شهید سید محسن حسنی

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو

تاریخ تولد : 1343/01/01 نام : سیدمحسن‌ محل تولد : مشهد نام خانوادگی : حسنی‌ تاریخ شهادت : 1365/04/11 نام پدر : سیدحسن‌ مکان شهادت : مهران - عملیات کربلای یک تحصیلات : دبیرستانی منطقه شهادت : غرب کشور شغل : پاسدار انقلاب اسلامی یگان خدمتی : لشکر 5 نصر گروه مربوط : فرماندهان شهید خراسان نوع عضویت : فرمانده هان رده دو مسئولیت : فرمانده‌گردان‌ گلزار : بهشت‌رضا (ع) مشهد مقدس



زندگینامه

سال هزار و سیصد و چهل و سه در مشهد الرضا (ع) کودکی پا به عرصه وجود نهاد که خانواده حسنی، نام مبارک محسن را برایش برگزید.

محسن چهارمین فرزند خانواده بود. اما هر بار دست تقدیر، فرزندان قبل از او را از دامان پدر و مادر به خاک سرد می سپرد. این امر سبب شد تا خانواده حسنی با به دنیا آمدنش گوسفندی ذبح کرده نو رسیده را به حرم طواف دهند و مجلس روضه برپا کنند. او که با نذر و نیاز متولد شد، در سایه پدری زحمتکش و مادری پاکدامن رشد نمود. به خاطر تربیت بدنی او را به مدرسه عسگریه که مدیریتی متدین داشت سپردند و بدین ترتیب دبستان را به شایستگی گذراند. از همان اوان کودکی، هم پای در مجالس مذهبی حضور می یافت. از آن جا که پدر با شغل بنایی روزگار می گذراند، اوقات فراغتش را به کمک او شتافت، تا آجر بر آجر نهاده و مرهمی باشد بر زخم های روزگار، بر پیکر خانواده. پس از پایان دوره ابتدایی، مقطع راهنمایی را نیز به اتمام رساند.

همزمان با آغاز شکوهمند انقلاب اسلامی، با شور و اشتیاق پای به عرصه سیاسی و اجتماعی گذاشت. همراه پدر در جلسات علمای متعهد و مبارز همچون آیت الله خامنه ای حضور می یافت. با اینکه در طوفان انقلاب هنوز نوجوانان بود، پس از پایان جلسات به توزیع اعلامیه و رساله امام خمینی می پرداخت.

سید محسن که فردی رنج دیده از دوران ستم شاهی بود، بدون هیچ چشم داشتی در صف می ایستاد و نفت را به منزل پیرزن های محل حمل می کرد. با ورود امام امت و پیروزی انقلاب، دل در گرو رهبر سپرد و با مطالعه کتابهای شهید مطهری و آیت الله دستغیب به سیر فکری خود جهت داد. تحرکات مذبوحانه ضد انقلاب در کردستان سید محسن را واداشت تا درس و مدرسه را ها کند و پس از عضویت در بسیج و گذراندن دوره آموزش، داوطلبانه به کردستان اعزام شود. با تصرف لانه جاسوسی آمریکا تعدادی از جاسوسان به مشهد منتقل شدند. سید محسن از جمله عناصر فعال حفاظت از جان این افراد به شمار می رفت. پس از شروع جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، با گرفتن رضایت از خانواده، راهی مناطق جنگی شد و در عملیات متعددی شرکت داشت. از آنجا که دشمن تا بن دندان مسلح از حامیان جهانی برخوردار بود به تشخیص فرماندهان برای گذراندن دوره به مشهد مراجعت کرد. پس از چهار ماه دوره فشرده علوم و فنون نظامی، به عضویت سپاه درآمد و به عنوان مربی تاکتیک به آموزش نیروهای پاک باخته بسیجی در پادگان قدس مشغول شد.

از آن پس در تربیت و سازماندهی نیروهای توانمند با در هم آمیختن نظم و تقوا در تامین نیروی عرصه نبرد ایفای نقش نمود. هرگاه در پشت جبهه خدمت می کرد به سرکشی و کمک رسانی خانواده های رزمندگان می پرداخت. با وجود داشتن مسئولیت آموزش در مشهد برگه مرخصی گرفته و در عملیات بیت المقدس حضور یافت. اولین باری که درجبهه مجروح شد، مدتی طولانی در بیمارستان بستری بود. اما پس از طی دوران نقاهت، اقدام به راه اندازی جلسه دعای توسل در منزل خانواده شهدا نمود. او همواره فریضه امر به معروف و نهی از منکر را سر لوحه اعمالش قرار می داد و با راه اندازی بسیجی پویا در مسجد محل به جذب نیروهای جوان و مستعد همت گماشت. با قابلیت و دور اندیشی سنگرهای نبرد را محراب مسجد ساخت و شیرینی حضور در جبهه را به کام جوانان نشاند. در مرحله اول عملیات کربلای یک، ایثار و تهور را به منصه ظهور رساند و هنگام آوردن ماسک برای نیروهای تحت امرش به شدت در معرض گازهای شیمیایی قرار گرفت. او که عشق به ولایت را پیشه خود ساخته بود پس از یافتن بهبودی نسبی، مجدداً به جبهه بازگشت.

می رفت و ز دل خدا خدا داشت به لب

  • امید شهادت و دعا داشت به لب

همرزمانش می گویند: سید محسن فرمانده گردان روح الله بود. روزها در چادر به سر می برد و غروب، زمانی که نور به حداقل ممکن می رسید، در منطقه ظاهر می شد و به توجیه نیروها می پرداخت. شهید غزنوی فرمانده ارشد ایشان در تشریح شب شهادت سید محسن چنین می گفت: از آن جا که سینه بسیجی صندوق اسرار الهی است. خدا دست رد بر چنین سینه ای نخواهد زد. با حمایت خداوند مهران به تصرف نیروهای اسلام درآمد. بچه ها با چنگ و دندان از شهر محافظت می کردند. شب عملیات شهید حسنی اجازه خواست تا به رودخانه رفته و غسل شهادت کند و چنین هم کرد. هنگام کارزار چنان چهره اش برافروخته شده بود و ذکر آقا عبدالله را زمزمه می کرد که حین عملیات با صدای بلند گریه می کردیم. سید محسن حسنی با تمام وجود به امام عشق می ورزید و در شب وداع تنها سفارشش این بود: عزیزان امام را تنها نگذارید. به پاس زحمات مخلصانه اش در جنگ از سوی فرماندهی برای اعزام به سفر حج انتخاب شد، اما لباس رزم را بر لباس احرام ترجیح داد و خدای کعبه را در جهاد یافت. سرانجام سید محسن حسنی پس از شش سال حضور در جبهه های نبرد، در حالی که مسرور از آزادی مهران و انجام فرمان امام بود در چهارمین ماه از سال شصت و پنج خواب عاشورایی اش تعبیر شد و در حین فتح ارتفاعات قلاویزان مورد اصابت ترکش خمپاره قرار گرفت و به اجداد بزرگوارش پیوست. پیکر زلالش به وصیت خودش، پس از قرائت زیارت عاشورا در تربت بهشت رضا جاودانه جای گرفت و از همان دیار به جایگاه ربانی صعود کرد.

