شهید محمدحسین حافظی

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو

تاریخ تولد : 1330/05/06

نام : محمدحسین‌ محل تولد : قاین

نام خانوادگی : حافظ‌ی‌ تاریخ شهادت : 1367/04/31

نام پدر : اسداله‌ مکان شهادت :

تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :

شغل : یگان خدمتی :

گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان

نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : تدارکات‌


خاطرات

- هنگام شهادت پدر 10 ساله بودم پدرم قصد داشت به جبهه اعزام شود و هنگام خارج شدن از خانه به ما سفارش می کرد که از نماز تان غافل نشوید و قرآن را فراموش نکنید . موقعی که سوار ماشین می شد بار دیگر به مانگاه می کرد و تا زمان دورشدن برایمان دست تکان می داد . ایشان طی نامه های زیادی که برایمان می فرستادند به ما سفارش می کردند که قرآن را از یاد نبریم و نگزاریم که حتی یک شب در گوشه تاقچه بماند و کسی آنرا نخواند . پدرم وقتی که هنوز به جبهه نرفته بود نماز را به موقع می خواند و پس از خواندن نماز قرآن تلاوت می نمود . صبح ها و شبها معنویت خاصی بر خانه ما حاکم بود . ما نیز موقع نماز پشت سر ایشان می ایستادیم و نماز می خواندیم و اشکالاتمان را می پرسیدیم . اما سر انجام پس از آخرین اعزام بود که برادرم خبر شهادت پدر را به من رساند . اول باور نمی کردم اما فردای آن روز یعنی روز تشییع جنازه به این واقعیت که پدرم به شرف شهادت نائل شده است ، رسیدم در ابتدا با شنیدن این واقعیت بسیار ناراحت شدم و گریه کردم . وقتی که می خواستم داخل سردخانه بیمارستان بروم و پیکر پاک پدرم را ببینم حالم را نمی فهمیدم نزدیک بود روی زمین بیفتم اما با زحمت زیاد خود را به پیکر پدر شهیدم رساندم پیکر پاکش را که جراحات وآثار ظلم و ستم دشمن بعثی بر آن بود با افتخار تماشا کردم چرا که او فردی بزرگ از میان مردان میهن اسلامی مان بود امیدوارم که همه فرزندان شهداء به حقانیت رسالت شهدای اسلام رسیده و ادامه دهنده راه آنان باشند .

- هنگام شهادت پدر حدودا 7 سال بیشتر نداشتم ودر کلاس اول ابتدائی مشغول تحصیل بودم . خاطرات بسیاری از ایشان دارم اما یک خاطره به یاد ماندنی از روزهای اعزام دارم . آن وقت ها از پدرم می پرسیدم برای چه شما به جبهه می روید ؟ یا اصلا چرا باید به جبهه بروید ؟ اگر به جبهه نروید چه می شود؟ و سئوا لات دیگر از این قبیل و تنها جوابی که از پدرم می شنیدم این بود : فرزندم برای دفاع از کشور . و با سخنان شیرین و گرمش می گفت : برای اینکه از وطن اسلامی دفاع کنم و نگذارم که دشمنان اسلام وارد کشور شوند وبه فرزندان و ناموس ما تجاوز کنند . می پرسیدم پدر رفتن شما به تنهایی فایده ای نه دارد. آخر چرا شما از میان این همه مردم باید بروید. در پاسخ به سئوال من می گفت : فرزند عزیزم اگر من جبهه نروم و دیگران هم بگویند رفتن ما فایده ای ندارد این باعث میشود که دشمن به راحتی کشور ما را تصاحب کند. بنابراین برای جلوگیری از این مسئله باید با تمام توان همه افراد میهن دشمن را سرکوب نمایند .

- بعضی مواقع که ما از پدرمان می پرسیدیم برای چه شما به جبهه می روید و یا چرا باید بروید و اگر به جبهه نروید چه می شود و سؤال های دیگری از این موارد، تنها جوابی که پدرمان به ما می داد این بود که می گفت: دفاع از کشور، وقتی منظور را از پدرمان می پرسیدیم با سخنان گرم و دلنشینش به ما می گفت: برای این به جبهه می روم که از وطنمان دفاع کنم و از ورود دشمن به کشورمان جلو گیری نمایم و نگذاریم که به ناموس و فرزند و وطن ما تجاوز کند و باز برای ما سؤال پیش می آید که رفتن شما به تنهایی که هیچ فایده ای ندارد و چرا شما باید از میان این همه مردم بروید؟ می گفتند: ای فرزندم اگر من از رفتن به جبهه خودداری کنم و افراد دیگر هم بگویند رفتن ما فایده ای ندارد این باعث می شود که دشمن ما را سرکوب کند و همچنین که ای فرزندم قرآن و نماز را فراموش نکنید که ما هر چه داریم و همچنین قدر آزادی هم که داریم به برکت قرآن و نماز است و از خواندن قرآن نماز دریغ نورزید .

- روزی که برادرم خبر شهادت پدرم را به من داد اول باور نمی‌کردم اما فردای آن روز یعنی روز تشییع جنازه به این واقعیت که پدرم به شرف شهادت نائل شده است رسیدم. ابتدا بسیار ناراحت شدم وگریه کردم وقتی که می‌خواستم داخل سردخانه‌ی بیمارستان بروم و پیکر پاک پدرم را ببینم حالم خوب نبود نزدیک بود روی زمین بیفتم. اما با زحمت زیاد خود را به پیکر مطهر شهید رساندم که آثار ظلم و ستم دشمن بعثی بر روی جنازه بود با افتخار پیکر شهید را رؤیت کردم چرا که او مردی بزرگ از میان مردان میهن اسلامی‌مان بود .

منبع سایت یاران رضا

http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 6491