شهید محمد مهدی حسن نژاد مقنی

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو

تاریخ تولد : 1345/04/04

نام : محمدمهدی‌

محل تولد : نیشابور

نام خانوادگی : حسن‌نژادمقنی‌

تاریخ شهادت : 1365/10/19

نام پدر : علی‌

مکان شهادت :

تحصیلات : نامشخص

منطقه شهادت :

شغل :

یگان خدمتی :

گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان

نوع عضویت : سایر شهدا

مسئولیت : رزمنده‌


rId6



خاطرات

- محمد مهدی یک روز قبل از اینکه به جبهه برود یک وصیت نامه را از او پیدا کردم که در آن از خدا خواسته بود که هروقت خواست عمرش تمام شود با شهادت از دنیا برود. او همیشه آرزوی شهادت را در دل داشت که به همین آروز هم رسید .

- یک روز محمد مهدی به من گفت: یک شب خواب دیده ام که به جبهه رفته ام و شهید شده ام. او به من می گفت: خیلی دوست دارم که در راه خدا شهید شوم .

- قبل از رفتن به جبهه (سفر آخر) به من گفت: اگر من شهید شدم از من راضی باش و مرا حلال کن. زمانی می رسد که مرا دست مردم می بینی که دارند تشییع جنازه می کنند .

- یادم می آید که آخرین باری که محمّد مهدی می خواست به جبهه برود مثل اینکه کاملا" می دانست که آخرین باری است که به جبهه می رود برای همین دوربینش را برداشت و چند عکس در همان روز از همة اهالی روستا که برای بدرقه اش آمده بودند گرفت. وقت رفتن به من گفت بیا با هم یک عکس بگیریم. آنجا گوئی به من الهام شده بود که او دیگر برنمی گردد و آخرین باری است که به جبهه می رود .

- یادم می آید محمد مهدی وقتی بعد از ازدواجش ، می خواست به جبهه برود. به او گفتم: مادرجان، شما می خواهی عروس بیاوری، چطور می خواهی به جبهه برود؟ محمد مهدی گفت: من تمام وسایل زندگی را برای همسرم فراهم می کنم بعد به جبهه می روم و ایشان نمی تواند من را از راه انقلاب و اسلام باز دارد. گفت : من که از حنظه بهتر نیستم که روز بعد از عروسی به نبر با کفار رفت و شهید شد .

- یک روز به محمد مهدی گفتم: مادرجان سن شما کم است. دیگر نمی خواهد به جبهه بروی حضور شما در آنجا باعث مشکل برای دیگران می شود. او به من گفت : مادرجان خدا در آن جا به قدرت نیروی خاصی می دهد. و بنده خودم معجزات زیادی را در جبهه دیده ام که مرا شگفت زده کرده است. مثلاً یک روز در جبهه از طرف دشمن گلوله های زیادی به طرف ما می آمد. گویی صدایی شنیدم که گفت: جایم را عوض کنم به محض اینکه جایم را عوض کردم و به مکان دیگری رفتم. گلولة خمپاره درست در همان نقطة قبلی خورد و این خودش یک عنایت الهی بود .

- هنوز چهار روز بیشتر از زندگی مشترک بین ما نگذشته بود که محمد مهدی گفت: می خواهم به جبهه بروم. من به ایشان گفتم: شما که قصد رفتن به جبهه را داشتید چرا ازدواج کردید؟ همسرم گفت: به خاطر اینکه آرزوی قلبی مادرم را برآورده کنم. من گفتم: حالا که می خواهید بروید باید حق مرا بدهید و بروید. او گفت : من حق شما را خواهم داد. ولی می ترسم اگر جبهه نروم حق انقلاب و مردم را نتوانم اداء کنم .

- محمد مهدی بعد از ازدواجش دوباره برای رفتن به جبهه به محل اعزام نیروها رفت و چون او را نمی شناختند و می دانستند که تازه ازدواج کرده او را برای رفتن ثبت نام نکردند. وقتی پدرش اطمینان پیدا کرد که او به جبهه نمی رود به سفر رفت. شبی که پدرش به سفر رفته بود امام فرمان اعزام نیرو به جبهه را داده بود. او وقتی این پیام را شنید گفت: چون آقا پیام داده من باید بروم و شما به جای من از پدر خداحافظی کنید، بعد به من گفت: مادر همین دفعه را می روم، من و همسرش هم اجازه دادیم. او رفت و دیگر بر نگشت .

- بعضی شبها می دیدم محمد مهدی از اتاق بیرون می رود . یک شب او را تعقیب کردم تا ببینم به کجا می رود. در آن نزدیکی ها سردخانه ای بود که شهدای گمنام نگهداری می شدند. دیدم ایشان وارد این سرخانه شد و پاچه ها را از روی پیکرها بر می داشت و گریه می کرد. از ایشان پرسیدم چرا گریه می کنی؟ او در جواب می گفت: این شهداء گمنام هستند و پدر مادرشان منتظر شان هستند. در پایان گفت: ای کاش من هم مثل این شهداء گمنام شهید شوم .

- یک شب مادر ایشان در خواب می بیند که محمد مهدی در یک مکان ما صفا و با شکوه در کنار دو خانه ایستاده است وقتی از ایشان در مورد وضعیت خانه ها سؤال می کنند. ایشان می گوید که: یکی از این خانه ها در بهشت از خودم است و دیگری نیز از همسرم زهرا است .