آن دم که به خون خود وضو می کردم

دائی ز خدا چه آرزو می کردم

ای کاش مرا هزار هزار جان بود به تن

تا آن همه را فدای او می کردم

منبع:"جرعه عشق"نوشته ی خدیجه ابوال اولا،نشرستاره ها،مشهد-1386


وصیت نامه

بسم رب الشهدا و الصدقین سلام بر یگانه منجی عالم بشریت حضرت مهدی (عج) و نایب بر حقش امام امت و سلام بر شما امت حزب الله و شهید پرور که با ایثار و جان فشانی امام عزیز را راضی و خشنود نموده اید. انشاءالله اجر و پاداش شما، پیروزی رزمندگان و بعد هم زیارت قبر شش گوشه آقا امام حسین (ع) باشد. سلام بر شما پدر و مادر مهربانم که عمری برایم زحمت کشیدید. از شما تشکر می کنم که هیچ وقت مانع من برای رفتن به جبهه نشدید. چه موقعی که بسیجی بودم و چه در زمانی که پاسدار شدم. اگر به فیض شهادت نائل گشتم مانند کوه استوار باشید. شهادت من باعث نشود که خدای ناکرده غرور شما را بگیرد. باید بیش از پیش نزد خداوند خاضع بوده و خود را بدهکار انقلاب بدانید. سخنی با برادرانم: 1ـ دنبال گناه نروید 2ـ با افراد صالح معاشرت کنید. 3ـ خط خودتان را از امام و ادامه دهندگان راهش جدا نکنید 4ـ در نماز جمعه و جماعات شرکت کنید. 5ـ احترام پدر و مادر را نگه دارید. شما ای خواهران مهربانم و مادران و خواهران دینیم! تنها سفارشی که به شما دارم این است که اگر می خواهید خون شهدا پایمال نشود و دشمنان اسلام مایوس گردند، حجابتان را به نحو احسن حفظ نمایید. ان شاءالله پیروزی با ماست چون خداوند می فرماید: نصرت و پیروزی با کسانی است که برای حق می جنگند و از حق دفاع می کنند. از برادران بسیج و انجمن اسلامی مسجد تقاضا می کنم به طور فعال در بسیج و نماز جماعت حضور داشته باشند. پدر از شما عاجزانه می خواهم مرا در بهشت رضا (ع) به خاک بسپارید. اگر امکان بود در موقع دفن کردن بدن مرا از تابوت بیرون بیاورید، بر روی زمین بگذارید و صورتم را به طرف کربلا قرار دهید و زیارت عاشورا بخوانید کمی هم مصیبت امام حسین (ع) و مادرش حضرت فاطمه الزهرا (س) را بخوانید و بعد مرا به خاک بسپارید. از شما می خواهم برایم دعا کنید که خداوند من رو سیاه را قبول کند و با شهدای کربلای آقا امام حسین (ع) محشور گرداند و مرا عفو نماید. والسلام علی عبادالله الصالحین سید محسن حسنی

