شهید محمد الهوئی

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
نسخهٔ تاریخ ‏۷ دی ۱۳۹۷، ساعت ۱۴:۴۲ توسط Birgani97 (بحث | مشارکت‌ها)

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)
پرش به: ناوبری، جستجو

شهید محمد الهوئی تاریخ تولد :1343/12/12 تاریخ شهادت : 1363/04/28

زندگینامه

شهید محمد الهويی، در تاريخ، 1343/12/12 در خانواده ای ارتشی، چشم به جهان گشود، خانواده وی از طبقه ی نسبتاً فقیر جامعه بودند و مادرش با کار خیاطی، و کارهای جنبی به تأمين مخارج خانواده کمک می کرد، از کودکی، پسری فهمیده و مهربان و حساس بود و احساسات گرم و پرشور و دلی رئوف داشت به طوری که برای حیوانات در زمستان غذا تهیه می کرد و به پرندگان دانه می داد. خانواده وی، خانواده مذهبی ـ سنتی بودند و او از همان اوان خردسالي، با عشق به ائمه معصومین، و بزرگان اسلام بزرگ شد، در سن هفت سالگی پشت سر پدر نماز می خواند و سرگذشت بزرگان اسلام و آداب دینی را از مادر و مادر بزرگش می آموخت، او در عین شیطنت های خاص بچگی، در درس و مدرسه شاگردی موفق بود به طوری که در 6 سالگی، کلاس اول را پشت سر گذاشت و در هفت سالگی به کلاس دوم رفت. بدین ترتیب سال های دبستان و دبیرستان را سپري كرد، در زمان انقلاب نوجوانی 14 ساله بود، در تمام این مدت به وسیله کتاب های خوب و مناسب که از کتابخانه مسجد می گرفت سطح فکر خود را بالا برد، در تظاهرات زیادی در دوران انقلاب شرکت داشت، بدون ترس از بازداشت و شناسائی و زندان ساواک، روی پشت بام الله اکبر می گفت و یک بار که در تشیع جنازه شهیدی شرکت داشت و زیر تابوت وی را گرفته بود با حمله سربازان، گامی چند تا مرگ بيشتر فاصله نداشت. در این زمان در مدرسه هم، با پخش اعلامیه و نوار، فعالیت داشت تا انقلاب به پیروزی رسید، با پیروزی انقلاب و تأسیس حزب جمهوری اسلامی عضو این حزب شد و در واحد نقد و بررسی کتاب، به فعالیت پرداخت و با آثار دکتر شریعتی و آیت الله مطهری و دیگر نویسندگان اسلامی بیش از پیش آشنا شد. در ضمن درس و کار در حزب، با جهاد مساجد هم همکاری داشت، خصوصاً علاقه عجیبی به مسجد حضرت علی اکبر علیه السلام، و امام جماعت آنجا، آقای رضوی داشت و تا جايي که می توانست نماز را به جماعت می خواند، در حزب جمهوری با شهید بزرگوار دکتر بهشتی و شخصیت والای وی آشنا شد و روز به روز علاقه بیشتری به ایشان پیدا کرد و ایشان را به عنوان الگوی رفتاری خویش، سرمشق قرار داد تا دکتر بهشتی در تاريخ، 1360/04/07 به شهادت رسید و این شهادت، او را به حدی متأثر ساخت که با شنیدن خبر، ابتدا نمی توانست باور کند و بعد سر خود را به دیوار کوفت و گریه می کرد. اما این شهادت، او را پیش از پیش مصمم کرد و این کلام دکتر بهشتی را بر زبان داشت که ما راست قامتان جاودانه تاریخ خواهیم ماند، در همین بین، در 16 سالگی دیپلم خود را با معدل بالا گرفت و تمام سال های تحصیلی را بدون تجدیدی و با موفقیت کامل گذراند، با وجود اصرار مادر براي شركت در كنكور دانشگاه، می گفت: الان مسئله اصلی جنگ است و من باید به جبهه خدمت کنم، برای دانشگاه رفتن وقت زياد است. با وجود استعداد زیاد درسی، وارد ارتش و نیروی زمینی شد و پس از گذراندن دوره های مختلف، به جبهه اعزام گرديد ودر آغاز جنگ هم، به کرمانشاه و روستاهاي اطراف آنجا رفته و شاهد تجاوزات مرزی عراق بود، مدتی هم با قاچاقچیان مواد مخدر در زاهدان، مبارزه کرد، سپس همراه تیپ پیرانشهر ، و لشکر آنجا به عنوان مامور حفاظت اطلاعات، در دی ماه سال 1362 به جبهه رفت و با وجودی که ماموریت او در خط مقدم نبود همواره سعی می کرد تا در خط مقدم، همراه با رزمندگان باشد. خاطره اي که از دوستانش، وی در پادگان همواره جیب هایش را خالی می کرد و هرچه پول و وسائل داشت کنار می گذاشت و به نماز می ایستاد، دوستانش چند روزی مقداری از پول ها را برداشته بعد به او پس دادند و گفتند: تو چرا به فکر پول ها و اشیاء با ارزشت نیستی؟ او جواب می داد می خواهم، از دنیا و مادیات فارغ، و آزاد باشم و به راز و نیاز با خدا بپردازم و این سادگی در لباس و رفتار و سر و وضع او نمایان بود، چنان که کفشی گرانقیمت برای او هدیه و سوغات آوردند و او مدتی آن را نمی پوشید، بعد به اصرار مادر پوشید و بعد از دو سه بار، روزی که به زیارت رفته بود کفش هایش گم شد، اما او خوشحال بود و می گفت: خواست خدا بود و خدا نمی خواست من کفش کتانی 2000 تومانی بپوشم و اورکتی گرانقیمت داشت که روزی که به خانه خاله اش می رفت در راه آن را به پیرزنی محتاج و فقیر بخشید و با یک پیراهن نازک به مهمانی رفت و خاله اش گفت پس اورکت تو کجاست؟ گفت: احتیاج به پول داشتم فروختم و خاله گفت: اگر پول می خواستی از من می گرفتی، چرا این کار را کردی؟ بالاخره معلوم شد آن را در راه خدا داده است و واقعاً احتیاج به آمرزش گناهان و ثواب اخروی اش داشته است و همواره از اسراف و تبذیر دور بود واگر کسی اورا در مسجد یا در کوچه و خیابان می دید باور نمی کرد و نمی توانست بفهمد که او یک افسر ارتش است و صاحب مقام و پستی می باشد چندماه قبل از شهادت در روز عید غدیر با یکی از بچه های ی مسجد پیمان برادری بسته بود و او به وی گفته بود من پشت در بهشت منتظر تو هستم الهوئی زیاد مرا منتظر نگذار و لبخندی زده و از مسجد رفته بود و به لقاء خدایش پیوسته بود محمد هم پیوسته در تب و تاب بود و می خواست که زودتر به او برسد. دوستان بسیج مسجد یکی بعد از دیگری شهید می شوند که بیش از همه شهادت مهدی رهنما و شهید اکبر باریکانی روی او تأثیر گذاشته بود دنیا قفسی تنگ برای او بود و دیگر نمی توانست قرار و آرام بگیرد. و بالاخره با اصرار و خواهش بسیار و با کمک خواهرش از مادر اجازه انتقال و رفتن به جبهه را گرفت و رفت 6 ماه در جبهه بود و آخرین بار در رمضان 62 به تهران آمد تا روزه رمضان را در کنار خانواده بگذارند بگیرد مادرش در این هنگام سردوشی لباس افسریش را برایش دوخت و درجه ستوان سومی را برایش دوخت درجه ستوان سومی را برایش دوخت وگفت پسرم انشاءا... درجه سرهنگی ات را بگیری و من بدوزم و او در جواب گفت مادر این چه حرفیست که می زنی انشاءا... درجه از دست امام زمان بگیرم این درجات از طلا و جواهر هم باشد ارزشی ندارد در همین ماه خواب مادربزرگش را دید که به او گفت تو بزودی پیش من خواهی آمد. او به مادرو خواهرش گفت من این دفعه شهید می شوم زیرا خواب سید را دیدم که دروغ نیست و خود را آماده کنید و توکل به خدا داشته باشید و من سرپرستی خانواده ام را به خدا می سپارم روز عید فطر نماز عید را در تهران خواند و با همه خداحافظی کرده به جبهه رفت و بیست روزبعد شهید عکسهای او هنوزهم این سوال را در ذهن ما بر می انگیزد که او در هنگام مرگ چه چیز را دیده بود که اینگونه می خندید و به روی چه چیز لبخند می زد شهادت مبارکش باد که حقا این خلعت برازنده اوست بعد از مرگش دوستانش می گفتند ما شهداء زیادی دیده ایم اما کمتر کسی مانند محمد اینطور از قید مادیات و مسائل دنیوی آزاد بود. و همانطور که عده ای هم بعد از شهادتش خواب دیدند و خداوند هم در قرآن وعده داده است. من خاف مقام ربه فله جنتان - او در دو بوستان بهشتی فارغ البال است که بار سنگین خود را به سر مزنل رسانده است و راضی و مرضی خدا است. امیدواریم که خداوند همه ما را هدایت کند و در بهشت درجات عالیه عنایت فرماید. و ما را با ایمان کامل قلبی و ولایت آل عصمت و با اداء حقوق دیگران از دنیا ببرد.

