شهیدامید دلاوری

شه ی د ام ی د دلاور ی

تار ی خ تولد :1341/06/01

تار ی خ شهادت : 1361/05/03

محل شهادت : نامشخص

محل آرامگاه :اردب ی ل - پارس آباد - بران سفل ی

زندگی نامه

" پ ی ش دوستش حسن رفته بودم. او متوجه حضور من نبود به کس ی م ی‌ گفت ب ی چاره ام ی د ! شه ی د شده است. وقت ی مرا د ی د خ ی ل ی ناراحت شد و با عجله گفت ام ی د امروز هر جا باشد حتماً م ی‌ آ ی د . گفتم تو که م ی‌ گفت ی ام ی د شه ی د شده است گفت حتماً درست نشن ی ده‌ا ی ."


اما ا ی ن برادر درست شن ی ده بود. ام ی د دلاور ی اکنون شه ی د شده و جسدش در راه بود تا به دست خانواده برسد .


ام ی د دلاور ی ، به قول مادرش در اول شهر ی ور سال 1341 در یی لاق "قاشغا" از محال "كرگشه" به دن ی ا آمد و نامش را پدرش که چوپان ی ساده دل بود، انتخاب کرد .


ماه‌ها ی اول دوران خردسال ی ام ی د در آغوش و رو ی س ی نه و پشت مادر گذشت و آنگاه كه پا گرفت با کودکان "اوبه" در یی لاق و قشلاق به باز ی‌ ها ی مرسوم پرداخت .


هنگام ی که وارد دوران کودک ی شد، تنگنا ی خانواده همچنان جر ی ان داشت و برا ی ا ی نکه مفر ی تازه پ ی دا شود، ا ی ن خانواده پر اولاد به کشت مختصر ی در "برّآن" مبادرت ورز ی د و ا ی ن امر اندک ی وضع ی ت مال ی خانواده را بهبود بخش ی د .


ام ی د در دوران کودک ی به مدرسه نرفت. ز ی را رفتن به مدرسه خ ی ل ی باب نبود و از سو ی د ی گر بازو ی او ب ی ش از فکرش مورد ن ی از خانواده بود. در هر حال اگر از کار دامدار ی و کشاورز ی فراغت ی م ی‌ی افت در یی لاق و ی ا در ساحل دره‌رود با دوستانش به گردش و تفر ی ح م ی‌ پرداخت . گردش و تفر ی ح ی که چه بسا خاطرات تلخ و ش ی ر ی ن از آن بر جا ی مانده است .


اما ا ی ن همه موجب آن نشد که ب ی‌ سواد بماند. او بعدها از طر ی ق نهضت سواد آموز ی خواندن و نوشتن ی اد گرفت به طور ی‌ که بعدترها نامه‌ها ی جبهه‌اش را خودش م ی‌ نوشت .


هنگام ی که ام ی د در دوران نوجوان ی بود وضع مال ی خانواده رو براه شده بود. آنان خانه‌ا ی در برّآن داشتند که ب ی شتر مقر و مسکن ام ی د بود و پدر و مادر همچنان به زندگ ی کوچروانه ادامه م ی‌ دادند . مخصوصاً که تعداد گوسفندانشان ز ی اد شده بود و ا ی ن امر ی کجانش ی ن ی را مشکل م ی‌ کرد .


ام ی د هم در خانه و هم در ب ی رون از خانه جاذبه خوب ی داشت و ا ی ن امر موجب شده بود تا هم در خانه و هم در ب ی رون از خانه، خاطرش را بخواهند. دوستان ز ی اد ی داشت که اکنون برخ ی از آنها شه ی د شده‌اند .


در اواخر دوران نوجوان ی بود که انقلاب در آستانه پ ی روز ی قرار گرفت و امام خم ی ن ی به ا ی ران آمد. ام ی د اکنون به قدر ی بالغ شده بود که م ی‌ دانست ورود امام خم ی ن ی به ا ی ران سر فصل تار ی خ ی جد ی د ی است. او برا ی هم ی ن ورود پ ی روزمندانه امام چه کارها که نکرده بود. حت ی نذر کرده بود که " قوچ ی " را قربان ی کرده و گوشت آن را ب ی ن ن ی ازمندان تقس ی م کند .


امام که به ا ی ران آمد ا ی ن مر ی د معتقد دره‌‌رود ی‌ اش نذر خود را ادا نمود .


هنگام ی که پا ی به سن خدمت نهاد، بار خانواده‌ا ی به شدت پر اولاد را بر رو ی شانه‌ها ی خود احساس کرد. او سه برادر داشت و دو خواهر و چند برادر ناتن ی که از سال‌ها پ ی ش از خانواده جدا شده بودند و زندگ ی مستقل ی داشتند .