خاطرات

• در عملیات کربلای یک در ارتفاعات قلاویزان نزدیک شهر مهران به شهادت رسید . در هنگام عصر بر اصابت ترکش به سر و سینه مجروح گردید . یکی از دوستانش می گوید : که در این حال من خودم را به شهید رساندم و می خواستم به ایشان کمک کنم که گفت : به من کاری نداشته باشید و به جلو بروید . • برادر محسن حسنی معاون گردانمان بود. من در آنموقع که ترکش خورد وی را ندیدم ولی در لحظه جان دادن دیدم زمانیکه ایشان جان می داد بچّه ها او را عقب کشانده بودند و آنجا گذاشته بودند ما هم به مکان فرماندهی خودمان که بیسیم در آنجا بود آمده بودیم و جنازه را هم به آنجا آورده بودند یکی از برادران بسیجی با دیدن وی داد کشید و گفت: معاون روح الله شهید شد بعد یکی دیگر از برادرها بنام سعید سهیلی به وی گفت: که صحبت نکن و دهانش را ناخواسته گرفت سپس خود سعید سهیلی آمد و برادر محسن حسنی را تکان داد و گفت: برادر حسنی برادر حسنی امّا او چیزی نگفت فقط یک بار گفت: لااله الاالله و بعد جان داد دیگر نتوانستند چیزی از وی سئوال کنند. چفیه ای داشت که آن را رویش کشیدند و سریعاً به پشت خط منتقلش نمودند. • شهید سید محسن حسنی نام پدر: سید حسن مسئولیت: فرمانده گردان یکبار محمد آقا خاطره ای را اینگونه برایم نقل کرد: دوستی داشتم به نام سید محسن حسنی که خداوند انشاء الله بااباعبدالله الحسین محشورش بگرداند. قبل از شهادتش خوابی را برایم تعریف کرد که یک شب خواب سیدی را دیدم که آمد کنارم و فرشی را به من داد سپس دست چپم را بوسید و مهری به من داد. چند روز از خواب این سید بزرگوار نگذشته بود که در عملیاتی دست چپش قطع شد. به برادرم گفتم:"عجب با بوسه یک سید دستش قطع شد". • در محل ما یک جوانی بود که مقداری به سازمان مجاهدین(منافقین)وابستگی داشت.آقامحسن وقتی فهمید که این جوان این عقاید اتحرافی را داردابتدا به پیش پدر ایشان رفته وبا او صحبت کرده وگفته بود،"پسرتان را نصیحت کنید که دست از این کارهایش بر دارد و دراین محل درست راه برودو درست لباس بپوشد،این محل نام مبارک امام زمان(عج)رویش است،اگر نمی توانیداو را درست کنید ما خودمان دست به کار شویم واو را اصلاح کنیم،چون خود او هم فکر می کند که ما می دانیم با مجا هدین در ارتباط وهدفهای آنها را پیش گرفته است . بعد از بر خورد جدی آقا محسن چند هفته بیشتر طول نکشید که آن خانواده ار آن محل رفتند . • . سید محسن حسنی یکبار مجلس عروسی یک از اقوام همسرم بود که آنها خیلی به مساله مدهبی مقید نبودند بعد از خوردن شام آقایان و خانمها باهم مخلوط شدند و می رقصیدند من خیلی ناراحت بودم و شنیدم که محسن با دیدن آن صحنه سریع از عروسی رفته است بعد که آمدم منزل دیدم خیلی ناراحت است و گفت : که چرا شمما در مجلس گناه نشستی ؟ گفتم : من منتظر بودم که شما یا شوهرم بیایید مرا صدا بزنید و باهم برویم بعد ایشان گفت : درست است که شما اهل این مسائل غیر مذهبی نیستید ولی شرکت در این مجالس گناه و معصیت دارد و در مقابل خدا باید پاسخگو باشید. • سید محسن حسنی یک دفعه به اتفاق چند تن از دوستان با موتور گازی برای پیک نیک به شاندیز رفته بودیم . آنجا در یکی از باغهای همان منطقه مستقر شدیم و نهار درست کردیم و میل کردیم و بعد از تفریح و شوخی قرار شد که به طرف خانه برگردیم . در هنگام برگشت صاحب آن باغ که پیرمردی بود پیش ما آمد و کلی از ما تشکر کرد وقتی دلیلش را پرسیدیم گفت : شما با این که جوان هستید خیلی از مسائل را رعایت می کنید من هر روز تعطیل باید یک دعوایی با این جوانهای لاابالی داشته باشم ، چون آنها اصلاً حرام و حلال سرشان نمی شود ووقتی به باغ می آیند علاوه براینکه میوه ها را حرام می کنند ، درختان را نیز زخمی می کنند به همین دلیل وقتی دیدم شما اینقدر جوانهای سالم و تمیزی هستید واقعاً از ماندن شما در باغ خوشحال شدم و به همین دلیل هرچه قدر می خواهید از این میوه ها استفاده کنید. بعد آقا محسن گفت : جواد یک چیزی بیاور تا از این سیب ها جمع کنیم گفتم : من چیزی ندارم . اوگفت : خوب برو زیر شلواری ات را در بیاور تا در آن سیب بریزیم . بالاخره سیب ها را جمع کردیم و آماده ی رفتن شدیم، من عقب موتور نشستم و سیب ها هم دستم بود . وقتی در حال برگشت بودیم آقا محسن خیلی سریع می رفت ومن که عقب نشسته بودم و دستم را به جایی نگرفته بودم وبچه ها هم مدام باهم شوخی می کردند که در جاده وکیل آباد ناگهان موتور در چاله ای افتاد و پرت شدم به زمین و تمام سیبها در جاده پخش شد و هر کس از آن جا عبور می کرد با دیدن آن صحنه کلی می خندید. • قربان محمد محمدی یادم می آید دخترم رقیه کوچک بود یک روز آقای محمدی از ما خواست که آماده شویم که برویم حرم و ایشان دست رقیه را گرفت اما همینکه از منزل خارج شدیم دستش را رها کرد و گفت : شما دست رقیه را بگیرید و خودش جلو جلو می رفت و خوب رقیه هم که به پدرش خیلی علاقه داشت می رفت ودست ایشان را می گرفت و پدرش به او می گفت: دست مرا نگیر کن که این رفتار را از ایشان دیدم گفتم: مگر قرار نبود که باهم باشیم چرا گفتی که حاضر شوید برویم حرم و حال دست بچه را نمی گیری همانطوری که می رفتیم دیدم آقای محمدی گریه می کند گفتم : حالا چرا به جای اینکه دست بچه را بگیری داری گریه می کنی ؟ گفت : از شما می خواهم حرفی راکه می خواهم بگویم به دقت گوش کن اگر من دست این بچه را بگیرم و همراه شما بروم فکر نمی کنید خیلی از افراد بودند که روزی همراه همسر و فرزندانشان به حرم و یا جای دیگر می رفتند و اینک شهید شده اند و در بین خانواده هایشان نیستند و حال اگر خانواده آنها مرا ببینند که دست بچه ام را گرفته ام به یاد آن روزها که با پدرشان بودند می افتند و آه می کشند و فکر می کنم خداوند راضی به این کار نباشد پس خواهش می کنم خارج از منزل با من نباشید و دست بچه را خودتان بگیرید چرا که روزی هم خواهد بود که همین موضوع برای شما اتفاق خواهد افتاد و آن وقت از دل مردم با خبر می شوید و من آن لحظه با خودم گفتم : ببین ایشان چه حرفهای بی خودی می زنند واین گذشت تا زمانی که ایشان مفقودالاثر شدند وما به همراه بچه ها به معراج رفتیم که دیدم رقیه دست مرا رها کرد و چلو رفت ویک دفعه دیدم که برگشت پیش من و گفت : مادر جان ببینید این آقا بوی پدر را می دهد وقتی رفتم دیدم که یک برادر پاسدار آنجا ایستاده و فهمیدم که منظور رقیه از پدر آن آقاست و آنجا بود که معنی حرف آقای محمدی را درک کردم. • سید محسن حسنی یک دفعه در کوچه در حال بازی بودیم که یک عده افغانی از آنجا در حال عبور بودند یک آقایی آنها را اذیت می کرد و برخورد شدیدی با آنها داشت. آقا محسن او را از این کار منع کرد و گفت : نباید این کارها را انجام دهید . آن مرد گفت : اینها افغانی هستند چرا شما تحت تاثیر قرار می گیری؟ آقا محسن گفت : این برادران به ما پناه آورده اند وباید از آنها مهمانوازی کرد و درست همان برخوردی را داشته باشیم که با دیگران داریم ، هیچ فرقی نمی کند که افغانی باشد یا اهل جای دیگر لطفاً این بار آخری باشد که این کار را کردید. • سید محسن حسنی یک سال تابستان قرار شد با بچه های محلهای دیگر فوتبال انجام دهیم . کوچه ی پشت محله ما کوچه ی حاج ابراهیم بود که قرار شد اولین مسابقه ی فوتبال را با آنها برگزار کنیم. مسابقه شروع شد در جریان مسابقه آنها یک گل به ما زدند که اصلاً گل نبود و همه بچه های ما آن را مردود می دانستند ، چون همه ما روی آقا محسن حساب می کردیم گفتیم : محسن آقا چه اتفاقی افتاد ؟ او گفت : گل را حساب می کنیم . ما همگی گفتیم: آقا محسن توپ از روی سنگها رفته است داخل دروازه ولی ایشان دوباره گفت: گل را قبول می کنیم همه بچه ها هم به خاطر احترامی که برای او قائل بودند دیگر هیچ حرفی روی حرفش نزدند . با توجه به اینکه ما آن مسابقه را با اختلاف همان یک گل واگذار کردیم ولی آقا محسن اصلاً ناراحت نبود بلکه از جهاتی خوشحال هم بود . بعد از بازی وقتی برای استراحت آمدیم بچه ها از ایشان سوال کردند چرا آن گل را قبول کردی در صورتی که گل نبود ؟ او گفت : کاپیتان تیم مقابل وقتی از او پرسیدم آیا گل است یا نه ، پاسخ داد که آن توپ گل بوده و حتی به اسم پیامبر و ائمه هم قسم خورد وآن وقت من دیگر هیچ نتوانستم بگویم وحرف آن را با این که درست نبود ولی قبول کردم . • یادم می آید سال 64 بود وچند سالی از جنگ گذشته بود . یک دفعه که به مرخصی آمده بود در مجلسی چند تن از افراد برخی توهینات و یاوه گویی هایی درمورد انقلاب و مسائل جنگ مطرح کردند . محسن هم با شنیدن این صحبتها با اینکه در آن زمان سن و سال زیادی هم نداشت بدون اینکه کوچکترین ترسی به خود راه بدهد در مقابل آنها ایستاد و با عصبانیت از امام و هدفهای ایشان طرفداری کرد و آن افراد یاوه گو را ساکت کرد . • یک شب منزل مادرم بودم ، نیمه های شب بلند شدم که بچه ام راشیر بدهم که دیدم از گوشه ی حیاط صدای گریه و راز و نیاز و عبادت می آید. وقتی آهسته به گوشه ی حیاط رفتم دیدم ایشان دارد نماز شب می خواند و در حال عبادت است ، ولی در عین حال به گوشه ای از حیاط دور از اتاق ها رفته بود که اهل منزل از خواب بیدار نشوند و یا کسی متوجه نشود که او این کار را می کند . • یک بار یک چرخ خیاطی خرید بودم ، به ایشان گفتم : لطفاً همین چرخ خیاطی را سرهم کنید و جا بیندازید . آقا محسن گفت : الان وقت تماز است می خواهم بروم نماز بعد از برگشتن درست می کنم ولی من اصرار کردم آمدند که چرخ را سر هم کنند که یکی از پیچهای آن شکست و گفت : چون نگذاشتید که من به نماز جماعت و اول وقت برسم این مشکل پیش آمد. • یک دفعه در حالی که یک دسته اعلامیه در دستش بود به منزل آمد ، از او پرسیدم اینها چیست ؟ گفت : یک عده سر چهار راه ایستاده بودند و اینها را به دختران مردم می دادند . اعلامیه ها را خواندم دیدم مربوط به مجاهدین خلق است به او گفتم : اینها که مال مجاهدین خلق است و اشکالی ندارد ؟ گفت: کدام مجاهد اینها منافق هستند .وتمام اعلامیه ها را در باغچه ی منزل آتش زد با اینکه آن زمان سن و سال کمتری داشت ولی به مسائل سیاسی روز جامعه آگاهی کامل داشت . • یادم می آید عملیات والفجر 8 هنوز شروع نشده بود که هواپیماهای بدون سرنشین ما از وضعیت و کل منطقه عملیاتی عکسهایی را تهیه کرده بودند که آنها را برای برزسی نهایی وتهیه نقشه عملیات به آقا محسن داده بودند تا روی آنها کار کند. ایشان هم با اینکه خود یک فرمانده کامل و با تجربه بودند ولی در عیت حال با تمام بچه های گردان مشورت و از نقطه نظرهای آنها استفاده می کردند وبرای آنکه نقشه عملیاتی را بکشد با تمام بچه ها صحبت کرد و از تجربیات آنها استفاده کرد . • بعد از شهادت محسن ، یک روز پسر خاله ام به خانه ی ما آمد و تعریف می کرد : خواب دیدم با ایشان در جایی در حال صحبت هستیم و به او می گویم قسمت نشد که تو در اینجا ازدواج کنی و سرو سامان بگیری؟ محسن هم پاسخ می دهد : در اینحا یک حوری هایی در اختیارمان هستند که یکی از آنها هم در دنیا پیدا نمی شود. • یک سال طی سهمیه ای که از طرف سپاه برای برادران کادری برای رفتن به حج داده شده بود اسم ایشان در آمده بود . ولی محسن این سهمیه را به آقای ثابت داد و گفت : درست است که ایشان مسئولیتش از من کمتر است و به دلیل اینکه سن وسال بیشتری نسبت به من دارند احترامش واجب است و در همان سال آقای ثابت به جای ایشان به حج رفتند و سید محسن هم در همان سال به شهادت رسید. • یک شب خواب دیدم در صحن آزادی غرفه ای است که با او به داخل رفتیم ، در داخل غرفه قبری بود که سر آن هم باز بود و محسن آنجا ایستاده بود. به او گفتم : شما اینجا چکار می کنید ، ما که شما را در بهشت رضا دفن کردیم ؟ محسن با تبسمی که بر لب داشت پاسخ داد: قبر من اینجاست. • دو روز قبل از عملیات روستایی درآنجا بود به نام اشنویه که در آن اتراق کردیم .شب ، خداحافظی ها انجام شد و فردا صبح عازم منطقه شدیم، باید از اروند رود عبور می کردیم ، رودخانه ای که 1200 متر عرض داشت و جزر مدهای و حشتناکی در آن صورت می گرفت .وقتی موجها با سرعت 80 کیلومتربه هر جایی می خوردند کاملاً متلاشی می شد. درکل روز فقط 20 دقیقه رودخانه آرام بود که بچه ها می بایست در همان فرصت کم ازآن عبور می کردند .درآنجا نهرهایی وجود داشت که بچه ها با قایق در آنها مستقر بودند تا عملیات شروع شود من بی سیم چی آقای حسنی بودم و به اتفاق چند نفر دیگر درقایق منتظر بودیم ، قبلاً تعدادی از نیروهای غواص منطقه را پاکسازی کرده بودند . رمز عملیات که گفته شد همه قایقها حرکت کردند .ما هم تا وسط آب رسیدیم به یکی از سکوهای آنجا برخوزد کردیم و قایق واژگون شد ، بالاخره با سختی بسیار زیادی توانستیم خودمان را به خشکی برسانیم .در آنجا به آقای حسنی گفتم : حاج آقا، بی سیم خراب شده من چی کار کنم ؟ او گفت: بی سیم را بیانداز برو سریع اسلحه را پیدا کن و با من بیا . آقا محسن درآنجا خیلی عصبانی شده بود چون ترکیب و آرایش نیروها کاملاً به هم خورده بود و هر کس کار خودش را می کرد و فقط خداوند حافظ ما بود به طوری که انگار رزم شبانه انجام می دادیم .اسلحه ها همگی روی دوش بچه ها بود و گاهی فقط منور زده می شد که همه می خوابیدند یادم می آید تا پشت خاکریز اول دشمن ، یک تیر هم شلیک نکردیم . درحال حرکت بودیم که به سنگری برخورد کردیم که در آن یک دوشکا بود که تمام منطقه را پوشش می داد و همان به تنهایی کل گردان ما را زمین گیر کرده بود .بالاخره آقامحسن دیگر نتوانست طاقت بیاورد ونارنجک را برداشت و سینه خیز به طرف دوشکا رفت ، هر چه آقای خزایی اصرارکردند که تنها نرود ولی ایشان گوش به حرف او نداد و تنهایی رفت به طرف آن . به نزدیک آن که رسید ضامن نارنجک را کشید و به داخل سنگر پرتاب کرد و بعد از چند لحظه دوشکا هم خاموش شد و بچه ها یک روحیه ی عجیبی پیدا کردند.