مهدی محل تولد : گناباد
نام خانوادگی : جوانبخت
تاریخ شهادت : 1362/05/25
نام پدر : محمدحسین
مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص
منطقه شهادت :
شغل : دانش آموز
یگان خدمتی :
گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان
نوع عضویت : سایر شهدا
مسئولیت : رزمنده
گلزار : شهدا
وصیت نامه
بسم رب الشهداء و الصديقين « و لا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله و امواتاً بل احياء عند ربهم يرزقون » « همانا کساني که درراه خدا کشته مي شوند مرده نيستند بلکه زنده اند و در نزد خدا روزي مي خورند .» با درود به رهبر کبير انقلاب اسلامي وياور مستضعفان دشمن مستکبران خميني بت شکن و با سلام بر تمامي شهيدان تاريخ از حسين گرفته تا شهيدان غرب و جنوب ايران و پيام به شما خانواده عزيز و قومان و خويشان و اهل ديار اين است تا مي توانيد دست از ياري امام برنداريد و راه اين بت شکن زمان که همان راه انبياء است ادامه دهيد و تا آخرين قطره خون خود که با خون هزاران شهيد و جندين هزار معلول آبياري شد دفاع کرده و موقعي که خبر شهيد شدن مرا شنيدند دست خود را به طرف آسمان دراز کنيد و خدا را شکر کنيد که به آرزوي خود رسيده ام و از خدا بخواهيد که اين هديه ناچيز را بپذيريد و اصلاً براي من گريه نکنيد و شما اي خواهرن من همچون زينب صبر ومقاومت داشته باشيد و بجاي اينکه سياه پوش کنيد چراغاني کنيد و بجاي قهوه و در مسجد نوار قرآن بگذاريد و شب جمعه بر سر قبرم بياييد و اگر ممکن است دعاي کميل برگزار کنيد مرا در زادگاهم بخاک بسپاريد و در دو طرف قبرم اين شعار را بنويسد خدايا خدايا تا انقلاب مهدي خميني را نگهدار مرگ بر آمريکا
خاطرات
زمانی که از تنگه ی چزابه به دلایلی عقب نشینی کردیم مهدی جوانبخت عقیده داشت که ما نباید عقب نشینی می کردیم. ما نباید جلوی دشمن کوتاه بیاییم. عقب نشینی معنا ندارد . ما آمده ایم که مبارزه کنیم و اگر همه شهید شدیم یک عده دیگر می آیند و جای ما را پر می کنند . دفعه آخری که برادرم مهدی می خواست به جبهه برود، به ایشان گفتیم که چون برادر بزرگترمان در جبهه هستند و من نیز به اتفاق برادرم دیگرم در سپاه بودیم از ایشیان خواستیم که بایستد وقتی برادرمان از جبهه آمد ایشان برود ولی ایشان قبول نکرد و گفت: وظیفه ی ما است و باید برویم . آخرین باری که برادرم مهدی می خواست به جبهه برود با همدیگر عکس گرفتیم . به ایشان گفتم اگر می شود ، این دفعه نرو من می خواهم بروم . مادر تنها است . ولی او می گفت : خیر وظیفه ی من است . می خواهم بروم در ادامه گفت : این دفعه من می روم و بر نخواهم گشت . وقتی ما به اتفاق مهدی جوانبخت در جزیره مجنون و تنگه چزابه بودیم یادم هست ، وقتی عقب نشینی کردیم باران می آمد . ایشان اعلام کرده بودند در محلی که بودیم ، برویم . بعد از استقرار به ایشان گفتم : اینجا خطرناک است . بیایید از اینجا به بستان برویم . ایشان گفتند ما از خانه و روستا خداحافظی کرده ایم و به جبهه آمده ایم . خط و غیر خط فرقی نمی کند . بالاخره یک روز باید رفت چه بستان باشد یا غیر بستان همین جا هستیم تا ببینیم چه می شود ما هم به دستور ایشان آنجاد ماندیم و بعد از عملیات به مقر خود بازگشتیم . یک شب خواب دیدم که همه ی ما با یکدیگر نشسته بودیم و شهید مهدی یک کاغذ در دستانشان بود و شوخی می کرد . من یکدفعه بلند شدم و کاغذ را گرفتم و دستم به صورت شهید خورد و او یکدفعه به من نگاه کرد و گفت : عمو ناراحت شده است . من به برادرش حاجی حسن گفتم : مثل اینکه مهدی آقا از من ناراحت شده که کاغذ را از دستم گرفتند . در همین لحظه از خواب بیدار شدم. [۱]