شهید سید محمد حسینی بهشتی

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
نسخهٔ تاریخ ‏۵ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۱۶:۱۵ توسط Atashbar97 (بحث | مشارکت‌ها)

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)
پرش به: ناوبری، جستجو


نام : حسینی بهشتی / سید محمدحسین


نام پدر : سید فضل الله


تاریخ تولد : ۱۳۰۷-۱-۱


محل تولد : اصفهان


تاریخ شهادت : ۱۳۶۰-۴-۷


محل شهادت : بمب ‌ گذارى حزب جمهوری اسلامی


شهرستان : اصفهان


یگان :


مسئولیت : رئیس دیوان عالی کشور/ریاست شورای انقلاب/نائب رئیس مجلس خبرگان


تحصیلات :


محل تحصیل :


گلزار : بهشت زهرای تهران



زندگی نامه


مروري بر زندگي شهيد مظلوم و ..

راستي , استقامت را از كه بايد آموخت ؟ از انسانهائي كه در طول سالهاي پس از پيروزي انقلاب آماج شديدترين حملات ، در اجراي دشوارترين ماموريتها بوده ‌ اند يا از افرادي كه در كنار گود نظاره ‌ گر و تشويق كننده تضعيفها و تصميمات هستند؟ اگر پاسخ اول جواب ماست پس بايد استقامت زير بنائي باشد و پايداري در مقابل آماج تهمتها و... را اتصالي به حق تعالي ‌ ، از اين رو سير در زندگي رئيس ديوان عالي كشور مي ‌‌‌ تواند انسان را با نحوة تربيتي كه ميتواند استقامت را الگو باشد آشنا سازد و شما را به مرور اين انسان سراسر پايداري فرا مي ‌ خوانيم:

من محمد حسيني بهشتي كه گاه به اشتباه محمد حسين بهشتي مينويسند . نام اولم محمد و نام خانوادگي تركيبي است از حسيني بهشتي.در دوم آبان 1307 در شهر اصفهان در محلة لومبان متولد شدم . منطقه زندگي ما يك منطقه قديمي از مناطق بسيار قديمي شهر است . خانواده من يك خانواده روحاني است . پدرم روحاني بود . پدرم در هفته چندر روز در شهر به كار و فعاليت مي ‌ پرداخت و هفته ‌ اي يك شب به يكي از روستاهاي نزديك شهر براي امامت جماعت وكارهاي مردم مي ‌ رفت و سالي چند روز به يكي از روستاهاي دور كه نزديك حسين آباد بود و روستاي دورتر از آن حسن آباد نام داشت . آمد و رفت افراديكه از آن روستاي دور به خانه ما مي ‌ آمدند برايم بسيار خاطره انگيز است . پدرم وقتي به آن روستا مي ‌ رفت ، در منزل يك پنبه زن بسيار فقير سكونت مي ‌ كرد ، آن پيرمرد اتاقي داشت كه پدرم در آن زندگي مي ‌ كرد . اين پيرمرد نامش جمشيد بود ، داراي محاسن سفيد ، بلند و باريك ، چهره ‌ اش بياباني روستائي ، و نوراني بود . پدرم مي ‌ گفت ما با جمشيد نان و دوغي مي ‌ خوريم و صفا مي ‌ كنيم و هميشه مي ‌ گفت : من سفره سادة ‌ نان و دوغ اين جمشيد را به هر جلسه ديگري ترجيح مي ‌ دهم و اين جمشيد هر سال دو بار از روستا به شهر و به خانه ما مي ‌ آمد و من بسيار به او انس داشتم .

تحصيلاتم را در يك مكتب خانه در سن چهار سالگي آغاز كردم . خيلي سريع خواندن و نوشتن و خواندن قرآن را ياد گرفتم و در جمع خانواده بعنوان يك نوجوان تيز هوش شناخته شدم . و شايد سرعت پيشرفت و يادگيري ، اين برداشت را در خانواده بوجود آورده بود . تا اينكه قرار شد به دبستان بروم ، دبستان دولتي ثروت در آن موقع كه بعدها بنام 15 بهمن ناميده شد . وقتي آنجا رفتم از من امتحان ورودي كردند و گفتند كه : بايد به كلاس ششم برود ، ولي از نظر سن نمي ‌ تواند . بنابراين در كلاس چهارم پذيرفته شدم و تحصيلات دبستاني را در همانجا به پايان رساندم .

