شهید هاشم چینانی

نسخهٔ تاریخ ‏۱۸ بهمن ۱۳۹۷، ساعت ۰۸:۵۷ توسط Ashori9711 (بحث | مشارکت‌ها)

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)

پتاریخ تولد : 1350/03/01 نام : هاشم‌ محل تولد : مشهد نام خانوادگی : چینانی‌ تاریخ شهادت : 1366/12/25 نام پدر : علی‌اصغر مکان شهادت : تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : خیاط یگان خدمتی : گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌ گلزار : بهشت‌رضا



خاطرات

• آخرین دفعه ای که می خواست به جبهه برود گویی به او الهام شده بود که به شهادت می رسد به همین خاطر به عکاسی رفت و چند تا عکس گرفت و به ما داد و گفت: " به من الهام شده که شهید می شوم . این عکسها را از من به یادگاری داشته باشید که به آنها احتیاج خواهید داشت . " همین طور هم شد و بعد از مدتی به فیض شهادت نائل شد . • - مرتبه که هاشم به مرخصی آمده بود یکی از دوستانش سفارش کرده بود که به خانواده اش سر بزند . او به همین خاطر به خانواده دوستش سر می زند و هر چه که خانواده آنها لازم داشتند تهیه می کند تا اینکه من از اینکار او متوجه شدم و چون شبها دیر به خانه می آمد دیگر اجازة این کار را به ندادم . ولی او گفت: " پدرجان ، من با مادرم به خانواده دوستم سر می زنم و اگر کاری داشته باشند برای آنها انجام می دهم . " با شنیدن این حرف موافقت کردم و به او اجازه دادم که به خانواده دوستش سر بزند و به آنها کمک کند • - یک روز که هاشم به منزل آمد زنهای همسایه جلوی درب منزل نشسته بودند . وقتی که هاشم همسایه ها را دید که بیرون نشسته و صحبت می کنند رو به من کرد و گفت: " مادر به زنهای همسایه بگو جلوی درب منزل ننشینند و بروند داخل خانه با هم صحبت کنند چرا که نامحرم آنها را می بیند . • - یک شب که در پایگاه بسیج بودیم با دوستان تصمیم گرفتیم به اردو برویم . قرار شد هر نفر ازما وسیله ای را تهیه نماید . وسیله ای که هاشم قرار شد تهیه نماید در منزل نداشتند . و او آن شب که هوا خیلی سرد بود به منزل یکی از آشنایان رفته بود و لوازم مورد نظر را از آنجا تهیه کرده بود. هنگامی که به پایگاه بسیج آمد ماجرا را از او جویا شدم و به او گفتم : چرا این کار را کردی و خودت را به زحمت انداختی او گفت : " من مسئولیت تهیه این لوازم را به عهده گرفتم و باید آنها را تهیه می کردم . " • روزی که هاشم می خواست به جبهه برود گفت: « مادر، بیا به منزل دایی برویم تا از او خداحافظی کنم.» گفتم: با این کفشها که نمی شود بیا برویم تا یک کفش نو برایت بخرم. هاشم گفت: « مادر جان، دیگر کفش لازم ندارم.» • هاشم در دوران کودکی خیلی غش می کرد و ما هر چه او را به دکتر می بردیم او خوب نمی شد. یک روز او را به حرم مطهر امام رضا (ع) بردیم و برای او نذر کردم که اگر خوب شود برابر وزنش پول به صندوق امام رضا(ع) بدهیم. بر اثر همان نذر ایشان خوب شد. • یک شب که ایشان در پست نگهبانی بود قرار بود که به جای ایشان شخص دیگری بیاید و پستش را عوض کند. اما آن فردی که می بایست می آمد 45 دقیقه دیر آمده بود و هوا هم خیلی سرد بود، از شدت سرما صورت هاشم یخ زده بود. وقتی به پایگاه آمد ماجرا را از او پرسیدم و او برایم تعریف کرد. گفتم: چرا حداقل تلفن نزدی؟ گفت: « جانشینم نیامده بود و من نمی توانستم ترک پست کنم.» • در زمستان سال65 که برف زیادی آمده بود، من از مدرسه به طرف منزل می رفتم. در حال رفتن به خانه بودم که مشاهده کردم فردی بالای پشت بام مسجد محله است. و مشغول پاک کردن برفهای پشت بام مسجد است. به بالای پشت بام رفتم. دیدم هاشم است. گفتم: چی کار می کنی؟ گفت:" من چند ساعت وقت داشتم، گفتم به خادم مسجد کمک کنم و برفها را پارو کنم." در حالی که ارتفاع پشت بام زیاد، و هوا خیلی سرد بود به کمک خادم مسجد رفته بود. منبع سایت یاران رضا http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6376

آخرین تغییر ‏۱۸ بهمن ۱۳۹۷، در ‏۰۸:۵۷