درهمان جا آقای فاضل فرمانده گردان شهید شده بود و آقای خزایی و ثابت هم مجروح شده بودند و تمامی مسئولیت گردان به دوش آقای حسنی بود و ایشان با تو جه به مسئولیتی که داشتند به طوری بچه ها را منظم و هماهنگ می کردندکه هیچ کس جای خالی فرماندهان را متوجه نمی شد و توانستیم نیروها را صحیح و بدون تلافات برگردانیم.و بعد از عملیا ت والفجر 8 به خاطر رشادت هایی که ایشان از خود به خرج داده بود به جانشین گردان منصوب شدند که همه بچه ها از شنیدن این خبرخوشحال شدند. • یک بار در رزم شبانه ای که در اردوگاه آموزشی برای برادران بسیجی داشتیم نیمه های شب با استفاده از چاشنی های انفجاری آنها را بیدار کردیم و به حالت آماده باش در آوردیم . چون در بین نیروها بچه ها ی کم سن و سال هم وجود داشت ، چند تایی از آنها در اثر انفجار و شلیک فشنگهای مشقی ترسیده بودند و دست و پای خود را گم کرده بودند محسن آقا به طرف آنها رفت و گفت : سریع حرکت کنید ولی آنها هیچ عکس العملی نشان نمی دادند و خیلی وحشت زده شده بودند . وقتی آقا محسن متوجه موضوع شد، اسلحه اش را روی زمین گذاشت و به طرف آن نوجوان بسیجی رفت و او را در آغوش گرفت . با آنکه در آن زمان ایشان هم سن و سال زیادی نداشت ولی به یک حالت پدرانه ای این نوجوان را آرام کرد و به او گفت : چیزی نیست برادر من نترس . او توانست او را با صحبتهای صمیمانه اش آرام کند . من که تا آن زمان چنین رفتار عاطفی از ایشان ندیده بودم بسیار تعجب کردم چون با توجه به اینکه او مربی تا کتیک بود همیشه موقعیتش ایجاب می کرد که خشن باشد . • یک سال 22 بهمن مصادف با روز عاشورا شده بود . از صبح به اتفاق محسن علاوه بر مراسم عزاداری درراهپیمایی هم شرکت کردیم تا اینکه نماز ظهر شد و از آنجا مستقیم به یک مسجدی رفتیم پس از نماز ناهار خوردیم و مجدداً برای شرکت در راهپیمایی عازم حرم مطهر شدیم تا به اتفاق دیگر برادران راهپیمایی را شروع کنیم • سید محسن حسنی یادم می آید قبل از عملیات برای شناسایی منطقه و برای اینکه بچه ها با آنجا آشنا شوند شب همه گردان را جمع کردیم و به کنار آب آوردیم در آنجا بچه های تخریت هم با ما آمده بودند . به دلیل آنکه آن منطقه حالت باتلاقی و گلی داشت همه برادران با چکمه های لاستیکی آمده بودند که در باتلاق گیر نکنند . من با پوتینهای نظامی آمده بودم در حال حرکت بودیم که از پشت سرگروهان صدای کمک به گوش می رسید من آهسته ایستادم تا ببینم چه خبر شده وقتی به عقب برگشتیم دیدم یکی از برادرها درگل گیر کرده است و دارد در باتلاق فرو می رود . من به بچه ها گفتم شما ها اینجا توقف نکنید چون اگر سرو صدا شود نیروهای دشمن متوجه ما می شوند و باعث درگیری در منطقه می شود و چون فردایش هم عملیات بود کلیه ی زحمات لشکر به هدر می رفت . در آنجا فقط من ماندم و به نزدیک آن برادر رفتم تا به او کمک کنم چون پاهای او در پوتین گیر کرده بود ابتدا دستم را به زیر بردم و نمی دانم با چه قدرتی که فقط مانند معجزه بود بندهای پوتین ها را پاره کردم و بعد هم شلوارش را پاره کردم در همین لحظه ناگهان متوجه شدم که خود من هم در گل فرو رفتم و هیچ کاری نمی توانم انجام دهم و تمام نیروهای هم به اتفاق آقا محسن رفته بودند جلو و من کاملاً ناامید شده بودم ولی از آنجا که محسن دیده بود خبری از من نشده بلافاصله به عقب برگشت و دید که من در گل گیر کردم . آقا محسن گفت : شما دارید چه کار می کنید ؟ به او گفتم من آمدم این برادر را نجاب بدهم ولی خودم هم گیر کردم و درهمان موقعیت هم او دست از شوخی برنمی داشت و به من گفت : فلانی درست مثل خر تو گل گیر کردی . بعد بوسیله ی طنابی که در اختیار داشت با زحمات فراوان توانست ما را نجات دهد و من چون حدود 4 ساعت در گل بودم تمام بدنم از سرما می لرزید آقا محسن درست مانند یک پرستار ما را شستشو داد و لباس تمیز بر تنم کرد و پتو برایمان آورد و غذای گرم برای ما آماده کرد تا بتوانیم سلامت جسمانی خود را بدست آوریم. • قبل از شهادت ایشان به محله ای که قبلاً ساکن بودند و دوران کودکی را در آنجا گذرانده بودند می رفتند و از همسایه ها حلالیت می خواستند چون می گفتند در آن دوران شاید هنگام بازی مزاحمتی یا اذیت و آزاری برای آنها فراهم شده و یا احیاناً خسارتی به آنها وارد شده است پس از آنها می خواست که او را حلال کنند و این نشان می داد که ایشان از شهادت با خبر و آگاه بوده است. • قبل از عملیات شهید سید محسن به من گفت: اگر تا شروع عملیات وقت داریم می خواهم به رودخانه ای که در همان نزدیکی بود بروم. به ایشان گفتم برای چه امری به آنجا می خواهی بروی. شهید گفت: برای انجام غسل شهادت همراه با محسن عاشوری به رودخانه بروم. وقتی که برگشت با یک حالت خوشحالی و سرور به من گفت: برادر غزنوی دیشب من خوابی دیدم گفتم چه بود؟ ایشان تعریف کردند که خواب دیدم شهر مهران آزاد شده است و دیدم از طرف جاده خسروآباد آقا اباعبدالله با یک مرکب به طرف شهر مهران می آیند وقتی رسیدند بازوی رزمندگان را می بوسیدند و هنگامی که به من رسیدند مرا در بغل گرفتند و بازوی مرا بوسیدند و یک مهر کربلا به دستم دادند و فرمودند: به پاداش آزادی مهران این مهر را به تو می دهم. شهید محسن وقتی خوابش را برایم تعریف می کرد صورتش برافروخته شده بود و هنگامی هم که به شهادت رسید ترکش به همان بازویی که می گفت آقا اباعبدالله بوسیده اصابت کرده بود. بعد از شهادت حسنی و عاشوری دعا کردم که من هم به شهادت برسم و آرزو کردم که فاصله ای نشود که من به این شهدایی که در نیمه شب صدای ناله و گریه آنها به درگاه خداوند بلند بود و نماز شب می خواندند و هر روز زیارت عاشورا می خواندند بپیوندم. • دفعه آخر که شهید به مرخصی آمده بودند هنگام برگشت به ایشان گفتم قرار است خواهرت که عقد است برای تولد امام رضا (ع) عروسی کند تو می توانی به عروسی بیایی و آن موقع برمی گردی. گفت: نه. مادر من این دفعه که بروم دیگر برنمی گردم و شهید می شوم منتظر من نباشید. رفت و دیگر برنگشت و شهید شد. • قبل از تولد ایشان سه فرزند دیگر بودند که فوت کردند و به همین سبب بود که قبل از تولد ایشان گوسفند نذر کردیم و پس از تولد ایشان را عقیقه کردیم چون به سلامت به دنیا آمده بود و از این بابت خیلی خوشحال شدیم. • قبل از عملیات فاو گروهی از رزمندگان به سرپرستی محسن برای آموزش غواصی به مشهد آمدند.