقدر بچه ها خوشحال بودند که انگار عملیات با موفقیت انجام شده است. عبور تانک از دیدگاه بسیار لذت بخش بود: بقدری که با بالا آمدن تانک تکبیر گفتن بچه ها شروع شد. همه خداوند را شکر می کردند. اولین کسی که راننده تانک را بوسید، شهید پورولی بود. سپس از تانک پایین پرید و شادی می کرد مانند اینکه مسیر باز شده باشد. بعد از آن هم تانکهایدیگر بدون هیچ مشکلی تپه را بالا می آمدند. فقط روی تانک اولی خیلی مشکل داشتیم با اینکه اساساً جور در نمی آید تانک شیب بیش از 45 درجه را بالا بیاید ولی بچه ها بااعتقادی که داشتند و لطف صاحب الزمان بدون هیچ مشکلی مسیر را طی کردند. 1- خاطرات جنگ 2-ایجاد روحیه در نیروها • روزی احمد پورولی به اتفاق تعدادی از همرزمان از جمله دو نفر از افرادی بومی منطقه به نام های جاسم وسید محمد موسوی به سمت منطقه حرکت کردند. در سه روزی از مأموریت آنها گذشت اما خبری از آنها نداشتیم .کم کم داشتم نگران می شدم تا این که بعد از سه روز بچه ها بدون احمد پورولی برگشتند. از آقای موسوی سراغ احمد را گرفتم. ایشان گفت: نمی دانم کجاست. به نظر می رسید دو روز است که پورولی را ندیده است. به صحبت هایش مقداری شک کردم. گفتم: شما با هم بودید چطور نمی دانید کجاست؟ شاید برایش اتفاقی افتاده است. در حال صحبت کردن بودیم که سید محمد با این که حدود 70 سال سن داشت شروع به گریه کرد. پرسیدم چه شده است؟ چیزی نگفت و بیرون رفت دنبال سید محمد رفتم و کنارش نشستم در حالیکه اشک می ریخت دوباره پرسیدم چه شده است؟ گفت: دیروز تنگه چزابه بودیم. به سوی احمد تیر اندازی کردند که تیری آمد و به سرش اصابت کرد و روی پای من که در کنارش بودم افتاد و در همان حال شهید شد. به محض این که شنیدم پورولی شهید شده است بلافاصله به محل تخلیه شهدا رفتیم اما با این که 24 ساعت از شهادتش می گذشت هنوز جنازه به عقب منتقل نشده بود. وقتی جنازه اش را آورده اند. چهره نورانی و با صلابتش را دوباره زیارت کردم مانند یک قهرمان شهید شده بود. این آخرین وداع من با این شهید بزرگوار بود. • یکی از دوستان احمد که همراه ایشان در جبهه بوده است برایم تعریف می کرد که احمد در چزابه مجروح می شود بعد ایشان را در بهداری آن جا بستری می کنند خلاصه فرماندهان و بزرگترها برای دیدن ایشان به بالینش می روند . احمد هم چشمهایش را بازمی کند لبخندی می زند و سپس چشمهایش را می بندد و همان لحظه جام شهادت را می نوشد. • در منطقه ای که ما بودیم پیر مرد عربی بود که منطقه را مثل کف دستش می شناخت ما هم هر جا که می رفتیم پیر مرد را با خود می بردیم ایشان نمی توانست مثل ما پیاده روی کند بالاخره سنی از او گذشته بود . اسبی داشتیم که در اختیار این پیر مرد قرار داده بودیم تا بتواند همراه ما حرکت کند . برایم جالب بود ایشان با آن سن زیادی که داشت خیلی حافظه ی قوی و دقیقی داشت وبسیار هم به خاکها آشنایی داشت مثلاً می گفت : این محل را بکنید آب شیرین دارد یا این محل را بکنید آب شور دارد ایشان علاقه ی بسیار عجیبی هم به شهید پورولی داشت و هر جا که احمد حضور داشت این پیر مرد هم حضور داشت می گفت : در بین شما ها تنها کسی که شجاعت در وجودش پیدا می شود همین احمد است هیچ کس دیگری را قبول نداشت پس از شهادت احمد من که نبودم ولی بچه ها برایم تعریف می کردند این پیر مرد هم از آنجا می رود و گفته بود اینجا کسی که من با او کار کنم وجود ندارد خیلی وابستگی به شهید پورولی داشت خلاصه اینقدر شیفته ی احمد بود که به محض اینکه مطلع شد احمد شهید شده است او هم از لشگر رفت . • سال 59،60 بود که قرار بود بسیجی ها به جبهه اعزام شوند یادم است آمدیم پیش پدر ومادرم ، هر دوی آنها گریه می کردند احمد گفت : شما ناراحت نباشید این برگه ام را امضا کنید تا من بروم و به اسلام خدمت کنم مادر گفت : اگر دوست داری مسئله ای نیست ، برو خدا پشت و پناهت . من هم اصرار می کردم .با اینکه بچه بودم هی می گفتم : مادر دلش را نشکن بگذار برود .خلاصه مادرم امضا کرد واحمد که رضایت نامه اش را گرفته بود در پوست خود نمی گنجید وخلاصه با خوشحالی به جبهه رفت . • یادم است در فروردین سال 60 برای اعزام به جبهه به ستاد فرستادگان امام رضا (ع) رفتم وآنجا به همراه تنی چند از دوستان به اهواز اعزام شدیم . در مسجدی بودیم که شهید پورولی به همراه چند تن از رزمندگان برای دیدن نیروهای جدیدی که به جبهه اعزام شده بودند تشریف آوردند . دوستانم ایشان را نشان می دادند که شجاعت و نترسی این جوان زبانزد خاص و عام است و به قول معروف از کسانی است که ترس در دل دشمن ایجاد می کند با اینکه 20 سال از آن روز می گذرد ولی هنوز قامت رعنا وکشیده ی ایشان را که با ریش بوری زینت داده شده بود را فراموش نمی کنم اینقدر چهره ایشان بشاش و نورانی بود که الان مثل آینه ای پیش رویم است و این اولین باری بود که ایشان را زیارت می کردم . • یک بار که احمد به جبهه رفته بود تا شش ماه به مرخصی نیامد وقتی هم که ایشان آمد از علت تاخیرش چیزی نگفت . چون معمولاً خیلی روز تر از اینها با مرخصی می آمد وقتی ایشان مشغول وضوگرفتن می شود دختر کوچکم آمد و گفت: مادر داداش دستش زخمی شده است .آمدم پیش احمد و گفتم : دستت چه شده است ؟ گفت : هیچی طوری نشده است گفتم : الهی جگر صدام سوراخ سوراخ شود بگو چه شده است؟ گفت : ترکش خورده است این بار که کمی دیرتر آمدم در تهران بستری بودم گفته بودم به پدرو مادرم چیزی نگوئید که آنها ناراحت می شوند خلاصه دو سه روزی ماند و سپس به جبهه بازگشت • یک روز احمد و پدر ومادرم منزل ما به صرف نهار دعوت بودند نزدیکی های اذان دیدم محمد وضومی گیرد ، اذان هم گفته شد و احمد برای ادای نماز به حیاط رفت .گفتم : احمد چرا به حیاط می روی ؟ برو در اتاق روی فرش نماز بخوان .گفت : خواهر جان من اگر روی فرش نماز بخوانم شاید شوهر شما راضی نباشدواین حرکات از یک پسر کم سن و سال برای من تعجب آور بود . • خداوند به دخترم بچه ای عطا کرده بود که پسر بود یادم است احمد برای دیدن بچه ی خواهرش به منزل آنها می رود و به دخترم می گوید خواهر جان اسم این بچه ات را احم بگذار خواهرش می گوید چرا؟ احمد جواب می دهد خواهر جان من اگر شهید شوم اسم من زنده می ماند او را که می بینید به یاد من می باشید ، خلاصه خواهرش ناراحت می شود و می گوید این چه حرفی است که می زنی و گریه اش می گیرد. • یک بار احمد به من گفت : مادر هر وقت حرم می روی و زیارت می کنی سعی کن نمازت را روی زمین بخوانی .گفتم: مادر برای چه روی فرش نماز نخوانم ؟ گفت : مادر مگر امامان روی فرش نماز می خواندند .خودش هم همیشه روی زمین نماز می خواند وسعی می کرد پیرو راه امامان باشد . • احمد وقتی سنش کم بود در یک مغاره ی بستنی فروشی کار می کرد هر چه در آمد داشت مستقیم می آمد و به من می داد. یک بار به او گفتم : احمد جان کمی از این دستمزدت را برای خودت برداز ، پول همراهت باشد گفت : مادر پول توی جیبم باشد می ترسم وسوسه شوم و خرج کنم .گفتم : مادر پول برای خرج کردن است گفت : مادر من که غذایم را در خانه می خورم دیگر نیازی به پول ندارم و همه در آمدش را به من می داد . • تقریباً دو سالی می شد که احمد به جبهه می رفت یک روز که به مرخصی آمده بود گفتم : مادر جان دیگر نرو بمان . گفت : مادر من باید تا آخر ادامه بدهم . امام حسین (ع) چطور ادامه داد ؟ حضرت قاسم را چگونه شهید کردند ، حضرت زینب چگونه شهادت برادرش را تحمل کرد . می خواست با این حرفهایش مرا برای شنیدن خبر شهادتش آماده کند گفتم : مادر ناراحت نیستم برو . گفت : مادر من می روم از من راضی باش خلاصه قرآن آوردم و از زیر قرآن رد شد گفتم : خوش آمدی پسرم و بعد از 15 روز هم ایشان به فیض عظیم شهادت رسید . • احمد تازه شهید شده بود که در خواب دیدم جنازه اش را در تابوتی قرار داده اند و به طرف حرم می برند روی آن هم با خط زیبایی نوشته شده است متعلق به امام رضاست . یک آقای سیدی هم کنار آن ایستاده است گفتم: آقا روی این جنازه را باز کن ببینم گفت : نه خانم تو بچه ات راقبلاً دیده ای جیغ کشیدم خلاصه آن آقا تابوت را گرفت و به داخل حرم برد و من همانطور که جیغ می زدم از خواب بیدار شدم. • در خواب احمد را دیدم که در باغ کناز جوی نشسته است .با همان لباسی که شهید شده بود پسر مرا کفن نکردند با همان لباس شهادتش به خاک سپرده شد گفتم: مادر اینجا چه کار می کنی خانه نمی آیی؟ گفت: این کلید ها که در دست من است می بینی ، من نمی توانم اینجا را ترک کنم الان هم منتظر هستند انشاءا… جان شما سالم باشد و بعد هم رفت . • وقتی برادرم برای آخرین باز می خواست به جبهه برود به منزل ما آمد پسر کوچک هفت ماه ام در گهواره بود آمد بالای سر این بچه و او را بوسید ونوازش کرد وگفت: خواهر جان این پسرت را پیرو قرآن واسلام تربیت کن الان هم همانطور است وپسرم واقعاً پیرو قرآن است با اینکه احمد خودش سن زیادی نداشت ولی تاکید خاصی برتربیت کودکان وفرزندان داشت . • یک ماموریتی داشتم داخل رمل های چزابه ، در آن زمان شهر بستان دست نیروهای عراقی بود حدوداً 30 یا 40 کیلومتر پشت سر نیروهای عراقی رملی بود. وقرار بود ما برای شناسایی به آنجا برویم .10 نفر بودیم آقای حسینی که مسئولیت اعزام نیرو را داشتند شرایط منطقه را برایمان توضیح دادند و گفتند: باید تعهد بدهید دو ماه در این منطقه کار کنید وخارج نشوید نامه هم نمی توانید ارسال کنید .خلاصه با بیرون از منطقه نباید ارتباطی داشته باشید .ما هم قبول کردیم و حرکت کردیم آنجا که رسیدیم دیدیم چند نفر دیگر هم آمدند و شهید احمد پورولی هم جزو آنها بود .خلاصه افراد را به دسته های هفت نفری تقسیم کردند وهر دسته هم به فرماندهی یک نفر بود .ما هم این سعادت را داشتیم که در خدمت شهید پورولی باشیم .بعد در رملهای چزابه سه تا دیده بانی هم داشتیم .دیده بانی شماره 1 با دیده بانی شماره 2 ودیده بانی شماره 3 ، شماره 1 مربوط به نیروهای پیاده عراق بود .شماره 2 گردان زرهی و شماره 3 هم توپخانه وراههای تدارکاتی . به این صورت که هر دیده بانی دست یکی از این سه گروه بود .ما هم دیده بانی گروه یک را بر عهده داشتیم .تقریباً دو ماه مانده بود به عملیات بستان ، آقای پورولی هم یک سری کلاسهای آموزشی اولیه برای ما تدارک دیده بود خلاصه آموزش چند روزی بیشتر طول نکشید وتمام شد به منطقه دبده بانی رفتیم .مقر اصلی ما هم یک چاه آبی بود که در کنار آن دو تا چادر برپا کرده بودیم .