در آن سال در امتحان ششم ابتدائي شهر نفر دوم شدم . آن موقع همة كلاسهاي ششم را يكجا امتحان مي ‌ كردند . از آنجا به دبيرستان سعدي رفتم . سال اول و دوم را در دبيرستان گذراندم و اوائل سال دوم بود كه حوادث شهريور 20 پيش آمد . با حوادث 20 شهريور علاقه و شوري در نوجوانها براي يادگيري معارف اسلامي بوجود آمده بود .

دبيرستان سعدي هم در نزديكي ميدان شاه آن موقع و ميدان امام كنوني قرار دارد ، نزديك بازار است ، جائيكه مدارس بزرگ طلاب هم همانجاست . مدرسه صدر ، مدرسه جده و مدارس ديگر . البته بطور طبيعي بين اينجا و منزل ما حدود چهار ، پنج كيلومتر فاصله بود كه معمولاً پياده مي ‌ آمديم و برمي ‌ گشتيم . اين سبب شد كه با بعضي از نوجوانها كه درسهاي اسلامي هم مي ‌ خواندند آشنا شوم . علاوه بر اينكه در يك خانواده روحاني بودم و در خانواده خود ما هم طلاب فاضل جواني بودند ، يك همكلاسي داشتم يادم مي ‌ آيد كه او هم فرزند يك روحاني بود . نوجوان بسيار تيز هوشي بود و پهلوي من مي ‌ نشست . او در كلاس دوم به جاي اينكه به درس معلم گوش كند ، كتاب عربي مي ‌ خواند . يادم هست و اگر حافظه ‌ ام اشتباه نكند او در آن موقع كتاب معالم الاصول مي ‌ خواند كه در اصول فقه است . خوب اينها بيشتر در من شوق به وجود مي ‌ آورد كه تحصيلات را نيمه كاره رها كنم و بروم طلبه بشوم .

به اين ترتيب در سال 1321 تحصيلات دبيرستاني را رها كردم و به مدرسه صدر اصفهان تحصيلات ادبيات عرب ، منطق ، كلام و سطوح فقه و اصول را با سرعت خواندم كه اين سرعت و پيشرفت موجب شده بود كه حوزه آنجا با لطف فراواني با من برخورد كند . و چون پدر مادرم مرحوم حاج مير محمد صادق مدرس خاتون آبادي از علماي برجسته ‌ اي بود و من يكساله بودم كه او فوت شد و اين تداعي مي ‌ كرد در ذهن اساتيد من كه شاگردهاي او بودند به اينكه اين مي ‌ تواند يادگاري باشد از آن استادشان . در طي اين مدت تدريس هم ميكردم . در سال 1324 از پدر و مادرم خواستم كه اجازه بدهند در يك حجره ‌ اي كه در مدرسه داشتم ، شبها هم در آنجا بمانم و به تمام معنا طلبه شبانه روزي باشم . از يك نظر هم فاصله منزل تا مدرسه 4-5 كيلومتري مي ‌ شد و هر روز رفت و آمد مقداري وقت از بين مي ‌ رفت و هم بيشتر به كارهايم مي ‌ رسيدم و هم در خانه ‌ اي كه بوديم پرجمعيت بود و من اتاق تنها نداشتم و نمي ‌ توانستم به كارهايم بپردازم . البته من در آن موقع فقط يك خواهر داشتم ولي با عموها و مادر بزرگ همه در يك خانه زندگي مي ‌ كرديم ، به اين ترتيب خانه ما شلوغ بود و اتاق كم .

سال 1324 و 1325 را در مدرسه گذراندم و اواخر دوره سطح بود كه تصميم گرفتم براي ادامه تحصيل به قم بروم . اين را بگويم كه در دبيرستان در سال اول و دوم زبان خارجي ما فرانسه بود و در آن دو سال فرانسه خوانده بودم ولي در محيط اجتماعي آن روز آموزش زبان انگليسي بيشتر بود و در سال آخر كه در اصفهان بودم تصميم گرفتم يكدوره زبان انگليسي ياد بگيرم . يك دوره كامل ً ريدر ً خواندم پيش يكي از منصوبين و آشنايانمان كه او زبان انگليسي را مي ‌ دانست ، و با انگليسي آشنا شدم .

در سال 1325 به قم آمدم . حدود شش ماه در قم بقيه سطح ، مكاسب و كفايه راتكميل كردم و از اول 1326 درس خارج فقه و اصول نزد استاد عزيزمان مرحوم آيت الله محقق داماد مي ‌ رفتم و همچنين درس استاد و مربي بزرگوارم و رهبرمان امام خميني و بعد درس مرحوم آيت الله بروجردي ، مقداري درس مرحوم آيت الله سيد محمد تقي خوانساري و مقداري خيلي كمي هم درس مرحوم آيت الله حجت كوه كمري .