در پادگان آموزش دیدند . یکروز ایشان به من مراجعه کردند و گفت : بخاطر اینکه تنوعی باشد یک شب غذایی برای رزمندگان آماده کنید که بعداً در حسینیه خیابان سرخس همه آمدند و بعد از شام هم آقای صفائی برای آنها سخنرانی کرد و بعد شهید محسن به من گفت : چون اینها می خواهند به جبهه بروند و ممکن است بیشتر اینها شهید بشوند اگر امکان دارد برای آنها شلغم تدارک ببین که همان موقع چند کیسه شلغم گرفتیم و صبح همه رزمندگان از این شلغم خوردند و خیلی تشکر کردند و در آن شب این رزمندگان تا صبح قرآن و نماز خواندند و اشک می ریختند که این کارشان همه را متحول کرده بود و بعد از اینکه دوره آموزش به پایان رسید به جبهه بر گشتند و در عملیات فاو شرکت کردند. • یک شب ساعت 12 شب درب خانه را زدند وقتی درب را باز کردیم دیدیم که محسن است که آمده است و یک اینک بهچشم دارد وقتی مادرش می خواست برق را روشن کند نگذاشت و بعد به اتاقش رفت که صبح معلوم شد که شیمیایی شده و ترکش خورده است . • چون ایشان در سپاه بودند در عملیات خرمشهر نمی توانست محل خدمت خود را ترک کند و برود بنابر این چند روز مرخصی گرفت و خود را برای عملیات خرمشهر به آنجا رسانده بود که ما فهمیدیم به او گفتیم : همه رزمندگان مرخصی می گیرند و به خانه می آیند تو چرا نمی آیی . گفت : من در همه عملیاتها شرکت کردم . دوست دارم در این عملیات هم باشم لذا مرخصی گرفتم تا به عملیات خرمشهر برسم . • هیچ وقت زیارت ، نماز شب را ترک نمی کرد یک شب که منزل ما بود وقتی که نصف شب بخاطر بچّه ام از خواب بیدار شدم صدای العفو العفو شنیدم بعد از مادرم پرسیدم گفتند کار هر شب محسن است . • اعلامیه های که مُنافقین از طریق دختران مجاهد پخش می کردند ایشان با چند تن از دوستان این اعلامیه ها را از دست آنها می گرفتند و پاره می کردند و با آنان برخورد سختی می کردند. • یادم است در اهواز انتهای پادگان برونسی چون حالت بیابانی داشت یک منطقه ای از آن را آماده کرده بودیم برای اردوها و رزم های شبانه. در یکی از رزم های شبانه بچه ها را به آن طرف منطقه حرکت دادیم. آقا محسن در آنجا مسئول یکی از گروهانها بود، در آنجا برای انفجارها از بمب های ناپالم که دست ساز بود ( به این صورت که در بشکه های 20 لیتری، گازوئیل می ریختند و درست می کردند) استفاده می کردند تا به این صورت ترس و دلهره ای که بچه ها دارند از بین برود. در هنگام انفجار بمب ها دقیقاً مطلع بودیم که چه موقع باید آنها را منفجر کنیم. وقتی فریاد الله اکبر گفته شد نیروها همه حرکت کردند و حاج آقای ثابت نگاه می کرد و وقتی نیروها 50 متری از بمب ها جلوتر می رفتند دستور می دادند که آنها را منفجر کنید، چون من بی سیم چی آقا محسن بودم ایشان به من گفتند:" رضا پاشو ببین بچه ها در چه وضعیتی هستند و بقیة گروهانها کجا هستند تا من دستور حرکت بدهم." آقا محسن فرمان حرکت داد و وقتی دقیقاً به وسط میدان رسیدیم مصادف شد با دستور انفجاری که شهید فاضل داده بودند. ما دقیقاً بین آتشها بودیم، یعنی به راحتی گرمای مشتعل شده از بمب ها را حس می کردیم. حتی تمام موهای صورت آقا محسن سوخته بود چون از همه جلوتر بودند. به هر حال با هوشیاری آقا محسن و لطف خداوند توانستیم بچه ها را از آن معرکه نجات دهیم. • یک سال به اتفاق خاله اش همگی برای دیدار امام خمینی به قم رفتیم. به آنجا که رسیدیم جمعیت زیادی برای دیدن امام آمده بودند و دیگر هیچ کس را راه نمی دادند، هر چه ما می گفتیم: از راه دور آمده ایم ولی آنها اجازة ورود نمی دادند. بالأخره آن روز نتوانستیم امام را ببینیم و برای زیارت به حرم رفتیم، بعد از برگشتن از حرم به هتل رفتیم و در حال استراحت بودیم که ناگهان محسن هراسان و هیجان زده وارد اتاق شد و در حالی که قلبش به شدت در حال تپیدن بود گفت:" سریع بلند شوید برویم که تا امام را به شما نشان دهم، من خودم ایشان را در حالی که به خیابان آمده بودند دیدم، ولی از راه دور، که برای مردم دست تکان می دادند، شما هم هر چه سریعتر آماده شوید تا برویم آنجا." ولی متأسفانه وقتی ما رسیدیم، امام دیگر رفته بود و ما موفق به دیدن ایشان نشدیم. ولی آن صحنة محسن هرگز از ذهنم نخواهد رفت که از دیدن امام اینقدر خوشحال شده بود و فکر نمی کنم که هیچ وقت در زندگی اینقدر خوشحال شده بود چون علاقة بسیار زیادی نسبت به حضرت امام خمینی (قدس سره) داشتند. • در یکی از راهپیماییهای زمان انقلاب با سید محسن بودیم که تانکهای ارتشی به مردم حمله کرده و آنها هم فرار کردند. من و محسن هم فرار کردیم وقتی از چهارراه شهدا به کوچة باغ نادری رسیدیم در آنجا به علت هجوم و ازدحام بیش از حد مردم او را گم کردم و هر چه دنبال او گشتم موفق به پیدا کردن او نشدم و مجبور شدم به تنهایی به خانه برگردم. در خانه ما خیلی نگران او بودیم چون که آخر شب شد و هیچ خبری از او نداشتیم، ناگهان درب خانه را زدند و من سریع درب را باز کردم و دیدم محسن با کلی اسلحه و مهمات به خانه آمد. وقتی جریان را پرسیدیم گفت:" من در آنجا به اتفاق چن تن دیگر از برادران مبارز با مواد آتش زا به تانکهای ارتشی ها حمله کردیم و با آنها درگیر شدیم و از آنها مقداری اسلحه و مهمات به دست آوردیم که می خواهم فردا صبح به خانة آقای شیرازی ببرم و تحویل بدهم." • یادم می آید یک دفعه که از مرخصی به اهواز برمی گشتیم بیشتر کوپه های قطار از نیروهای گردان ما بودند ولی مسافران عادی هم در قطار بودند. در کوپة بغلی ما چند جوان بودند که نوار گذاشته بودند و دست می زدند. آقا محسن برای اینکه خیلی روی این مسائل حساس بود و حتی می خواست در قطار زیارت عاشورا برگزار کند به پیش رئیس قطار رفت و با او صحبت کرد تا راضی بشود، بالأخره قرار شد همة بچه ها به رستوران قطار بروند. در آنجا همگی روی زمین نشستیم و زیارت عاشورا را شروع کردیم ولی آن جوانها هنوز مشغول نوار گوش دادن بودند و مزاحم مراسم ما می شدند. آقا محسن رفت و با آنها صحبت کرد و آنها را راضی کرد که این کار را نکنند و به جمع ما بپیوندند و ما را در زیارت عاشورا همراهی کنند تا از فیض آن بهره مند شوند. بعد از آنکه ایشان کلی برای آن جوانها دلیل منطقی آورد بالأخره راضی شدند که ضبط خود را خاموش کنند. اینقدر خواندن این زیارت عاشورا در بقیة مسافران تأثیر گذاشت که بعد از چند لحظه دیدیم همة آنها به طرف محل برگزاری زیارت عاشورا آمدند و ما را در خواندن دعا همراهی کردند و از این کار استقبال عجیبی کردند. خیلی از مسافران از شخصیت آقای حسنی خوششان آمده بود چون تأثیرپذیری او بر روی دیگران واقعاً مثبت و مثمر ثمر بود. • در آخرین بار که با ایشان بودم در موقعیت شهید حیدری بین ایلام و مهران در کنار رودخانة کنجان چم، در بین دو کوه مستقر بودیم و بچه ها آنجا در حال آماده سازی خود برای عملیات بودند. صبح زود بچه ها را برای راهپیمایی روزانه به ارتفاعات بردیم و بعد از چند ساعت برای صرف صبحانه به طرف چادرها سرازیر شدیم که یکدفعه چند هواپیمای دشمن شروع به حمله کردند و تمامی منطقه را بمباران شیمیایی کردند. محسن آقا که هنوز به همراه نیروها بالا نیامده بود، با دیدن صحنه یک کیسه ماسک و لوازم مورد نیاز برای حملة شیمیایی را برداشت و سوار موتور شد و تا جایی که موتور کشش داشت با سرعت زیاد از بین گازهای شیمیایی که در آنجا کاملاً پراکنده شده بود حرکت کرد و وسایل را به بچه ها رساند و با یک شجاعت مثل زدنی تمامی گردان را جمع کرد به نحوی که کمترین آسیب