ولی با محل شناسایی حدود 20 کیلومتر فاصله داشت .درمنطقه ی شناسایی احساس کردیم که دو نفر راه می روند .به شهید پورولی خبر دادیم .وایشان هم سریع آمدند با اینکه سنش خیلی کمتر از ما بود ولی یک قدرت و شجاعت مثال زدنی داشت .گفت : حرکت کنیم یادم است ایشان اسلحه اش را هم خیلی محکم در دست گرفته بود .خلاصه آن دو نفر را محاصره کردیم .وقتی که خلع سلاحشان کردیم متوجه شدیم که خودی هستند .منتها مربوط به لشگر دیگری هستند .آنها هم برای شناسایی آمده بودند .ولی گم شده بودند.گفتند : شما اینجا چه کار می کنید؟ ما هم نمی خواستیم کسی از حضورمان در منطقه با خبر شود .گفتیم به طور اتفاقی آمد ه ایم .داشتیم حرکت می کردیم که شما را اینجا دیدیم .ببینیم کی هستید ؟ این صحبتها را شهید پورولی می گفت خلاصه خیلی صحنه جالبی بود طریقه ی دستگیری وسپس آن جوابی که ایشان به این دو نفر دادند تا هویت ما فاش نشود این دو نفر هم که از ارتش بودند اصلاً شک نکردند .خلاصه این حرکات و رفتار ایشان وآن مدیریتی که داشت در آن سن کم بسیار شگفت انگیز بود وبرای من بسیار آموزنده بود . • شب عملیات بود حدود دو ماه در منطقه شناسایی داشتیم .نیروهای پیاده که اکثر آنها اهل اصفهان بودند نیز رسیده بودنددر گروه ما یک آقایی بود به نام مجید که ایشان کار تخریب را انجام می داد. قبل از عملیات شبها با مجید می رفتیم و در معبری در میدان مین باز می کردیم .شب عملیات تمام کارها به خوبی انجام شده بود مین ها خنثی و به اصطلاح معبر باز شده بود .خلاصه راه افتادیم به نزدیک منطقه که رسیدیم مجید را دیدم که احمد را صدا می زند وگفت : احمد مسیر را اشتباه آمده ایم خلاصه چند کیلومتر بالاتر آمده ایم این بچه های اصفهان هم کمی سختگیر هستند. نمی خواستیم که اینها متوجه موضوع شوند احمد فرمانده گردانشان را صدا زد وبه ایشان گفت : که راه را اشتباه آمده ایم .این محور ، محور ما نیست خوب فاصله هم زیاد شده بود.فرمانده گردان گفت : یک مقدار دیگر هم به جلو حرکت کنیم تا از یک محل حساس تر وارد عمل شویم .وضربه کاری را بزنیم .راه افتادیم کمی که جلوتر رسیدیم یک موقعیت خیلی خوبی را بدست آوردیم ، بچه ها دست به کار شدند سیم خاردارهای رشته ای که نصب شده بود را قطع کردند وهمچنین مین های کار گذاشته شده را خنثی کردند رسیدیم به یک سیم خاردار توپی .به محض اینکه یکی از بچه ها رفت روی سیم خاردار منفجر شد .تله انفجاری کار گذاشته بودند ، تا صدای انفجار بلند شد عراقی ها متوجه حضور نیروهای بیگانه شدند وبا اصلحه ی چهار لوله شروع به تیراندازی کردند .گلوله ها مثل تگرک روی سر بچه ها می ریخت بچه ها همه خودشان را به حالت دراز کش روی زمین انداخته بودند.یادم است احمد مرتب به آرپی جی زن می گفت :این چهار لوله را بزن که همه بچه ها را از بین می برد .آرپی جی زن هم دستپاچه شده بود و می گفت : چکارکنم ؟ گفتم : احمد خودت برو گفت : بیا باهم برویم . خلاصه سیم را بلند کردیم تا احمد از زیر آن رد شود شهید پورولی همینطور که سینه خیز حرکت می کرد کوله پشتی اش به سیم خاردار گیر کرد .دیدم دیگر نمی تواند حرکت کند.گفت : مرتضایی .گفتم : چه می گویی ؟ گفت : به پشت بخواب و سیم را با پاهایت بالابده خلاصه دو نفری سیم را به بالافشار دادیم .وبالاخره از زیر آن رد شدیم .به محض اینکه عبور کردیم احمد به آرپی جی زن گفت : بده به من وآرپی جی را گرفت ویک گلوله شلیک کرد .چهار لوله را هدف گرفته بود .ناگهان چهار لوله خاموش شد .سروصداها خوابید برای یک لحظه منطقه در آرامش خاصی قرار گرفت : ولی این آرامش مدت زیادی طول نکشید چون به محض اینکه بچه ها متوجه از بین رفتن این چهار لوله شدند با صدای بلند الله اکبر را سردادند یک حالت ذوق زدگی در بچه ها بوجود آمده بود هر کسی به طرفی می دوید من تا آمدم ببینم چه خبر است دیدم این بچه ها همه دارند از سیم خاردار رد می شوند ودر آن سمت با عراقی ها در گیر شده اند .آنجا بود که دیگر از شهید پورولی جدا شدم وایشان به سمت دیگری رفت .وبعدها خبر شهادت ایشان را شنیدم . • یکی از بچه های دسته آقای پورولی (اخروی ) را عقرب نیش زده بود ، ایشان مثل اینکه حواسش پرت بوده است و عقرب به آستینش می رود ودستش را نیش می زند وقتی انسان توسط عقرب یا مار گزیده می شود یک حالت دستپاچگی و اضطراب بوجود می آید شایع هم بود وقتی عقرب نیش می زند سم آن بعد از مدتی به قلب می رسد.وقلب را از کار می اندازد.خلاصه این آقای اخروی خودش را اینطرف و آنطرف می زد و می گفت : به دادم برسید الان زهر به قلبم می رسد .آقای پورولی هم فرمانده ایشان بود ، دید آقای اخروی خیلی بی تابی می کند آمد و گفت : چه شده است ؟ گفت : عقرب نیشم زده است .گفت : اندازه عقرب چقدر بود ؟ این بنده خدا هم دستش را مشت کرد و گفت : اینقدر بود احمد گفت : مرد حسابی این اگر همه اش هم زهر باشد مردی به اندازه تو را از پا در نمی آورد. مثلاً می خواست به ایشان روحیه بدهد گفت : طوری نیست برو نصف استکان آبلیمو بخور خوب می شوی .آقای اخروی گفت : نه این زهر مرا می کشد .