شهید مسعود خلعتی تاریخ تولد :1339/05/29 تاریخ شهادت : 1366/06/30 محل شهادت : نامشخص محل آرامگاه :بوشهر – چغادک
زندگی نامه
شهید ناو استوار مسعود خلعتی فرزند آبادان بود. او در سال 1339 متولد شد و پس از گرفتن مدرک سیکل در سال 1357 به استخدام نیروی دریایی درآمد. خانم تعجب در دوران دبیرستان به جمع مبارزان دانش آموزی ضد شاه در می آید و در زمان قیام مردمی و انقلاب اسلامی بر این مبارزه پایدار می ماند. در دوران پس از انقلاب به کمیته های زنان انقلابی می پیوندد و سپس با مسعود خلعتی آشنا می شود که مثل خود او از سرسپردگان انقلاب و یاران امام به شمار می رفت. آن دو در کنار هم به مبارزه بر ضد بازماندگان طاغوت و نیروی بعثی می پردازند. او در شهر آبادان، در کنار همسرش ماه ها را سپری کرده و شریک نبردهای او علیه عراقی ها بوده است. سرانجام پیکر سوخته ی مسعود را در گلزار شهدای شیراز همان جایی که خودش می خواست در جمع یاران و همقطارانش به ودیعه گذاردند و جمع عاشقان، جمع تر شد.
خاطرات
خاطره ای از شهید ناو استوار مسعود خلعتی روزی که مسعود با خوشحالی به خانه آمد و گفت: مسؤولیت پدافند را به عهده گرفته و قرار است به آبادان برود، گفتم: «من هم می آیم. » پرسید: «کجا؟» گفتم: «همان جایی که توی می روی.» اوایل جنگ بود و شور و شوق دفاع، جان های مشتاق را به تب و تاب انداخته بود. شاید مسعود نمی خواست دل مرا بشکند. او دیگر عاشق تمام عیار جبهه شده بود و من هم از او الهام می گرفتم. مسعود به شوخی گفت: «می خواهی پشت تیربار بنشینی؟»
هنگامی که با تفنگ ژ. ث بمب های خوشه ای را در آسمان می زدم، نظر فرمانده نسبت به من عوض شد و مرا به سربازی قبول کرد! آموزش های لازم پدافندی را دیده بودم و با قدرت، در پشت توپ ضدهوایی، انجام وظیفه می کردم. آن زمان همه چیز در معرض خطر بود و آبادان و خرمشهر دائماً توسط عراقی ها بمباران می شدند و هیچ امیدی به زنده ماندن نبود. یک روز به مسعود گفتم: «من سرباز تحت امر شما هستم. » خنده ای کرد و گفت: «خوب منظور؟» گفتم: « می خواهم با شما شهید شوم. » گفت: «حالا مگر من شهید شده ام؟» گفتم: «نه! ولی... » گفت: « ولی ندارد. این چند ماه که تمام بشود، باید سراغ امید و نوید بروی.» گفتم: «جایشان مطمئن است.» گفت: «آنها به تو احتیاج دارند.» روزهای پرتلاطم اول جنگ گذشت و مسعود به ناوچه ها برگشت و خدمت خود را در قسمت موتور ادامه داد. هر جا بوی عملیات می آمد، او آنجا حاضر بود، تا این که سرانجام روز 31 شهریور ماه 1366 فرا رسید... کشتی بی دفاع «ایران اجر» در آب های خلیج فارس به حرکت خود ادامه می داد که اولین موشک ناوگان آمریکا بر پهلوی آن نشست؛ حمله ای ناجوانمردانه و لحظاتی بعد هلی کوپترهای دشمن اطراف کشتی را محاصره کردند و آن را به رگبار بستند. ناویان سلحشور، با سلاح های معمولی خود به دفاع برخاستند. فریاد «هیهات منا الذله» در پهنه ی گسترده ی خلیج فارس طنین افکند. مسعود با دست هایی سوخته درون آب پرید و قایق نجات را به طرف همرزمان خود برد؛ ولی وقاحت دشمن به حدی رسیده بود که بدن های مجروح بچه ها را در آن نیز به رگبار بست و مسعود نیز در این آتش سوخت؛ ولی مرا همراه خود نبرد! هنگامی که مسعود را آوردند، گفتم: «فرمانده ی عزیزم، چرا سربازت را نبردی؟ مگر من سرباز بدی بودم؟» صدای او در گوشم پیچید که: «پس امید و نوید چه می شوند؟» گفتم: «اطاعت قربان، هنوز هم من سرباز شما هستم. »
منبع:سایت شهدای ارتش http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/40160