- یک شب خواب دیدم که از زمین و آسمان گوله توپ و خمپاره به سوی خانه ما می بارد، من در خانه بودم ولی جرأت نمی کردم که بیرون برم. بعد پدر محمد مهدی آمد و بچه را که در پارچه سفید بود برداشت و از یک سوراخ بسیار کوچک بیرون رفت و گفت: شما بچه های دیگر را بیاور. روز بعد که خبر شهادت ایشان را آوردند من فهمیدم که آن بچه همان محمد مهدی بوده است .

- یک روز که محمد مهدی از جبهه به مرخصی آمده بود به او گفتم: برادر جان شما شماره تلفن محل اقامت خود را بدهید تا من هر وقت فرصت کردم برایتان تلفن بزنم. ایشان گفت: باشد دست در جیب خود کرد و خودکاری درآورد تا شماره را بنویسد ولی زود رفت و یک خودکار دیگری آورد و شماره را نوشت. گفتم: چرا با همان خودکار اولی ننوشتی؟ گفت: آن خودکار بیت المال بود و اشکال شرعی داشت .

- دفعه آخر که محمد مهدی به می خواست جبهه برود من به او گفتم: مادرجان، وقتی که تو به جبهه می روی من کسی را ندارم که با او درد دل کنم، او گفت: حضرت علی ( ع) وقتی می خواستند درد دل کنند، سر مبارک را در چاه می کردند و با چاه راز دل می گفتند. شما نیز مانند حضرت علی (ع) عمل کنید و در برابر مشکلات صبور باشید .

- هنوز به سن 10 سالگی نرسیده بودم که محمد مهدی به پدر و مادرم گفت: حسین باید از همین الان نماز خواندن را یاد بگیرد، او هنگام نماز مرا به اتاق خودش می برد تا با او نماز بخوانم. او به من می گفت: هر چه من می گویم تکرار کن و هر کاری که من انجام می دهم تو هم انجام بده. او نماز را با آرامش می خواند و من هم همراه او می خواندم و با این روش من نماز را از او یاد گرفتم .

- بچه که بودم و هنوز سال دوم یا سوم ابتدایی بودم من و محمد مهدی در یک اتاق می خوابیدیم یک شب من از خواب بیدار شدم و صدای خفیف و سوزناکی را شنیدم اندکی ترسیدم ، اندکی ترسیدم . گوشهایم را تیز کردم و به آهستگی از زیر لحاف به طرف صدا نگاهی انداختم . در تاریکی کسی را دیدم زیر لب چیزی را زمزمه می کرد و به طور سوزناکی گریه می کرد . خوب که دقت کردم دیدم که محمد مهدی است . این جریان چند شب دیگر هم تکرار شده بود که من بعد ها فهمیدم که او نماز شب می خواند .

- روزی که محمد مهدی از مرخصی آمده بود گفت : من می خواهم فردا روزه بگیرم اتفاقاً ما می خواستیم فردای آن روز را به صحرا برویم . من به او گفتم : مادر جان حالا روزها خیلی طولانی است، صبر کن در یک فرصت مناسب روزه بگیر . او گفت : مادر جان من روزه قرض دارم و باید بگیرم تا مدیون نباشم . حالا فرصت خوبی است که روزه را بگیرم، شاید دیگر فرصت نباشد . در هر صورت او آن روز را روزه گرفت بدون اینکه سحری خورده باشد .

- محمد مهدی چند روز قبل از اینکه به جبهه برود فعالیتهای زیادی جهت راه انداختن مدرسه راهنمایی شبانه انجام داد. برای اینکه این مدرسه راه اندازی شود باید افراد آن به حد نصاب می رسیدند. محمد مهدی برای اینکه این افراد را جمع کند، خیلی تلاش کرد تا توانست این کلاس را تشکیل دهد. پس از مدتی به جبهه رفت و به فیض شهادت رسید. بعد از شهادت ایشان مدرسه را به نام او نام گذاری کردند تا یاد و نام او همیشه باقی بماند .

- بعد از اینکه خدمت سربازی محمد مهدی به پایان رسید به ما گفت: برایم عروسی بگیرید. ما هم خوشحال شدیم و برنامه های ازدواج و عروسی را فراهم کردیم. او می گفت: می خواهم عروسی من خیلی ساده باشد و اصراف و تجمّلات در آن نباشد . روز برگزاری مراسم عروسی او یکی از دوستانش آمد و گفت: مهدی آقا، الأن که داری عروسی می گیری یک کاروان آماده اعزام به جبهه است. او هم می خواست برای رفتن اقدام کند که با اصرار زیاد ما راضی شد که با اعزام بعدی برود . او قبل از اعزام چندین عکس همراه ما و خانواده و همسر و دوستان و آشنایان گرفت. از رفتارش معلوم بود که این بار که می رود شهید می شود .

- یک روز به محمد مهدی گفتم: مادر جان، همه بچه ها وقتی که به سربازی می روند گواهینامه می گیرند، شما چرا گواهینامه ماشین نمی گیری؟ او گفت: مادر جان، این 20 سال زندگی ارزش این کارها را ندارد .

- محمد مهدی گفت: یک روز سوار ماشین شدم و می خواستم از پادگان خارج شویم. به محض خارج شدن از نقطه ای که قبلاً آنجا بودیم، خمپاره ای افتاد و منفجر شد و ما جان سالم به در بردیم .

منبع سایت یاران رضا

http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 6736