حسابی عرق کرده بود و رنگش هم عوض شده بود شهید پورولی خیلی خونسرد گفت : ببین آقا جان اگر حرف مرا گوش دهی با نصف استکان آبلیمو حالت خوب می شو اگر هم گوش نمی کنی این جاده را می بینی مستقیم به اهواز می رود دیگر خودت میدانی به هر حال ایشان رفت و آبلیمو خورد وهیچ اتفاقی هم نیافتاد بعد پورولی برایم می گفت: از زهر عقرب آن اضطرابی است که برای انسان بوجود می آید خلاصه ایشان با آن سن کمی که داشت از تجربه ی بسیار بالایی برخوردار بود وبرای فرماندهی بسیار لایق بود با آنکه تمام افرادش از او بزرگتر بودند . • برای تشییع جنازه شهید پورولی به بهشت رضا رفتم. دلم می خواست جنازة ایشان را ببینم. وقتی شهدا را آوردند، جنازة شهید پورولی را در بین آن ها پیدا کردم.تیری به قلب ایشان اصابت کرده بود. صورت ایشان هم بسیار متبسم بود. انگار به آن چیزی که می خواسته است رسیده بود. در ضمن جنازه اش بسیار تازه و معطر بود. • مراسم دعای کمیل بود. بچه ها همه حضور داشتند، بعد از مراسم آقای مسعود شکوهی(یکی از همرزمان پور ولی) گفت: احمد را فردا می آورند. من هم خندیدم و گفتم: مگر احمد دست و پا ندارد؟ چرا خودش نیاید که او را بیارند؟ همه بچه ها زدند زیر خنده. گفتند: محمود خبر ندارد. متوجه شدم که برای پورولی اتفاق افتاده است. بعد آقای شکوهی گفت: افقی می آورندش. آن موقع رسم بود(عمودی می رود افقی می آید) تکه کلام بچه ها بود؛ یعنی سالم با پای خودش می رود و شهید بر می گردد خلاصه تا ایشان گفت احمد را افقی می آورند متوجه شدم که احمد شهید شده است خیلی متأثر شدم چون علاقه خاصی به او داشتم. برای تشییع جنازه به شیروان رفتم مراسمی در مسجد جامع شیروان برای ایشان برگزار کردند و سپس جنازه ایشان را به مشهد آوردند و در بهشت رضا دفن کردند. • تشییع جنازه احمد را هیچ وقت فراموش نمی کنم. هنگامی که می خواستند این شهید بزرگوار را دفن کنند، درست همان لحظه ای که احمد را داخل قبر گذاشتند. مادرش خانم میانسالی بود.خود احمد هم هنگام شهادت سن کمی داشت. خلاصه مادر ایشان خاکها را مشت میکرد وخیلی آرام روی جنازة پسرش می ریخت و با لهجة کردی شعری را زمزمه می کرد. من دقیقاً متوجه معانی شعرش نمی شدم ولی از دوستانم که کردی یاد داشتند پرسیدم شعری با این مضمون بود. پسرم اینها خاک نیست که روی سرت میریزم. اینها نقل و نبات است این ها سکه است تو شهید نشده ای. زنده هستی. ایشان اصلاً هم گریه نمی کرد، خلاصه با لهجه کردی شعر زیبایی می خواند. بچه ها همه بغض کرده بودند و جو خاصی بر آن مراسم حاکم بود. • بعد از فتح بستان در یکی از عملیاتهای منطقه چزابه به سنگر کمین دشمن برخورد کردیم. این سنگر کمین با تیرباری که داشت خیلی بچه ها را اذیت کرد. تعدادی از بچه ها را هم به شهادت رساند. ما هم پشت میدان مین مانده بودیم. همه روی زمین دراز کشیده بودند تا مبادا تیری به آنها اصابت کند. ناگهان دیدم که احمد به طور داوطلبانه به صورت سینه خیز به جلو حرکت می کند. با خودم گفتم، الان نارنجکی، آر پی جی می زند و این تیربار را از بین می برد. مدتی گذشت. ناگهان دیدم، تیربار خاموش شد و دیگر شلیک نکرد. بدون اینکه هیچ سروصدایی بشود، خلاصه ما هم از فرصت استفاده کردیم و به قول معروف خط را شکستیم. فردای عملیات از احمد پرسیدم چه کار کردی؟ جریان از چه قرار بود؟ گفت: هیچی و می خواست بحث را عوض کند. گفتم: احمد چه کار کردی؟ گفت: ساکتش کردم. گفتم: توضیح بده چه جوری ساکتش کردی؟ تو که نه نارنجک انداختی و نه آر پی جی ؟ گفت: به هر حال ساکت شد. شما هم این قدر کنجکاوی نکن. ایشان اصلاً اهل مطرح کردن و نشان دادن کارهایش نبود. دوست نداشت کسی از اعمالش باخبر شود. برایم خیلی جالب بود بدانم، چگونه تیربار به آن وحشتناکی را از کار انداخته است؟ اصرار من را که دید سرنیزه اش را بیرون آورد.سرنیزه اش خونی بود. جریان از این قرار بود که ایشان بدون اینکه عراقی متوجه حضور ایشان در پشت سرش شود، دستش را روی دهان عراقی گذاشته است و سر او را بریده است. شهید پورولی با این که سن کمی داشت، ولی از لحاظ جثه و هیکل نسبتاً درشت بود. بعد گفت: اگر نارنجک می انداختم، یا آر پی جی می زدم، سنگرهای اطراف متوجه می شدند. تنها راه حل این بود که بی سروصدا از بین برود، به هر حال ایشان در لحظات بحرانی و حساس نقش بسیار مهمی را ایفا می نمود و از شجاعت و دلاوری خاصی • در سال61 مأموریتی در مورد عملیات بستان به ما واگذار شد. قرار شد قبل از عملیات برای شناسایی به منطقه برویم. منطقه ای که قرار بود، شناسایی کنیم در حد فاصل نیروهای خودی و نیروهای عراقی واقع شده بود، شرایط بسیار سختی داشتیم. نه کسی حق داشت به آنجا بیاید و نه ما حق داشتیم به شهر برویم. غذایمان معمولاً نان خشک بود و برای آب هم از چاهی که در همان محل بود استفاده می کردیم. سه نفر سرگروه بودیم و هر سرگروه هم تعدادی نیرو داشت. آقای توکلی، من و آقای پورولیبه هر حال با تمام مشکلات کار شناسایی را شروع کردیم. تقریباً حدود سه ماه کار ما طول کشید. کار بسیار طاقت فرسا و پیچیده ای که با تلاش شبانه روزی و اضطراب و وحشت همراه بود. حداقل امکانات را داشتیم و برای شناسایی مجبور بودیم، با اسب و پای پیاده مسافت های طولانی را طی کنیم. خوب قبل از اینکه با گروه برویم لازمه کار بود که سرگروهها کمی زودتر حرکت کنند و به منطقه توجیه شوند. با شهید پورولی و آقای توکلی برنامه ریزی های لازم را انجام دادیم و حرکت کردیم. به محوری رسیدیم که به دو شاخه تقسیم می شد و از هر شاخه هم می شد چند مسیر را برای حرکت انتخاب نمود. کمی بحث بین بچه ها افتاده بود که از کدام طرف برویم؟ تقریباً موضوع داشت جدی می شد که شهید پورولی آمد و غائله را خواباند و گفت:که از این مسیر برویم. شهید پورولی از لحاظ جسمی و بدنی هم بسیار قوی بود بعد از طی مسافتی بچه ها کمی خسته شده بودند، ولی ایشان همنان نفر اول حرکت می کرد و بسیار استوار گام بر می داشت. خلاصه بعد از سه ماه شناسایی عملیات انجام شد و به بهترین نحو ممکن شکل گرفت. نیروهای اسلام به یک نتیجه تاریخی درخشان دست یافتند. احمد پورولی هم نقش بسیار بارزی را در این پیروزی ایفا نمود. روحش شاد. بالأخره ایشان هم به آرزویش رسید و جام شهادت را نوشید. • یکبار گشتیهای عراقی آمده بودند داخل میدان مین،من و شهید پورولی هم آنجا بودیم؛ تا عراقی ها را دیدیم، با عجله خودم را به زمین انداختم تا از دید آنها مخفی شوم، اما شهید پورولی بقدری آرام نشست که انگار اصلاً اتفاقی نیفتاده است. در آن لحظات حساس ایشان از روی درایت تصمیم می گرفت. آن طرز زمین نشستن من بسیار خطرناک بود. احتمال داشت که سروصدای اسلحه بلند شود، ولی شهید پورولی اینقدر با آرامش تصمیم می گرفت که برای من (که خیلی از ایشان بزرکتر بودم) آموزنده • احمد تنها کسی بود که اسلحه ی(ام ژ3 ) را روی دستش می گرفت و تک تیر می زد اسلحه ی(ام ژ3 ) حالت تک تیر ندارد. خودم فکر می کردم کار خیلی مهمی نیست، ولی پورولی این قدر با دقت ماشه را تا حدی فشار می داد که یک تیر رها شود. وقتی از ارتشی هایی که با آنها در تماس بودیم سؤال کردم، می گفتند: کار تک تیر زدن با(ام ژ3 ) کار هر کسی نیست و قدرت و دقت خاصی را طلب می کند. وقتی احمد می آمد، بچه ها دورش جمع می شدند و او را تحسین می کردند. احمد سرش را پایین می انداخت دوست نداشت از او تعریف شود. • آقای پورولی به خاطر کمی سن نتوانسته بود به عنوان بسیجی و رزمنده به جبهه برود، ولی توانست به عنوان رانندة بولدوزر به جبهه اعزام شود. خلاصه یک شب ایشان از محلی که در آن راننده بولدوزر بوده است، فرار می کند و به اصطلاح به خط می آید. خلاصه در منطقه ایشان با آن جسارت، غیرت و تعصبی که از خود نشان می دهد نظر خیلی از فرماندهان را جلب می کند. ( محرمانه ) . ناگهان می دید سوار موتورش می شود و به جبهه عراقی ها یورش می برد. خیلی ها آرزو می کردند برای یک بار هم که شده در مأموریت ها همراه ایشان باشند تا جسارت احمد را از نزدیک حس کنند. • میش داغ نام دشتی بسیار بزرگ است که حدوداً در شمال حمیدیه و سوسنگرد واقع شده است. این دشت وسیع را نیروهای عراقی کاملاً تحت نفوذ خود داشتند و به راحتی با توپ مستقیم هر جنبنده ای را در دشت مورد هدف قرار می دادند. شهید پور ولی یکی از موتورسواران بسیار ماهر بود.ایشان یک موتور تلر چهارصد داشت و گاهی اوقات در این دشت حرکت می کرد. بعضی اوقات برای سرگرمی حتی اگر کسی به او مأموریت هم نداده بود در این دشت دور می زد تا عراقی ها او را مورد هدف قرار دهند. بقدری عراقی ها با توپ و خمپاره دشت را پر از آتش می کردند که دود و خاک بلند می شد تا چیزی دیده شود. یکبار شهید پور ولی برای شوخی همین کار را انجام داد. بعد از مدتی دیدم برگشته است و ما مشغول خندیدن است. عراقی ها همچنان مشغول تیر اندازی بودند، به گمان اینکه هنوز موتورسوار در دشت است. خلاصه حرکت قشنگی انجام می داد. اگر از لحاظ بودجه های نظامی هم ببینیم شاید ملیون ها تومان مهمات عراق با این حرکتش به هدر می داد. • یک شب از خواب بیدار شدم. احمد را در چادر ندیدم. کنجکاو شدم که ایشان کجا رفته است. بیرون آمدم و به دنبال او گشتم پشت تپه ای در بیابان پیدایش کردم. در حال نماز خواندن بود. ایشان دوست نداشت کسی از رازونیازها و مناجاتش با خداوند مطلع شود.برای همین اکثر اوقات نماز شبش را در محلی خلوت می خواند تا کسی او را نبیند. • هر چه از شجاعت و جسارت شهید احمد پورولی بگویم، باز هم کم است. عملیات بستان از آن عملیاتهایی بود که تمامی رزمندگان بر دلاوری ایشان صحه گذاشتند. این عملیات جو خاصی داشت. حالت جنگ تن به تن بود. در عملیات بستان دیدم ایشان یک آر پی جی دستش بود و یک کوله پر از گلوله های آر پی جی همراه داشت. معمولاً آر پی جی زن ها برای حمل گلوله های آن از فرد دیگری کمک می گرفتند ولی شهید پورولی علاوه بر آر پی جی و گلوله های آن یک کلاش هم به گردنش آویزان کرده بود و دورتادور سینه اش را هم خشاب های کلاش بسته بود. این کارهای شهید برای ریاکاری نبود و اصلاً ظاهری نمایشی نداشت، چون ایشان در جنگ به دنبال خواستة خود بود و در نهایت هم به آرزویش رسید و به درجه رفیع شهادت نائل گشت • یادم است یک بار در ستاد فرستادگان امام رضا (ع) شهید پور ولی را در حالت نماز دیدم، بقدری از نماز خواندن ایشان لذت بردم که ناخودآگاه همان جا متوقف شدم. ایشان با آن رشادت و صلابتی که داشت همه را مجذوب خود می کرد. یک روز بعد از نماز داشت شلوارش را گتر می کرد. از بس که بدن ایشان کشیده و رعنا بود گتر شلوارش مدام بالا می آمد بعد به شوخی به او گفتم: احمد