تاریخ تولد : 1346/01/12
نام : حسین محل تولد : مشهد
نام خانوادگی : جعفرزاده تاریخ شهادت : 1361/04/30
نام پدر : علیاکبر مکان شهادت : شلمچه
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :
شغل : محصل یگان خدمتی :
گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده
گلزار : بهشترضا
rId6
وصیت نامه
بنام خدا وصيت نامه پاسدار شهيد « حسين جعفرزاده » برای سومين بار که به جبهه می رود به مادر چنين میگويد مادر اگر من شهيد شده ام برايم گريه نکنيد چون برای خدا و قرآن میجنگم اگر برايت خبر آوردند که حسين اسير شده يا گم شده يا پودر يا مجروح شده است هيچ ناراحت نشوی برای ما خبر پيروزی اسلام از هر چيزی بهتر است نه شهادت ما . مادر اگر من شهيد شدم کوچهای که سکونت داريم به نام من ونامگذاری کنيد و برايم مجلس تشريفاتی نگيريد مادر از شما می خواهم که در جامعه يک مادر شهيد باشی
خاطرات
- به خاطر دارم وقتی که حسین برای اولین بار به مرخصی آمده بود به سراغ ساک ایشان رفتم و مقداری باند پانسمان در داخل ساکش پیدا کردم. از او پرسیدم که اینها چیست؟ گفت: این باندها برای یکی از دوستانم است در صورتی که مربوط به خودش بود و در عملیاتی که شرکت کرده بود مجروح شده بود ولی از ما مخفی کرد که ناراحت نشویم و هنگامی که از مجروحیت او باخبر شدیم به او گفتم : حسین جان فعلاٌ به جبهه نرو تا سلامتیت را به طور کامل به دست آوری ولی ایشان توجهی نکرد و گفت: همرزمان من در جبهه منتظر من هستند و باید هر چه سریع تر خودم را به آنها برسانم که با همان پای مجروح مجدداٌ به جبهه برگشت .
- به خاطر دارم هنگامی که حسین از مرخصی به جبهه آمده بود و مشاهده می کرد که همرزمانش از او پیشی گرفته اند و به فیض عظیم شهادت نائل گردیده اند بسیار ناراحت و اندوهگین می شد و می گفت : خدایا مرا هم به جمع شهدا پیوند بده . که همین طور هم شد و در آخرین باری که به جبهه اعزام شد خداوند شهادت را نصیب او کرد و شربت شهادت را نوشید .
- قبل از اینکه حسین برای آخرین بار عازم جبهه شود گویی به او الهام شده بود به فیض شهادت نائل می گردد. هنگام رفتن تمام اعضای خانواده را جمع کرد و گفت : اگر من به شهادت رسیدم و یا اسیر شدم برایم گریه نکنید و ناراحت نشوید . خبر پیروزی اسلام برای شما از هر چیزی بهتر می باشد نه شهادت ما. که همین طور هم شد و این آخرین سفرش بود که بازگشتی نداشت و فقط خبر شهادتش بود که برایمان از آنجا به یادگار آوردند. و ما هم به گفته ی خودش افتخار کردیم که جزء خانواده شهداء هستیم و راه او را ادامه دادیم و اکنون نیز برای سربلندی اسلام و قرآن از هر تلاشی دریغ نمی کنیم .
- به خاطر دارم زمانی که حسین می خواست برای آخرین مرتبه به جبهه اعزام شود قبل از رفتنش تعدادی ماهی گرفته بود و در حوض حیاط خانه انداخته بود و هنگامی که مدتی از رفتنش گذشت و خبر شهادتش را برایمان آوردند یکی از آن ماهی ها مرد و من سه ماهی دیگر را به یکی از همسایه ها دادم و در اولین سالگرد حسین آن سه ماهی دیگر نیز مردند. گویی آنها هم از این مصیبت غمگین شده بودند .
- به خاطر دارم وقتی برای آخرین بار حسین می خواست به جبهه برود حال و هوای دیگری داشت و پیش من آمد و گفت : مادرجان من می دانم این دفعه که بروم دیگر برنخواهم گشت و اگر به آرزوی خود رسیدم و شهید شدم اصلاً برایم گریه و زاری نکنید و هنگامی که خبر هشادتم را برای شما آوردند با آنها برخورد بدی نکنید و افتخار کنید که جزء خانواده شهداء هستید و همین طور هم شد و به همان آرزویی که می خواست رسید و در آخرین اعزامش و هنگامی که در عملیات شرکت کرده بود به فیض عظیم شهادت نائل آمد و شربت شهادت را نوشید و به آرزوی دیرینه اش رسید .
- هنگامی که حسین می خواست برای اولین بار عازم جبهه شود 16 سال سن بیشتر نداشت و به خاطر سن کمش او را به جبهه نمی بردند. به همین خاطر شناسنامه اش را برداشت و سنش را چند سال اضافه کرد و فتوکپی آن را به سپاه تحویل داد و از این طریق برای اولین بار عازم جبهه شد و همیشه به خانواده توصیه می کرد که نباید تا هنگامی که من در جبهه هستم سهمیه کوپن مرا بگیرید و می گفت من به خاطر اسلام و کشورم به جبهه رفته ام و در این راه نیز جانم را فدا می کنم نه برای پول و چیز دیگر که بالاخره در همان راهی که دوست داشت قدم نهاد و به درجه رفیع شهادت نائل آمد . روحش شاد و یادش گرامی باد .
- قبل از اینکه حسین برای آخرین بار عازم جبهه شود تعدادی ماهی خرید و در حوض خانه رها کرد و به من گفت : اگر من شهید شدم به این ماهی ها نگاه کنید و مرا یاد کنید. هنگامی که رفت و خبر شهادتش را برایمان آوردند ماهی های درون حوض یکی پس از دیگری مردند. گویی آنها هم از شنیدن خبر شهادت حسین بسیار غمگین شدند و طاقت دوری او را نداشتند .
- به خاطر دارم هنگامی که اعلام کردند هر بسیجی که داوطلب است او را به جبهه اعزام می کنند حسین ،سراز پای نمی شناخت و بدون اجازه ما شناسنامه اش را بر داشت و به بسیج رفت و از آنجا هم به همراه چند تن از دوستانش به منطقه اعزام شد و حدود 45 روز در جبهه مشغول خدمت بود به این ترتیب برای اولین بار عازم جبهه شد . [۱]