در آن شش ماهي كه بقيه سطح را مي ‌ خواندم كفايه را هم مقداري پيش آيت الله حاج شيخ مرتضي حائري يزدي خواندم و مكاسب و مقداري از كفايه كه پيش آيت الله داماد مي ‌ خواندم كه بعد همان را به خارج تبديل كرديم . در اصفهان منظومه منطق و كلام را خوانده بودم و در قم ادامه اين قطع شد ، چون استاد فلسفه در آن موقع كم بود ، يكسره بيشتر به فقه و اصول و مطالعات گوناگون مي ‌ پرداختم و تدريس ، معمولاً در حوزه ‌ ها طلبه ‌ هائيكه بتوانند تدريس كنند ، هم تحصيل مي ‌ كنند و هم تدريس مي ‌ كنند و من هم اصفهان تدريس مي ‌ كردم و هم قم .

به قم كه آمدم به مدرسه حجتيه رفتم . مدرسه ‌ اي بود كه مرحوم آيت الله حجت ، تازه بنيان گذاري كرده بودند . از سال 1325 در قم بودم و اين درسها را مي ‌ خواندم . در آن سالهائي بود كه استادمان آيت الله طباطبائي از تبريز به قم آمده بودند . در سال 1327 به فكر افتادم كه تحقيقات جديد را هم ادامه بدهم بنابراين با گرفتن ديپلم ادبي بصورت متفرقه و آمدن به دانشگاه معقول و منقول آن موقع كه حالا الهيات و معارف اسلامي نام دارد ، دوره ليسانس را آنجا گذراندم . در فاصله 27 تا 30 ، و سال سوم را به تهران آمدم و سال آخر دانشگده را براي اينكه بيشتر از درسهاي جديد استفاده كنم و هم زبان انگليسي را اينجا كاملتر كنم و با يك استاد خارجي كه مسلط تر باشد يك مقداري پيش ببرم در سال 1329 و 1330 اينجا ، در تهران بودم و براي تامين هزينه ‌ ام تدريس مي ‌ كردم و خودكفا بودم ، خودم كار مي ‌ كردم و تحصيل مي ‌ كردم .

سال 1330 ليسانس شدم و براي ادامه تحصيل به قم برگشتم و ضمنا براي تدريس در دبيرستانها ، بعنوان دبير زبان انگليسي در دبيرستان حكيم نظامي قم مشغول تدريس شدم و آن موقع ‌ ها بطور متوسط روزي سه ساعت كافي بود كه صرف تدريس كنيم و بقيه وقت را صرف تحصيل مي ‌ كردم . از سال 1330 تا 1335 بيشتر به كار فلسفي پرداختم و به درس استاد علامه طباطبائي به درس اسفار و شفاء ايشان مي ‌ رفتم ، اسفار ملاصدرا و شفاء ابن سينا و همچنين شبهاي پنجشنبه و جمعه با عده ‌ اي از برادران ، مرحوم استاد مطهري و آيت الله منتظري و عده ديگري جلسه بحث گرم و پرشور و سازنده ‌ اي داشتيم .

5 سال طول كشيد كه ما حصل آن بصورت متن كتاب روش رئاليسم تنظيم و منتشر شد . در طول اين سالها فعاليتهاي تبليغي و اجتماعي داشتيم . در سال 1326 يعني يك سال بعد از ورود به قم با مرحوم آقاي مطهري و آقاي منتظري و عده ‌ اي از برادران حدود هجده نفر ، برنامه ‌ اي تنظيم كرديم كه برويم به دورترين روستاها براي تبليغ و دو سال اين برنامه را انجام داديم . در ماه رمضان كه گرم بود با هزينه خودمان مي ‌ رفتيم براي تبليغ ، البته خودمان پول نداشتيم ، مرحوم آيت الله بروجردي ، توسط امام خميني ، آنموقع با ايشان بودند نفري صد تومان در سال 26 و نفر صد و پنجاه تومان در سال 27 بعنوان هزينه سفر به ما دادند چون قرار بود كه به هر روستائي مي ‌ رويم مجبور نباشيم مزاحم يك روستائي بعنوان مهمان او باشيم و خرج خوراكمان را در آن يكماه خودمان بدهيم و براي كرايه آمد و رفت و هزينه زندگي يكماه ، خرج سفر را با خودمان مي ‌ برديم . فعاليت ‌ هاي ديگري هم در داخل حوزه داشتيم و اينها مفصل است و نمي ‌ خواهم در يك مقاله فعلاً گفته شود .