لباست مناسب نیست، برو خیاطی لباس سفارشی برایت بدوزد. ایشان هم خنده اش گرفته بود. • به خاطر تسلطی که بر کارهای نظامی داشت، علاوه بر وظایفش در اطلاعات عملیات، کارهای رزمی دیگری نیز انجام می داد. ایشان با اینکه در واحد اطلاعات بود. ولی دوست داشت پا به پای فرمانده گردان حرکت کند. به نظرم تشخیص احمد این بود که پشتوانه ای برای فرمانده گروهان که از تجربه کمتری نسبت به فرمانده گردان برخوردار استباشد و حقیقتاً هر گروهانی که احمد در آن بود، فرمانده آن از یک آرامش خاطر خاصی برخوردار بود. چون فردی با تجربه و زبده در اختیار داشت. در گردان یک ماشین سیمرغ داشتیم که روی آن یک کالیبر پنجاه نصب شده بود و بعضی اوقات که هلی کوپترهای عراقی می آمدند به وسیله همین تیربارها مورد هدف قرار می گرفتند. چند روز قبل از عملیات تیربارچی این تیربار مجروح شد و احمد پورولی مسئول این کالیبر پنجاه شد. در آن زمان داشتن یک کالیبر پنجاه سرمایه ای برای گردان بود. در اوایل جنگ سلاح و تجهیزات ما بسیار کم بود، حتی همه ی افراد گردان سلاح کلاشینکف نداشتند. بعضی ها ام یک و بعضی ها هم ژسه داشتند که برای آن منطقه اصلاً مناسب نبود و دائم گیر می کرد. اما چون احمد فرد شاخصی در گردان بود، مسئولیت کالیبر را که روی سیمرغ سبز نصب شده بود به او واگذار کردند. شب عملات احمد داخل سنگر گفت: برادرها بروید و استراحت کنید. قرار بود ساعت سه و نیم تا ساعت چهار به مدت نیم ساعت آتش تهیه بریزیم و سپس نیروهای بسیج و سپاه و ارتش از بالای سر ارتفاعات وارد عملیات شوند. ما هم خوابیدیم آن شب آرامش عجیبی در منطقه حکم فرما بود، حتی یک گلوله هم شلیک نشد. به هر حال موقع مقرر بیدار شدم. هر چه گشتم احمد را پیدا نکردم. با خودم گفتم، حتماً زودتر بیدار شده است و همراه با گردان های دیگر جلو رفته است. خلاصه آن شب عملیات انجام شد.فردا صبح احمد را دیدم که خندان به سمت من می آید گفتم: چه شده است؟ گفت دیشب برایم اتفاق جالبی افتاد. گفتم: چطور؟ گفت: تازه متوجه شده ام که هیچ تجربه جنگی ندارم. گفتم: چطور این حرف را می زنید؟ آن هم بعد از این همه جنگ و جبهه که شما را به عنوان یک فرد با تجربه نظامی همه می شناسند. شهید پورولی هیچ گاه نقاط قوتش را مطرح نمی کرد ولی نقاط ضعفش را بسیار سریع عنوان می کرد، و این بلوغ فکری ایشان را می رساند. این جریان را حتماً ایشان نقطه ضعف خود قلمداد کرده بود که به من گفت وگرنه شاید من هیچگاه مطلع نمی شدم.به هر حال گفت:می دانی چه شده است؟ گفتم: نه گفت: من هم خوابیدم. از خواب که بیدار شد،دیدم توی خط هیچ خبری نیست. حدود ساعت یک بوده است، ولی ایشان از ساعت اطلاع نداشته است. گفت: فکر کردم که من را جا گذاشته اند. من خوابم برده است و نیروها به سمت ارتفاعات ا... اکبر رفته اند. بعد از ارتفاعات ا... اکبر هم قرار بود به شوهتیه بروند. بعد گفت: من هم ماشین را روشن کردم و به سمت ارتفاعات ا... اکبر رفتم. آن موقع هنوز خط شکسته نشده بود و دست عراقی ها بود. خلاصه ایشان خیلی راحت در دل عراقی ها رفته است به گمان این که خط شکسته شده و بچه ها جلو رفته اند. می گفت: دیدم در ارتفاعات ا... اکبر هیچ خبری نیست. گفتم: ای دادبیداد این ها چقدر به جلو رفته اند که در ا... اکبر هم خبری نیست. حالا در جلوی ارتفاعات ا... اکبر چندین رشته مین قرار داشت. مین های ضد نفر، مین های ضد خودرو و حتی در جاده های صاف و هموار دشتی، مین های ضد تانک کار گذاشته بودند. اما از آنجایی که خداوند می خواهد احمد آسیبی نبیند، هیچ اتفاقی برای ایشان نمی افتد. احمد هم با سیمرغ که البته چراغ های آن خاموش بوده است همچنان به سمت عراقی ها در حال حرکت بوده است. عراقی ها هم اصلاً متوجه حضور احمد در خط نمی شوند. واقعاً یکی از امدادهای الهی بود. رزمنده ها آیة( وجعلنا ) می خواندند که دیده نشوند، حتی نیروهای تک ور سینه خیز و آرام جلو می رفتند، عراقی ها متوجه می شدند، ولی ماشین سیمرغ به این بزرگی با دوشیکا و کالیبر پنجاه وارد خط شده است و عراقی ها نفهمیده بودند. تازه از میدان مین هم عبور کرده است. این هم یکی دیگر از معجزات خداوند بودکه ماشین از روی چند رشته مین رد شود و حتی یک مین زیر یکی از این چهار چرخ ماشین نرود. خلاصه ایشان رفته بود تو خط عراقی ها و پشت یکی از سنگرهای عراقی توقف کرده است. دیده هیچ خبری نیست. خدا را شاهد می گیریم اگر کسی غیر از احمد این خاطره را برایم تعریف می کرد، باور نمی کردم چون اصلاً با عقل جور در نمی آید. می گفت: من هم عصبانی شدم. پایین آمدم و در ماشین را محکم بستم. با شنیدن صدای در یکی از عراقی ها که همان نزدیکی ها بوده است متوجه می شود و شروع کرده بود به عربی صحبت کردن. شهید پورولی می گفت: تا صدای عراقی را شنیدم، متوجه شدم که هنوز عراقی ها در این منطقه هستند. باز هم پورولی فکر کرده است که یکی از سنگرها پاکسازی نشده است و این عراقی آنجا قرار داشته است. نمی دانسته که عراقی ها در تمام منطقه حضور دارند. ایشان تا صدای عراقی را شنیده است، حدس زده است که این ها می خواهند منور بزنند. سریع رفته است زیر ماشین و مخفی شده است. ظاهراً عراقی هم آمده است نگاهی کرده است و دیده خبری نیست رفته