وصیت نامه

الحمد لله الذی بیده الملک و بیده الخیر بارپروردگارا تو را می پرستم و از تو کمک می خواهم و به رسالت رسولت گواهی می دهم به امامت علی و فرزندانش گواهی می دهم. من محمد الهوئی فرزند عطاء الله وصیت می کنم حال که لحظات پایانی عمر را می گذرانم، به تقوی خدا کلماتی را در نظر دارم ولی تا یک جمله را ننویسم نمی توانم چیزی بگویم احساس می کنم تمامی وجودم عشق شده احساس می کنم شتاب بسوی معبودم پیدا کرده ام که هیچ چیز قادر به تسکینم نیست. عجب قدرتی خدا دارد، چه عشقی چه شوری، چه معرفتی. پدرم، خواهرم، برادرم، همرزمانم و همسنگرانم نمازجمعه، نماز جمعه، نماز جمعه، هرگز نماز جمعه را ترک مکنید که واقعا بعد از هر نماز جمعه انسان سبک می گردد. دعای کمیل، دعای توسل و نماز جماعت را اهمیت بدهید و ترک مکنید. خود را خالص کنید که هر چه انسان مخلص تر باشد حلاوت این عبادت را درک می کند، آنچنان شیرنیی دارد که هیچ چیز دیگر، هیچ تفریح و لذتی بدان نمی رسد. احساس رضایت خدا انسان را بی وزن می کند، خالص می کند انشاء ا... اگر جنازه ام بود کنار بهشت زهرا دفن کنید و اگر نبود هیچ. ازمال دنیا چیزی ندارم و آنچه هست به خانواده ام می بخشم فقط هزار تومان رد مظالم بدهید. نماز و روزه زیاد قضا دارم که اگر توانستید بدهید برایم بگیرند و بخوانند به خواهرم وصیت میکنم که درسش را ادامه بدهد حتما و اخلاص، اخلاص، اخلاص را به همه وصیت می کنم. از برادران همرزم هر که در مجلس ختمم شرکت کند باعث شادی روحم خواهد بود علی الخصوص سرباز البرزی، ستوان خلج، ستوان حسین خان، اما از ستاد نیرو راضی نیستم که کسی بیاد که ایمان به خدا و روز جزا را در آن ها درک نکرده ام. دیگر من عاشق امام هستم، اما زمان را در کارها و ناصر و یاور بگیرید خانواده و همه فامیل، همه برادران و خواهران را به خدا می سپارم که لحظه ای مرا رها نکرد. محمد الهوئی [۱]


پانویس

  1. سایت شهدای ارتش