ممکن به نیروها رسید و توانست با درایت کامل کل گردان را به عقب برگرداند تا پیش بینی های لازم در مورد نیروها صورت گیرد. • یک روز من به اتفاق آقای غزنوی داخل چادر نشسته بودیم که متوجه شدیم مورد حملة شیمیایی قرار گرفتیم. در همان شلوغی و بهم ریختگی نیروها دیدم آقا محسن سوار موتور شده و از محلی که مواد شیمیایی زده بودند عبور کرد و رفت از داخل چادرها لوازم لازم را برای مبارزه با مواد شیمیایی آورد و به طرف بچه ها برد. من در آنجا با دیدن آن صحنه به آقای غزنوی گفتم:" کلک محسن کنده شد." ولی محسن می خواست بچه ها را جمع و جور کند و همة آنها را به طرف قلة کوه بکشاند تا از دسترس مواد شیمیایی دور باشند و ماسک ها را هم به آنها رساند. خلاصه بعد از چند ساعت توانستیم بچه ها را جمع کنیم و مجروحان را به عقب منتقل کنیم. محسن آقا هم وقتی برگشت ایستاده بودیم که دیدیم حالش خیلی بد شد و تمام صورت و بدنش در معرض گازهای شیمیایی قرار گرفته بود و دیگر نمی توانست مقاومت کند به همین دلیل ایشان را سریع به ایلام منتقل کردیم تا معالجات لازم روی او و دیگر برادران آسیب دیده صورت گیرد. بعد از چند هفته که گذشت دیدم برای عملیات کربلای یک آمده خط. به او گفتم: مگر من تو را نفرستادم مشهد برای مداوا ؟ تو هنوز حالت خوب نشده، چرا برگشتی اینجا؟ گفت:" من دیگر نمی توانستم آنجا بمانم و چون از بچه ها شنیدم که عملیات نزدیک است تصمیم گرفتم هر چه سریعتر خود را برسانم به عملیات." • یک روز برای شناسایی منطقة اسلام آباد غرب رفته بودیم. داخل ماشین در رابطه با وصیت نامه بحث می کردیم و من به او گفتم: محسن آقا من یک دختر و دو پسر دارم، اگر من شهید شدم سرپرستی آنها را به عهده بگیر و از آنها مراقبت کن. ایشان با شنیدن صحبتهای من ناگهان ماشین را نگه داشت و شروع کرد به گریه کردن و گفت:" خدایا من اینجا آمده ام برای اسلام مبارزه کنم، آنوقت ایشان به من وصیت می کند که بروم از خانواده اش سرپرستی کنم." و کلی از این حرف من ناراحت شد و گفت:" شاید من زودتر از شما به شهادت رسیدم." • یک سال عید که به مرخصی آمده بود گفت:" می خواهم برای تمامی خانوادة شهدای محل عیدی بخرم و برای تبریک و دلجویی پیش آنها برویم." من و پدرش هم از این کار او استقبال کردیم و یک روز به اتفاق هم به بازار رفتیم و یک کت و شلوار برای پسر یکی از شهدا خریدیم و یک دست لباس دخترانه برای فرزند یکی دیگر از شهدا خریدیم و برای پدر تمام شهدا هم انگشتر نقره ای یک شکل سفارش دادند. بعد از حاضر شدن به دیدن آنها رفتیم و به قدری آنها خوشحال شدند و از سید محسن تشکر کردند که به یاد آنها بوده است و هنوز که مدتها از این جریانات می گذرد آنها با دیدن آن انگشترها به یاد سید محسن می افتند • آخرین باری که مجروح شده بود به دلیل اینکه شیمیایی شده بود چشمهایش و صورتش کاملاً آسیب دیده بود. وقتی به خانه آمد هوا تقریباً تاریک شده بود و برای اینکه ما متوجه مجروحیت او نشویم یک عینک دودی به چشمانش زده بود، ولی به قدری آثار مجروحیت در چهرة او شدید شده بود که کاملاً مشخص شده بود که شیمیایی شده است، تمام صورتش آبله، آبله شده بود و نمی توانست به راحتی راه برود، وقتی دکتر رفته بود به ایشان گفته بودند:" که باید کاملاً استراحت کنی و به جبهه نروی." اما ایشان اصلاً به سفارش دکتر توجهی نکرد و مجدداً با همان وضعیت به جبهه رفت و دیگر برنگشت. • در یکی از عملیاتها گروهان ما خط شکن بود و جلوی گردان حرکت می کرد. گروهان آقای حسنی پشت سر ما قرار داشت. در آن منطقة عملیاتی نخلهای زیادی وجود داشت و همین طور جاده های فرعی . با اینکه منطقه پاکسازی شده بود ولی در بعضی از نقاط در بین نخلستانها عراقی ها کمین داشتند. در آن شب عملیات، آقا محسن بدون اینکه توجه داشته باشد ممکن است در بین نخلها عراقی ها باشند با یک شجاعت و شهامتی به تنهایی در جلوی گردانحرکت می کردند و حتی بعضی جاها که لازم بود منطقه پاکسازی شود ایشان همیشه در جلوی گردان حرکت می کرد و خود به تنهایی می رفت. • یادم می آید یک شب که برای شرکت در تظاهرات رفته بودیم، نیرو های ارتشی برای متفرق کردن مردم از گاز اشک آور استفاده می کردند. ناگهان یکی از گازهای اشک آور قسمتی که من و محسن ایستاده بودیم افتاد. محسن در حالی که آن زمان 14 سال بیشتر نداشت با شجاعت هر چه بیشتر گاز اشک آور را برداشت و به طرف نیروهای شاهنشاهی پرتاب کرد. • یادم می آید بعد از عملیات والفجر هشت بود که همة بچه ها را جمع کرد و گفت:" باید همة بچه ها به مرخصی بروند تا هم استراحتی کرده باشند و هم به خانواده هایشان برسند." بعد از اینکه به بچه ها مرخصی داد من و چند نفر دیگر از دوستان را که هر کدام مسئولیتی در آنجا داشتند جمع کرد و گفت:" ما باید به اتفاق همدیگر به دیدار خانوادة بچه هایی که در عملیات شهید شدند برویم تا هم به آنها دلداری بدهیم و هم اگر به چیزی نیاز دارند خیلی سریع نیاز آنها را بر طرف کنیم، چون دِین بزرگی به گردن ما دارند." • یادم می آید بعد از عملیات والفجر هشت بود که همة بچه ها را جمع کرد و گفت:" باید همة بچه ها به مرخصی بروند تا هم استراحتی کرده باشند و هم به خانواده هایشان برسند." بعد از اینکه به بچه ها مرخصی داد من و چند نفر دیگر از دوستان را که هر کدام مسئولیتی در آنجا داشتند جمع کرد و گفت:" ما باید به اتفاق همدیگر به دیدار خانوادة بچه هایی که در عملیات شهید شدند برویم تا هم به آنها دلداری بدهیم و هم اگر به چیزی نیاز دارند خیلی سریع نیاز آنها را بر طرف کنیم، چون دِین بزرگی به گردن ما دارند." • در یکی از عملیات ها فرماندة گردان در همان ابتدا به شهادت رسیدند. آقا محسن فرماندة یکی از گروهان ها بود و آقای ثابت هم فرماندة گروهان دیگر که ایشان مجروح شد و به عقب منتقل شدند. در آن موقعیت حساسی که فرمانده هان شهید یا مجروح شده بودند آقای حسنی این مرد بزرگوار به قدری با تدبیر و درایت عمل کردند که توانستند جای خالی آن برادران را پر کنند و با قدرت هر چه تمام تر دستورات لازم را اجرا کردند. • قبل از عملیات والفجر 8 چون بچه های گردان ما تا به آن زمان عملیات آبی انجام نداده بودند، یک روز آقا محسن همة بچه ها را جمع کرد و از میان آنها تعدادی را انتخاب کرد و خودش به همراه نیروها به مشهد آمدند تا در آنجا در استخر شنایی که انتخاب کرده بودند به آنها آموزش شنا بدهند. در آن مدت با اینکه در مشهد بودیم همة بچه ها بعد از آموزش 2 ساعتی مرخصی می گرفتند تا از خانواده هایشان خبر بگیرند ولی ایشان در آن مدت حتی یک ساعت هم مرخصی نگرفتند و در تمام مدت در آنجا حضور داشتند. • یک روز به اتفاق چند تن دیگر از برادران نشسته بودیم و در رابطه با فرماندهان صحبت می کردیم. آقا محسن تعریف می کرد:" مدتی شهید فاضل حسینی فرماندة گردان روح ا... بودند، هر وقت من را کاری داشتند که باید پیش ایشان می رفتم خود را به سرعت به