در سال 1329 و 1330 كه تهران بودم ، مقارن بود با اوج مبارزات سياسي اجتماعي نهضت ملي نفت به رهبري مرحوم آيت الله كاشاني و مرحوم دكتر مصدق و بصورت يك جوان معمم مشتاق در تظاهرات و اجتماعات و ميتينگها شركت مي ‌ كردم . در سال 1331 در جريان 30 تير ، آنموقع تابستان به اصفهان رفته بودم و در اعتصابات 26 تا 30 تير فعاليت داشتم و شايد اولين يا دومين سخنراني اعتصاب كه در ساختمان تلگراف ‌ خانه بود را به عهده من گذاشتند .

يادم هست كه مقايسه مي ‌ كردم كار ملت ايران را در رابطه با نفت و استعمار انگليس با كار ملت مصر و جمال عبدالناصر و مسئله كانال سوئز و انگليس و فرانسه و اينها در آن موقع ، موضوع سخنراني اين بود . اخطاري بود به قوام السلطنه و شاه و اينكه ملت ايران نمي ‌ تواند ببيند نهضت ملي ‌ شان مطامع استعمارگران باشد . به هر حال بعد از كودتاي 28 مرداد در يك جمع بندي به اين نتيجه رسيديم كه در آن نهضت ما كادرهاي ساخته شده كم داشتيم ، باز اين مسئله مفصل است . بنابراين تصميم گرفتيم كه يك حركت فرهنگي ايجاد كنيم و در زير پوشش آن كادر بسازيم . و تصميم گرفتيم كه اين حركت اصيل ، اسلامي باشد و پيشرفته باشد و زمينه ‌ اي براي ساخت جوانها .

دبيرستاني بنام دين و دانش در قم تاسيس كرديم با همكاري دوستان ، كه مسئوليت اداره ‌ اش مستقيماً به عهده من بود ، در سال 1333 تاسيس شد . تا سال 1342 كه در قم بودم و همچنان مسئوليت اداره آن را بعهده داشتم و در ضمن در حوزه هم تدريس مي ‌ كردم و يك حركت فرهنگي نو هم در حوزه بوجود آورديم و رابطه ‌ اي هم با جوانهاي دانشگاهي برقرار كرديم . پيوند ميان دانشجو و طلبه و روحاني را پيوندي مبارك يافتيم و معتقد بوديم كه اين دو قشر آگاه و متعهد بايد هميشه دوشادوش يكديگر حركت كنند ، بر پايه اسلام اصيل و خالص و در ضمن ، آن زمانها ، فعاليتهاي نوشتني هم در حوزه شروع شده بود ، مكتب اسلام ، مكتب تشيع ، اينها آغاز حركتهائي بود كه براي تهيه نوشته ‌ هائي با زبان نو و براي نسل نو ، اما با انديشه عميق و اصيل اسلامي و در پاسخ به سئوالات اين نسل مختصري در مكتب اسلام و بعد بيشتر در مكتب تشيع همكاري مي ‌ كردم . و بعد در سالهاي 1330 تا 1338 دوره دكتراي فلسفه و معقول را در دانشكده الهيات گذراندم ، در حالي كه در قم بودم و براي درسها و كارها به تهران مي ‌ آمدم . در همان سال 1338 جلسات گفتار ما در تهران شروع شد . اين جلسات براي رساندن پيام اسلام بود به نسل جستجوگر با شيوه جديد ، در هر ماهي در كوچه قائن در يك منزل بزرگي بود و جلسه تشكيل مي ‌ شد . و در هر ماه يكنفر صحبت مي ‌ كرد و سخنراني مي ‌ كرد و موضوع سخنراني قبلاً تعيين مي ‌ شد كه در مورد سخنراني مطالعه بشود . و نوار از آنها گرفته مي ‌ شد و اين نوارها را پياده مي ‌ كردند و بصورت جزوه و بعد كتاب منتشر مي ‌ كردند كه از عمدة آنها بصورت سه جلد ً كتاب گفتار ماه ً و يك جلد ً پيام ً گفتار عاشورا ً منتشر شد . در اين جلسات هم باز مرحوم آيت الله مطهري و آيت الله طالقاني و آقايان ديگر شركت داشتند و جلسات پايه ‌ اي خوبي بودو در حقيقت گامي بود در راه كاري از قبيل آنچه بعدها در حسينيه ارشاد انجام گرفت و رشد پيدا كرد . در سال 1339 ما سخت به فكر سامان دادن به حوزه علميه قم افتاديم . مدرسين حوزه جلسات متعددي داشتند براي برنامه ريزي نظم حوزه و سازمان دهي به حوزه ، در دوتا از اين جلسات بنده هم شركت داشتم . كارما در يكي از اين جلسات به ثمر رسيد و در اين جلسه آقاي رباني شيرازي و مرحوم آقاي شهيد سعيدي و خيلي ديگر از برادران شركت داشتند ، آقاي مشكيني و خيلي ‌ هاي ديگر . و ما در يك برنامه ‌ اي در طول يك مدتي توانستيم يك طرح و برنامه تحصيلات علوم اسلامي در حوزه تهيه كنيم در هفده سال و اين پايه ‌ اي شد براي تشكيل مدارس نمونه ‌ اي كه نمونه معروفترش مدرسه حقانيه ، يا مدرسه منتظريه ، بنام مهدي منتظر سلام الله عليه است ولي بنام حقاني كه سازنده آن ساختمان است . مردي است كه واقعاً عشق و علاقه سرمايه و همه چيزش را روي اين ساختمان گذاشت . خداوند او را به پاداش خير ماجور بدارد ، بنام او معروف شد . مدرسه حقاني تاسيس شد و اين برنامه در آنجا اجرا شد و در اين مدارس باز مقداري از وقت مي ‌ گذشت و صرف مي ‌ شد .