است. شاید حدود یک ساعت، یک ساعت و نیم شهید پورولی زیر ماشین در دل دشمن قرار داشته است. احمد می گفت: تازه شما شروع کرده بودید به ریختن آتش تهیه، با خود گفتم خوب است حالا به دست نیروهای خودی و با آتش این ها از بین بروم! می گفت: زیر سیمرغ بودم و تکان هم نمی توانستم بخورم. آشفتگی خط عراق هم بسیار زیاد بود. همه چیز به هم ریخته شده بود. جالب است اصلاً عراقی ها به این ماشین مسلح که نه رنگ ارتشی دارد نه رنگ استتار عراقی دارد توجهی نمی کردند. من هم از ترس ترکش بیرون نمی آمدم. با خود گفتم: فعلاً که وقت آتش تهیه است، بیرون نمی توانم بروم اگر هماز زیر ماشین بیرون بیایم کاری نمی توانم انجام دهم. همن زیر می مانم تا آتش تهیه تمام شود. آتش تهیه که تمام شده بود، شهید پورولی هم بیرون می آید و پشت دوشیکا می نشیند و شروع به تیراندازی می کند. دقیقاً همان زمانی را که ایشان باید آجا می بود، حضور داشت. وقتی که آتش تهیه تمام می شود، عراقی ها هم از سنگر بیرون می آیند چون در هنگام آتش تهیه همه پناه می گیرند و حرکتی نمی کنند. خلاصه عده ای از عراقی ها روی خاکریز می روند تا جلوی ایرانی ها را بگیرند و یک عده ای هم دنبال راه فرار می گشته اند، اصلاً انتظار نداشتند که یک دوشیکا با کالیبر پنجاه پشت سر اینها توسط یک ایرانی حضور داشته باشد، خلاصه ایشان هم مهلت نمی دهد و شروع به درو کردن عراقی ها کرده بود. و بعد هم از ماشین بیرون پریده بود و رفته بود داخل یک سنگر عراقی و شروع کرده بود به جنگ تن به تن ـ کاری را که پورولی در آن تخصص داشت ـ و چند نفری را به درک واصل کرده بود، اتفاقاً بعد از این که ایشان داخل سنگر می رود نیروهای خودی اشتباهاً سیمرغ سبز را با آر پی جی زده اند، فکر کرده بودند که ماشین متعلق به عراقی هاست چون پشت خط عراقی ها بود. اتفاقاً اولین تانک عراقی را هم خود پورولی منفجر کرده بود از آر پی جی خود عراقی ها استفاده کرده بود و اولین تانک را منهدم ساخت که حتی فرماندة گردان هم گفته بود، آتش انفجار این تانک بسیار به ما کمک کرد از نور سوختن تانک استفاده کرده بودند و آن مسیری را که باید می رفتند، داخل معبر را شناسایی کرده اند و راحت بدون هیچ تلفاتی از آن محور رد شده اند. در طول این هشت سال خاطره های جنگی بسیاری را شنیدم ولی واقعاً این خاطره استثنا است. درست زمانی که بچه های ما پشت خط مین گیر کرده بودند این شهید بزرگوار از پشت عراقی ها را درو می کرد و نقش بسیار شایسته ای را ایفا نموده بود. به هر حال از معدود خاطراتی است که با عقل اصلاً جور در نمی آید و خاطرة بسیار • از دست احمد پورولی عصبانی بودند. گفتم: چه شده است؟ آقای قناد گفت: بابا این پورولی حالش خوب نیست. با موتور از داخل میدان مین به حالت زیگزاگ از لابه لای مین ها رد شده است دو تا تیربار عراقی روی جیپ هم در تعقیب ایشان بوده اند. احمد هم با مارپیچ رفتن و خوابانیدن موتور جاخالی می داده است. آن ها هرچه تیراندازی می کردند هیچ کدام از تیرهایشان به هدف اصبت نمی کرده است. این صحنه ها را آقای قناد با دوربین دیده بود. به همین خاطر عصبانی بود. خوب ایشان هم حق داشت. این چنین حرکاتی آن هم روی میدان مینی که فاصلة هم مین آن حدود 6 تا 12 متر است و آن هم مین های ضد تانک که اگر یک لحظه خطا کنی سریع از بین می روی. خلاصه عراقی ها حسابی کلافه شده بودند و موفق هم نشدند که به ایشان ضربه ای بزنند. به هر حال ایشان در موتور سواری بسیار ماهر و جسور بود و می توانست با موتور یک جبهه را به هم بریزد. • خبردار شدم بسیار تعجب کردم. با خود گفتم، کدام عراقی توانسته ایشان را به شهادت برساند. چون احمد از لحاظ بدنی و جثه بسیار تنومند بود. همچنین از نظر رزم و شرایط نظامی هم بسیار آماده بود. جنگ های تن به تن متعددی از ایشان دیده بودم. هرگز کم نمی آورد. همین طور که دستم در کچ بود، پرسیدم چگونه شهید شده استترکش خورده است؟ گفتند: نه ایشان را از دور شهید کرده اند. با سیمینوف دوربین دار قلبش را نشانه رفته اند و ایشان را به شهادت رساندند. • مدتی در گروه اطلاعات عملیات در خدمت شهید احمد پورولی بودم. یام است یک بار با ایشان برای شناسایی رفته بودیم. به مجرد این که نزدیک سنگر عراقی ها رسیدیم، احساس کردم ضربان قلبم تند شده است. البته طبیعی هم بود از میادین و موانع دشمن عبور کردن و نزدیک دشمن شدن، یک التحاب و هیجان خاصی در انسان ایجاد می کند. استراب داشتم و مرتب به اطرافم نگاه می کردم. نا خودآگاه لحظه ای نگاهم به پورولی افتاد، ایشان با آن سن کمی که داشت، به قدری خونسرد و آرام بود که گویی در سنگر خودی نشسته و به دیوار آن نگاه می کند. ایشان شجاعت خاصی داشت • در منطقه ای بودیم که شرایط آب و هوایی بسیار سختی داشت. در منطقه رملی و بادهای ماسه ای کار شناسایی بسیار مشکل بود. در روز حدود بیست تا بیست و پنچ کیلومترراه را پیاده طی می کردیم. کار بسیار نفس گیری بود. بعد از مأموریت حد اقل یک روز باید استراحت می کردیم. چون انسان از لحاظ بدنی واقعاً دچار مشکل می شد. شهید پورولی جزو معدود کسانی بود که همیشه برای مأموریت رفتن در صف اول قرار می گرفتند. نیم ساعت نشده بود که ایشان از مأموریت باز گشته بود. آقای حسینی می خواست چند نفر را برای مأموریت دیگر بفرستد. ایشان اسامی را اعلام کرد،ولی نامی از شهید احمد پورولی نبرد. احمد انگار که به او توهین شده باشد، بلند شد و گفت: پس من چی؟ چرا اسم مرا نمی خوانید؟ آقای حسینی گفت: شما که تازه آمده اید. خسته هستید. شهید پورولی گفت: کار برای خدا خستگی ندارد. با همان خستگی که کاملاً در چهره اش نمایان بود گفت من هم می روم. خلاصه ایشان هرگز استراحتی برای خود در نظر نمی گرفت و عقیده اش این بود که مأموریت و انجام وظیفه و تکلیف الهی بر همه چیز ارجح است. • در عملیات الله اکبر در خدمت شهید پور ولی و شهید قنادان بودم. از ارتفاعات الله اکبر سرا زیر شدیم. جلوتر که رفتیم به ارتفاعات شوهتیه رسیدیم. از آن ارتفاعات هم بالا رفتیم، در حالی که عراقی ها هنوز داخل سنگر بودند. آقای پور ولی و شهید قنادان نقش بسیار بارزی را در پاکسازی این مناطق ایفا کردند. تقریبا یک ساعتی گذشت و ما هم روی ارتفاعات شوهتیه مستقر بودیم. هیچ خبری نشد. انتظار داشتیم عراقی ها روی سر ما آتش بریزند ولی چنین کاری را نکردند. بعدا متوجه شدیم که عراقی ها فکر می کنند هنوز ارتفاعات شوهتیه در اختیار آن هاست. بسیار سریع و برق آسا رزمندگان اسلام به این ها حمله کرده بودند و از محور دیگری هم نیروهای شهید بزرگوار چمران وارد عمل شده بودند. دیگر عراقی ها فرصت تماس گرفتن هم پیدا نکرده بودند. خلاصه بعد از یک ساعت دیدیم که تانک های عراقی به ستون در حال حرکتند. هیچ آرایش جنگی هم نداشتند و به حالت راهپیمایی حرکت می کردند. خوب ارتفاعات الله اکبر جنگ سختی شده بود و دود و آتش تمام منطقه را پر کرده بود. هر فردی به راحتی تشخیص می داد که منطقه عملیاتی کجاست؛ اما در شوهتیه هیچ دودی بلند نشد و ما خیلی راحت ارتفاعات را از دو طرف پاکسازی کردیم. به همین خاطر عراقی ها فکر می کردند، هنوز ارتفاعات دست آن هاست. به هر حال هشت یا نه تانک به ستون به فاصله یک متر پشت سر هم از جاده ای که مربوط به خودروها و ماشین ها می شد به طرف ما می آمدند. خیلی عادی در حال حرکت بودند. حتی ما را می دیدند، اما فکر می کردند، ما هم عراقی هستیم. ما هم برای یک لحظه فکر کردیم، این ها تانک های عراقی است که توسط بچه های شهید چمران به غنیمت گرفته شده است. چون تا سینه بیرون از تانک نشسته بودند. من برای یک لحظه که فکر کردم، این ها ایرانی هستند شروع کردم برایشان دست تکان دادن. جالب بود فرمانده ی تانک اولی هم شروع کرد برای ما دست تکان دادن. فاصله شاید در حدود پنجاه متر بود. کمی دیگر که جلو آمدند متوجه لباس های این ها شدیم که هیچ شباهتی به لباس نیروهای شهید چمران نداشت. دقت بیشتری کردم، دیدم پرچم عراق هم روی تانک آویزان شده است. تیپ و قیافه و هیبت این سربازها هم اصلا شباهتی به نیروها ایرانی نداشت. دیگر مطمئن شده بودم عراقی هستند. داد زدم احمد عراقی و خودم را انداختم. شهید قنادان سمت راست سنگر ما قرار داشت یک آرپی جی برداشت. احمد پور ولی هم همین کار را انجام داد و سریع به داخل سنگر رفتند. سنگرها هم برای استغرار تانک ها کنده شده بود. خاکریزی هم آن جا بود. بعدا متوجه شدم این طرح پاتکشان بوده است. تانک ها تصمیم داشتند به داخل همین سنگرها بروند و از آن جا طرح پاتک را به سمت الله اکبر شروع کنند. خلاصه تانک ها هم آرام آرام در حال حرکت به سمت ما بودند. تازه می خواستند آرایش نظامی بگیرند و طرح پاتک را پیاده کنند. اولین آرپی جی که شلیک شد، عراقی ها را مات و مبهوت کرد. متاسفانه آرپی جی به تانک اصابت نکرد. من هم یک قبضه آرپی جی دیگر که متعلق به خود عراقی ها بود برداشتم و شلیک کردم. آرپی جی دوم که شلیک شد، عراقی ها متوجه خطر شدند. متاسفانه این شلیک هم ثمری نداشت. آرپی جی سوم را یکی دیگر از برادرها شلیک کرد که آن هم از بالای تانک رد شد. دیگر عراقی ها تعیین فاصله کردند که ما نیروهای ایرانی هستیم و قصد انهدام تانک های آن ها را داریم به سرعت برگشتند و مشغول فرار شدند. شهید پور ولی گفت: این ها پنج دقیقه ی دیگر بر می گردند. گفتم: چطور؟ گفت: این ها اصلا فرصت این که سازماندهی شوند و فکر کنند که چه عکس العملی را انجام دهند ندارند، پنج شش دقیقه ی دیگر باز می گردند و همه ما را دور می کنند. دقیقا همان صحبتی را که ایشان گفته بود شد. حدود ده دقیقه دیگر دیدیم که همان تانک ها به جای این که در یک خط راهپیمایی کنند، آرایش جنگی گرفته اند. به حدود پانصد متری ما که رسیدند شروع به شلیک کردند. حداقل هر کدام از تانک ها چهار یا پنج گلوله شلیک کردند. آن هم به طرف سنگرهای خودشان که ما در آن ها مستقر بودیم. دیگر فرصت نشد تا ما هم با بیسیم به عقب اطلاع بدهیم و در خواست نیرو کنیم. تک تیر اندازهایشان هم شروع به تیراندازی کردند. آتش بسیار سنگینی بود. خلاصه مجبور شدیم. آن محل را ترک کنیم و عقب نشینی کنیم. به هر حال جنگ نابرابری بود هر چه آن ها مسلح و پیشرفته بودند، ما با دست خالی در مقابل آن ها ایستاده بودیم. پیش بینی شهید پور ولی هم صحیح از آب در آمد. متاسفانه آن مناطق را خالی کردیم و در ارتفاعات الله اکبر مستقر شدیم. این هم خاطره ای بود از شهید پور ولی که افتخار داشتم در رکاب ایشان باشم.[۱]