فرورد ی ن سال 1360 بود. شش سال بود که پدر وفات کرده بود و او بود که چشم تمام اعضا ی خانواده به دست‌ها ی ش دوخته شده بود. ام ی د ط ی استشهاد ی ه‌ا ی مراتب را به اطلاع ر یی س حوزه انتظام ی پارس‌آباد رساند و تقاضا ی مساعدت نمود تا كفالت از خدمت بگ ی رد .


معلوم ن ی ست که به تقاضا ی او چه جواب ی داده شد. ا ی ن قدر هست که او در بهمن ماه سال 1361 به عجب‌ش ی ر اعزام شد تا دوره آموزش نظام ی خود را سپر ی سازد .


دوره آموزش که تمام شد. ا ی ن سرباز بلند قامت جمهور ی اسلام ی ا ی ران که سب ی ل ی کم‌پشت داشت و موها ی جلو سرش اندک ی ر ی خته بود، به عنوان جمع ی ت ی پ 40 سراب نخست در بخش پدافند هوا یی و سپس به عنوان آرپ ی‌ ج ی‌ زن به خدمت پرداخت .


در طول 7/5 ماه ی که خدمت کرد، پنج بار به مرخص ی آمد. ی ک بار از ناح ی ه ران و م ی انة پ ی شان ی زخم ی شده بود. اما همه ا ی ن‌ها مقدمه بود .


در هر حال که بود عقلش در جبهه بود ودلش در نزد خانواده‌اش. آخر او مسئول ی ت برادران و خواهران و مادرش را داشت. م ی‌ خواست خواهرانش را به سر و سامان برساند و همچن ی ن برادرش را. م ی‌ خواست دامدار ی صنعت ی به راه اندازد و برادرانش را مشغول سازد. خ ی ل ی چ ی زها م ی‌ خواست و در ا ی ن مورد با د ی گران مشورت م ی‌ کرد تا بهتر ی ن راه‌ها را ب ی ابد .


هنگام ی که برا ی آخر ی ن از مرخص ی به سو ی جبهه بازم ی‌ گشت، مادرش مر ی ض بود و شا ی د لازم م ی‌ شد که گلو ی ش تحت عمل جراح ی قرار بگ ی رد . مادرش را اک ی داً به برادران تن ی و ناتن ی‌ اش سپرد و رفت .


رفت. و د ی گر برنگشت ز ی را در تار ی خ 1361/05/30 در منطقه عمل ی ات ی كوشك بر اثر اصابت ترکش، س ی نه و شکمش متلاش ی شد و روحش جسد خاک ی او را ترک گفت .


چگونه م ی‌ شد خبر را به خانواده داد؟ !


مادر رو ی تخت ب ی مارستان بود و گلو ی ش تحت عمل جراح ی قرار داشت. برادرش خواب ی بد ی د ی ده بود. خواب ی که ط ی آن از پشت قلب ام ی د، خون فوران م ی‌ کرد . او صبح آن روز به جبهه شتافت اما نتوانست واقع ی ت را در ی ابد . به تبر ی ز برگشت و تقر ی باً مطمئن شد اتفاق ی ن ی افتاده است .


اما اتفاق افتاده بود. حاج‌آقا ساسان ی ، روحان ی محل و برادرزاده مادر نزد او آمد تا به مادر دلدار ی دهد كه ام ی د مجروح شده است .


مادر را از رو ی تخت ب ی مارستان برداشتند و سوار اتومب ی ل کردند و به برّآن سفلا ی ماتم‌زده آوردند .


هنگام ی که مادر به خانه رس ی د د ی د و فهم ی د که ام ی د شه ی د شده است و سه روز است که جسد او را در برّآن دفن کرده‌اند. داغ ی که پ ی وسته در دلش ماند و هرگز الت ی ام نپذ ی رفت .


هنگام ی که مأمور سرپرست ی خانواده شهدا ی ارتش پروندة او را مطالعه م ی‌ کرد د ی د که استشهاد او مو به مو درست است. او سه برادر و دو خواهر صغ ی ر داشت که حالا برادر بلند قد خود را به سخت ی به ی اد م ی‌ آوردند اما خاطره‌اش برا ی همه روستا و آشنا ی ان زنده‌تر و بركت‌بخش‌تر ا زکسان ی است که پ ی ش چشمان ما راه م ی‌ روند . ام ی د به د ی دار خدا رفت و آسوده شد اگر چه خانواده‌اش داغ‌دار ماند .[۱]

پانویس

  1. اطلاع رسانی شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران
آخرین تغییر ‏۳۰ آبان ۱۳۹۷، در ‏۲۰:۴۵