در سال 1341 كه انقلاب اسلامي با رهبري امام و رهبري روحانيت و شركت فعال روحانيت نقطه عطفي در تلاشهاي انقلابي مسلمانان ايران بوجود آورده بود ، در اين جريان ‌ ها حضور داشتم تا اينكه در همان سالها ما در قم به مناسبت تقويت پيوند دانش آموز و فرهنگي و دانشجو و طلبه به ايجاد كانون دانش آموزان قم دست زديم و مسئوليت مستقيم اين كار را برادر و همكار و دوست عزيزم مرحوم شهيد دكتر مفتح بدست گرفتند . بسيار جلسات جالبي بود ، در هر هفته يكي از ما سخنراني مي ‌ كرديم و دوستاني از تهران مي ‌ آمدند ، گاهي مرحوم مطهري و گاهي ديگران ، مدرسين قم مي ‌ آمدند در يك مسجد و در يك جلسه طلبه و دانش آموز و دانشجو و فرهنگي همه دور هم مي ‌ نشستند و اين در حقيقت نمونه ديگري بود از تلاش براي پيوند دانشجو و روحاني و اين بار در رابطه با مبارزات و در رابطه با رشد دادن و گسترش دادن به فرهنگ مبارزه و اسلام . اين تلاشها و كوششها بر رژيم گران آمد و در زمستان سال 42 من را ناچار كردند كه از قم خارج بشوم و به تهران بيايم .

سال 42 به تهران آمدم و در ادامه كارها با گروههاي مبارز از نزديك رابطه برقرار كرديم . با جمعيت هيئت ‌ هاي موتلفه رابطه فعال و سازمان يافته ‌ اي داشتيم و در همين جمعيت ‌ ها بود كه به پيشنهاد شوراي مركزي اينها ، امام يك گروه چهار نفري بعنوان شوراي فقهي و سياسي اين جمعيتها تعيين كردند ، ( مرحوم آقاي مطهري ، بنده آقاي انواري و آقاي مولائي ) اين فعاليت ‌ ها ادامه داشت . در همان سالها به فكر اين افتاديم كه با دوستان اين كتابها و برنامه تعليمات ديني مدارس را كه امكاني براي تغييرش فراهم آمده بود تغيير بدهيم .