او می رساندم و در موقع صحبت کردن هرگز نمی توانستم به چشمان ایشان نگاه کنم به همین دلیل در موقع صحبت کردن چشمانم را به زمین می دوختم تا این فرماندة بزرگوار بتواند به راحتی اَوامرش را به من بگوید." • بعد از عملیات والفجر 8 که فاو به تصرف نیروهای ما درآمد، امام خمینی(ره) فرموده بود که:" هر طور هست مهران باید آزاد شود." برای آزادسازی مهران، از پادگانی که در منطقة ایلام بود به طرف دهلران حرکت کردیم و در آنجا بچه های گردان همگی در شیارهای کوه ها مستقر شدند. قرار بود در روزهای آینده عملیاتی انجام شود، بعدازظهر همان روز بود که عراقیها متوجه نیروهای ما شده بودند و تمام منطقه را بمباران شیمیایی کردند و چون بچه ها تجهیزات لازم را نداشتند و ماسکها در عقب، داخل چادرها بود، امکان مقابله با آنها وجود نداشت، به صورتی که بیشتر بچه ها به طور خیلی شدیدی مجروح شده بودند و حتی توان حرکت هم نداشتند، آقا محسن فرماندة گردان بود وقتی وضع بچه ها را دید سریع به آنها دستور داد که به ارتفاعات روی کوه ها بروند، خودش هم سریع سوار موتور شده و به عقبه رفت و تعدادی از ماسکها را آورد و بین بچه ها تقسیم کرد. • در عملیات والفجر 8 چون اکثراً در آب بودیم، در آنجا نهری بود به نام نهر ایوب که بعد از سوارشدن در قایق به آنجا رفتیم. به دلیل اینکه دشمن ممکن بود در بین نیزارها کمین گذاشته باشد قایق به صورت مستقیم حرکت نمی کرد، خلاصه به هر مکافاتی بود خودمان را به منطقة عملیاتی رسانیدیم. قبل از اینکه به نیروها به آنجا بروند تعدادی از غواصها رفته بودند و بعضی از سنگرهای عراقی را پاکسازی کرده بودند ولی به محض اینکه ما رفتیم جلو ناگهان تیری به سینة من اصابت کرد و همانجا افتادم و نفسم قطع شد. پشت سر من آقا محسن رسید و چون تیر به ریة من اصابت کرده بود نمی توانستم نفس بکشم و در آن لحظه ناگهان آقای غزنوی هم رسید و به آقا محسن گفت:" چه شده است؟" من فقط صدای آنها را می شنیدم ولی نمی توانستم صحبت کنم، آقا محسن گفت:" آقای ثابت شهید شده است و دو نفری نشستند و برای من فاتحه خواندند." من در همان حالت ناگهان با دست پای برادری را که از آنجا رد می شد گرفتم و او متوجه شد که من زنده هستم و فوراً مرا به عقب منتقل کردند و از آنجا هم به مشهد. وقتی آقا محسن به مشهد آمده بود و به خانوادة خود گفته بود که:" به خانوادة آقای ثابت نگویید که او شهید شده است" مادر ایشان در جواب به آقا محسن می گوید شما اشتباه می کنید آقای ثابت مجروح شده و در بیمارستان بستری است." آقای محسنی با شنیدن این خبر تعجب می کند و بلافاصله به بیمارستان آمد و وقتی مرا دید خیلی خوشحال شد و از اتفاقی که افتاده بود کلی خندیدیم و خوشحال شد که من سالم هستم. • در عملیات آزادسازی مهران در دره ای مستقر بودیم، ساعت حدوداً 10 شب در حال گشت زنی بودم که دیدم یک چیزی روی زمین برق می زند، جلو رفتم و دیدم یک ساعت مچی روی زمین افتاده است. آن را برداشتم و پیش آقا محسن برده و گفتم:" این ساعت روی زمین افتاده و من آن را پیدا کردم." او خیلی ناراحت شد که چرا آن را برداشتم، گفت:" شاید کسی که آن را گم کرده دوباره به آن محل بازگردد." بعد خودشان بلندگویی را که مربوط به تبلیغات گردان بود را برداشت و به تمام چادرها سر زد و اعلام کرد که همچین ساعتی با این مشخصات پیدا شده هر کس ساعتی گم کرده به من مراجعه کند و ساعت را تحویل بگیرد و بعد از چند دقیقه صاحب ساعت پیدا شد و از آقا محسن تشکر کرد. • در یکی از عملیاتها سه تا از برادران ثابت می خواستند همگی با هم شرکت کنند. حاج مهدی و حاج محمد ثابت می خواستند از حضور برادر دیگرشان در عملیات جلوگیری کنند و ایشان اصرار زیادی داشت که در عملیات شرکت کند. مخصوصاً چند روز قبل از عملیات او بعد از هر نماز دعا می کرد و از خداوند می خواست که در این عملیات به شهادت برسد. وقتی شنید که او را نمی گذارند در عملیات شرکت کند فوراً به پیش آقا محسن رفت و جریان را با ایشان در میان گذاشت. بعد از اینکه ایشان ساعتها با آقای حسنی صحبت کرد بالأخره او را راضی کرده بود که اجازه بدهد در عملیات شرکت کند. اتفاقاً در همان عملیات هر دوی آن بزرگواران با هم به شهادت رسیدند و حتی تشییع جنازة آنها هم با هم بود و تا آخرین لحظات در کنار هم بودند. • یک شب قبل از عملیات خواب دیدم، به مشهد آمدیم و به همراه شهید توکلی و چند تن دیگر از بچه های گردان به حرم حضرت رضا(ع) رفتیم. در آنجا داشتند حرم را می ساختند و تمامی اطراف آن را بسته بودند و هیچ کس را به داخل حرم راه نمی دادند. بعد به اتفاق بچه ها از یک دیوار بالا رفتیم و داخل صحن را نگاه می کردیم و بالای دیوار نشسته بودیم. همانطور که مشغول نگاه کردن داخل صحن بودیم دیدیم یک نفر برای ما دست تکان می دهد و ما را صدا می کند، جلوتر که آمد دیدیم آقا محسن است با یک لباس سفید آمد نزدیک و به ما گفت:" به این طرف بیایید شما مجوز عبور دارید." چون ارتفاع دیواری که روی آن نشسته بودیم خیلی زیاد بود، من ترسیدم بپرم ولی شهید توکلی فوراً پرید پایین و خیلی خوشحال به همراه آقا محسن رفتند. من هر چه سعی کردم از دیوار بِپُرم، ترسیدم و نتوانستم و می دیدم تمامی بچه هایی که قبلاً به شهادت رسیده اند دارند در انجا قدم می زنند و من از شدت ناراحتی و غصه ناگهان از خواب پریدم و درست در همان عملیات که قرار بود انجام شود این دو مرد بزرگوار به شهادت رسیدند. • بعد از آموزشهای لازم که دیدیم، یک روز همة ما را جمع کردند و آقای حسنی آمد تا تقسیم بندی ها صورت گیرد. در آنجا آقا محسن برای بچه ها سخنرانی کردند و گفتند:" ما از میان برادران کسانی را می خواهیم که با ما به خط مقدم بیایند برای شهادت و امیدی برای برگشت آنها نیست اما نیروهایی که می خواهند خود را سالم نگه دارند و برای زنده ماندن خود تلاش می کنند را نمی خواهیم، اگر واقعاً کسی در خودش این توان را نمی بیند از صف بیاید بیرون و در خط دوم در آشپزخانه، ترابری و ... مشغول بشود" و طوری با بچه ها برخورد کردند که آنهایی که نمی خواهند بیایند خط مقدم در صورت بیرون آمدن از صف خجالت نکشند. • چند دقیقه قبل از شهادت آقا محسن به محلی رسیدیم که همانجا با عراقیها درگیر شدیم. بعد از چند ساعت درگیری برای اینکه کمی استراحت کنیم در یک شیاری مستقر شدیم و کاملاً خود را پنهان کرده بودیم که از ترکشهای خمپاره های دشمن در امان باشیم. در آن لحظه من ایشان را کاملاً زیر نظر داشتم، یک حال و هوتی عجیبی داشت، با اینکه گلوله های توپ اطراف او برخورد می کرد ولی ایشان کوچکترین عکس العملی نسبت به ترکشهای آنها از خود نشان نمی داد. بعد از چند لحظه نیروها همگی حرکت کردند، هنوز چند متری جلوتر نرفته بودیم که به ما خبر دادند آقای حسنی در همان لحظه به درجة رفیع شهادت نائل شده است. منبع سایت یاران رضا http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6768