دور از دخالت دستگاههاي جهنمي رژيم ، در جلساتي توانستيم اين كار را پايه گذاري كنيم و پايه برنامه جديد و كتابهاي جديد تعليمات ديني را با آقاي دكتر باهنر و آقاي دكتر غفوري و آقاي برقعي و بعضي از دوستان ، آقاي رضي شيرازي كه مدت كمي با ما همكاري داشتند و بعضي ديگر مانند مرحوم آقاي روزبه كه خيلي نقش مؤثري داشتند ، با همكاري اينها پايه ‌ هاي اين برنامه فراهم شد . مقداري از كارهائي را كه فراموش كردم بگويم ، سال 1341 اگر اشتباه نكرده باشم 41 يا اوائل 42 ، در يك جشن مبعث كه دانشجويان دانشگاه تهران در امير آباد در سال غذاخوري برگزار كرده بودند ، دعوت كردند كه من در آن روز مبعث سخنراني كنم . در اين سخنراني موضوعي را من مطرح كردم بعنوان : ً مبارزه با تحريف يكي از هدفهاي بعثت است ً و در اين سخنراني طرح يك كار تحقيقاتي اسلامي را ارائه كردم كه آن سخنراني بعدها در مكتب تشيع چاپ شد . مرحوم حنيف نژاد و چند تاي ديگر از دانشجويان كه براي اين دعوت به قم آمده بودند و عده ‌ اي ديگر از طلاب جوان كه باز آنجا بودند ، اينها اصرار كردند كه اين كار تحقيقاتي آغاز بشود . در پائيز همان سال ما كار تحقيقاتي را آغاز كرديم و با شركت عده ‌ اي از فضلا در زمينه حكومت در اسلام ، ما همواره به مسئله سامان دادن به انديشه حكومت اسلامي و مشخص كردن نظام اسلامي علاقمند بوديم و اينرا بصورت يك كار تحقيقاتي آغاز كرديم . اين كارهاي مختلف بود كه به حكومت گران آمد و من را ناچار كردند به تهران بيايم و در تهران آن همكاري را با قم ادامه مي ‌ داديم . بعد از چند ماه فشار دستگاه كم شد ، باز گاهي آمد و شد مي ‌ كرديم ، هم براي مدرسه حقاني و هم براي همين جلسات حكومت در اسلام كه البته بعدها ساواك اينها را گرفت و دوستان ما را تار و مار كرد .

در سال 1343 كه تهران بودم و سخت مشغول اين برنامه ‌ هاي گوناگون ، مسلمان ‌ هاي هامبورگ به مناسبت مسجد هامبورگ كه بنيان گزارش روحانيت بود كه به دست مرحوم آيت الله بروجردي بنيان گذارده شده بود ، فشار آورده بودند به مراجع كه چون مرحوم محققي آمده بودند به ايران بايد يك نفر روحاني به آنجا برود . اين فشارها متوجه آيت الله ميلاني و آيت الله خوانساري شده بود و آيت الله حائري و آيت الله ميلاني به بنده اصرار كردند كه بايد برويد به آنجا .

آقايان ديگر هم اصرار مي ‌ كردند ، از طرفي ديگر چون شاخه نظامي هيئت ‌ هاي موتلفه تصويب كرده بودند كه منصور را اعدام كنند و بعد از اعلام انقلابي منصور پرونده دنبال شد و اسم بنده هم در آن پرونده بود ، دوستان فكر مي ‌ كردند كه به يك صورتي من را از ايران خارج كنند و در خارج مشغول فعاليتهائي باشم . وقتي اين دعوت پيش آمد بنظر دوستان رسيد كه اين كار خوبي است و زمينه خوبي است كه برويد و آنجا مشغول فعاليت بشويد . البته خود من ترجيح مي ‌ دادم كه در ايران بمانم ، مي ‌ گفتم كه هر مشكلي كه پيش بيايد اشكالي ندارد ولي در جمع دوستان مي ‌ پذيرفتند كه بروم خارج بهتر است . مشكل من گذرنامه بود كه به من نمي ‌ دادند ولي دوستان گفتند از طريق آيت الله خوانساري ميشود گذرنامه را گرفت و در آن موقع اين گونه كارها از طريق ايشان حل مي ‌ شد و آيت الله خوانساري اقدام كردند و گذرنامه را گرفتند . به اينطريق مشكل گذرنامه حل شد و در رابطه با اين آقايان مراجع ، بخصوص آيت الله ميلاني به هامبورگ رفتم . دشواري كار من اين بود كه از اين فعاليتهائي كه اينجا داشتيم دور مي ‌ شدم و اين براي من سنگين بود و تصميم اين بود كه مدت كوتاهي آنجا بمانم و كار آنجا كه سامان گرفت بلكه برگردم ، ولي در آنجا احساس كردم كه دانشجويان سخت محتاج هستند به يك نوع تشكيلات ، تشكيلات اسلامي ، چون جوانهاي عزيز ما از ايران ، خيلي ‌ شان با علاقه به اسلام مي ‌ آمدند و كنفدراسيون و سازمانهاي الحادي چپ و راست اين جوانها را منحرف و اغوا مي ‌ كردند . با همت چند تن از جوانهاي مسلماني كه در اتحاديه دانشجويان مسلمان در اروپا بودند كه با برادران عرب و پاكستاني و هندي و آفريقائي و غيره كار مي ‌ كردند و بعضي از آنها هم در اين سازمانهاي دانشجوئي ايراني هم بودند ، هسته اتحاديه انجمن ‌ هاي اسلامي دانشجويان گروه فارسي زبان آنجارا بوجود آورديم . مركز اسلامي گروه هامبورگ سامان گرفت . فعاليتهائي براي شناساندن اسلام به اروپائيها داشتيم و فعاليتهائي براي شناساندن اسلام انقلابي به نسل جوانمان داشتيم .

بيش از 5 سال آنجا بودم ، كه در طي اين 5 سال سفري به حج مشرف شدم سفري به سوريه ، لبنان و آمدم به تركيه براي بازديد از فعاليتهاي اسلامي آنجا و تجديد عهد با دوستان مخصوصاً برادر عزيزمان آقاي صدر ( امام موسي صدر ) و اميدوارم هر كجا كه هست مورد رحمت خداوند باشد و انشاء الله به آغوش جامعه ‌ مان باز گردد و سفري هم به عراق آمدم و به خدمت امام رفتم در سال 1348 و به هر حال كارهاي آنجا سروسامان گرفت و در سال 1349 به ايران براي يك مسافرت آمدم اما مطمئن بودم كه با اين آمدن امكان بازگشتم كم است ، ضرورتهائي ايجاب مي ‌ كرد از نظر ضرورتهاي شخصي كه حتما سفري به ايران بيايم . به ايران آمدم و همانطور كه پيش بيني مي ‌ كردم مانع بازگشت من شدند . در اينجا مدتي كارهاي آزاد داشتم كه باز مجددا قرار شد كار برنامه ريزي و تهيه كتاب ‌ ها را دنبال كنيم . و اين كار را دنبال كرديم و همچنين فعاليتهاي علمي را در قرم و در رابطه با مدرسه حقاني ، فعاليتهاي تحقيقاتي گسترده ‌ اي را با همكاري آقاي مهدوي كني و آقاي موسوي اردبيلي و مرحوم مفتح و عده ‌ اي ديگر از دوستان شروع كرديم ، بعد مسئله تشكيل روحانيت مبارز و همكاري با مبارزات بخشي از وقت ما را گرفت . تا اينكه در سال 1355 هسته ‌ هائي براي كارهاي تشكيلاتي به وجود آورديم و در سال 1356-1357 روحانيت مبارز شكل گرفت و در همان سالها در صدد ايجاد تشكيلات گسترده مخفي يا نيمه مخفي و نيمه علني بعنوان يك حزب و يك تشكيلات سياسي بوديم و در اين فعاليت ‌ ها دوستان مختلف هميشه با هم بوديم .

در سال 56 كه مسائل مبارزاتي اوج گرفت ، همه نيروها را متمركز كرديم و در اين بخش و بحمدالله باشركت فعال همه برادران روحاني در راهپيمائي و مبارزات به پيروزي رسيد . البته اين را باز فراموش كردم بگويم از سال 50 من يك جلسه تفسير قرآني را آغاز كردم كه روزهاي شنبه بعنوان مكتب قرآن ، مركزي بود براي تجمع عده ‌ اي از جوانان فعال از برادرها و خواهرها ، در اين اواخر حدود 400 الي 500 نفر شركت مي ‌ كردند . كلاس سازنده ‌ اي بود ، در سال 54 به مناسبت جريانهاي اين جلسه و فعاليتهاي ديگر كه در رابطه با خارج داشتيم ، ساواك ، كميته مرا دستگير كرد . چند روزي در كميته مركزي بودم كه بعد با كارهائي كه قبلا كرده بوديم كه برگ ‌ هاي زياد به دست دشمن نيافتد ، توانستيم از دست آنها خلاص شويم . البته قبلا مكرر ساواك من را خواسته بود . قبل از مسافرتم و بعد از مسافرتم ، ولي در آن نوبت ‌ ها بازداشتها موقت و چند ساعته بود . اين بار چند روز در كميته بودم و آزاد شدم ، ديگر آن جلسه تفسير را نتوانستيم ادامه بدهيم تا در سال 57 بار ديگر به مناسبت فعاليت و نقشي كه در اين برنامه ‌ هاي مبارزاتي و راهپيمائي ‌ ها داشتيم در عاشورا چند روزي مرا دستگير كردند و به اوين و بعد به كميته بردند و باز آزاد شدم .

و به فعاليتها ادامه دادم تا سفر امام به پاريس . بعد از رفتن امام به پاريس چند روزي خدمت ايشان رفتيم و هسته شوراي انقلاب تشكيل شد يا نظرهاي ارشادي كه امام داشتند و دستوري كه ايشان دادند شوراي انقلاب ، اول هسته اصلي ‌ اش مركب بود از آقاي مطهري و آقاي هاشمي رفسنجاني و آقاي موسوي اردبيلي و آقاي باهنر و بنده ، بعدها آقاي مهدوي كني اضافه شدند . بعد آقاي خامنه ‌ اي و مرحوم آيت الله طالقاني و آقاي مهندس بازرگان و دكتر سحابي و عده ديگر آنها هم اضافه شدند تا بازگشت امام به ايران ، فكر مي ‌ كنم كه ديگر از بازگشت امام به ايران به اينطرف ، فراوان در نوشته ‌ ها گفته شده كه ديگر حاجتي نباشد كه در باره ‌ اش صحبت كنيم .

و اما خانواده ما سه فرزند داشت كه من و دو خواهر هستيم و هم اكنون هر دو خواهرم هستند . ولي پدرم در سال 1341 به رحمت ايزدي پيوست و مادرم هنوز در قيد حيات است . مرگ پدر در زندگي ماجز يك تاثير عاطفي و يك مقدار بار مسئوليت مادر و خواهر تاثير ديگري نداشت ، تاثير شكننده ‌ اي نداشت ، البته از نظر عاطفي بسيار ناراحت شدم ولي چنان نبود كه در شيوه زندگي من تاثير بگذارد و آن موقع من ازدواج كرده و داراي فرزند هم بودم .

در ارديبهشت سال 1331 با يكي از بستگانم ازدواج كردم . او هم از يك خانواده روحاني است و ثمره ازدواجمان تا امروز ، 29 سال زندگي مشترك با سختي ‌ ها و آسايش ‌ ها و تلخي ‌ ها و شاديها ( چون همسر من همه جا همراه من بوده در خارج همينطور ، در اينجا همينطور ) چهار فرزند ، دو پسر ودو دختر ميباشد .

بعد از پيروزي انقلاب و تشكيل شوراي انقلاب شهيد بهشتي يكي از مؤثرترين و فعالترين و با استقامت ترين افراد شوراي انقلاب بودند و نيز را راي مردم تهران به مجلس خبرگان راه يافت و همچنين از سوي امام امت به رئيس ديوان عالي كشور برگزيده شد .

شهيد بهشتي همچنين با تعدادي از افراد مؤمن و معتقد ، حزب جمهوري اسلامي ايران را تاسيس نمودند و ايشان را به دبير كل حزب برگزيدند و تا لحظه شهادت در اين سمت بودند .

يادش گرامي و راهش پررهرو باد .



وصیت نامه


وصيت نامه آيت الله شهيد دكتر بهشتى


بسمه تعالى

وصيت نامه

اينجانب محمد حسينى بهشتى ، دارنده شناسنامه شماره 13707 از اصفهان وصيت ميكنم به همسرم و فرزندانم و ساير بستگانم كه در زندگى بيش از هر چيز به فروغ الهى كه در دل انسانهاست اهميت دهند و با ايمان به خداى يكتاى عليم ، قدير، سميع، بصير، رحمان و رحيم و پيامبران بزرگوارش و پيروى از خاتم پيامبران و كتابش قرآن و از ائمه معصومين سلام الله عليهم اجمعين اهتمام به ذكر و ياد خداى و نماز با حضور قلب و روزه ، عبادات ديگر و انفاق و ايثار و صدق و امانت و خيرخواهى براى همه خلق و ستيز با باطل در راه پيروزى حق و جهاد بى امان در اين راه و حضور پيگير در جماعت و انس با مردم راه سعادت را بروى خود باز گردانند . و وصيت مى كنم كه پس از ارتحال من بسوى خدا يك سوم ا زخانه مسكونيم در تهران ،قلهك ، خيابان تورج ، كوچه منطقى 8/6 و اثاث خانه متعلق به همسرم خانم عزت الشريعه مدرس مطلق است و از خداى متعال براى او و فرزندانم سعادت و در راه خدا زيستن را خواستارم .


27 رجب 1400هجرى

روز فرخنده مبعث

محمد حسينى بهشتى

منبع سایت شهدای خین

http://khayyen.ir/shahid/89