شهید نجیب الله مرادی

نسخهٔ تاریخ ‏۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۸، ساعت ۲۱:۰۵ توسط Khoshkenar9712 (بحث | مشارکت‌ها)

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)

شهید نج ی ب الله مراد ی

نام پدر : -

محل تولد : -

تار ی خ تولد: ۵۷

تار ی خ شهادت: ۹۳/۴

محل شهادت: حلب، سور ی ه

محل دفن: ش ی راز

وصعبت تاهل: مجرد

تعداد فرزندان: -

rId4

زندگ ی نامه :

شه ی د نج ی ب الله مراد ی که در ش ی راز و محله سعد ی زندگ ی م ی کرد. در ت ی رماه ۹۳ در سور ی ه به درجه رف ی ع شهادت نائل گشت. ا ی ن شه ی د ۱۷ ساله در ش ی راز تش یی ع و به خاک سپرده شد.


خاطرات و گزارشات

1. فقط پرس ی دم پسرم تو تنها ۱۷ سال دار ی و تجربه هم ندار ی ، چطور م ی‌ خواه ی دفاع کن ی ؟ گفت: آموزش م ی‌ ب ی نم بعد اعزام م ی‌ شوم . متقاعد شدم و گفتم خدا به همراهت .

به گزارش خبرنگار “خبرگزار ی دانشجو” از ش ی راز، ‌امروز فهم ی دم معنا ی ا ی ن جمله را که شه ی د آو ی ن ی سال‌ها قبل نوشت: «راه کاروان عشق از م ی ان تار ی خ م ی‌ گذرد» . ا ی ن بار آمده‌ا ی م به سراغ شه ی د ی که در نوجوان ی خود را به کاروان کربلا رساند و چه کوته نگر است آن دشمن ی که م ی‌ اند ی شد با ی ک گلوله م ی‌ تواند کس ی را از م ی ان بردارد. نم ی داند که با شهادت، ی ک قدم نه، صد قدم شب ی ه‌تر به حس ی ن (ع) م ی شو ی …

ا ی ن بار به سراغ شه ی د ی رفت ی م که در نوجوان ی داوطلب م ی‌ شود س ی نه‌اش را آماج گلوله‌ها کند؛ اما به لشکر کفر حت ی اجازه ندهد فکرتصرف حرم اهل ب ی ت (ع) از ذهنش بگذرد… شه ی د نج ی ب الله مراد ی نوجوان ی ۱۷ ساله از تبار افغانستان که به صورت داوطلبانه به عنوان مدافع حرم حضرت ز ی نب رفته بود، ن ی مه شعبان ۱۳۹۳ به دست وهاب ی ون تکف ی ر ی در سور ی ه شه ی د شد و امروز کنار ارباب ب ی‌ کفنش روز ی م ی‌ خورد .

پدر شه ی د پ ی رمرد ی بود بس ی ار با صفا، سر کوچه به انتظار ا ی ستاده بود که مبادا م ی همانانش خانه را پ ی دا نکرده و اذ ی ت شوند. خانواده مراد ی گو یی به استقبال عز ی زشان آمده بودند، زن ی در بدو ورود به گرم ی دستانمان را فشرد و خوش آمد گفت. فهم ی دن ا ی نکه ا ی ن زن مادر شه ی د است کار دشوار ی نبود، کاف ی بود به چشمانش دق ی ق شو ی ! بغض در چشمانش ب ی داد م ی‌ کرد …

وارد خانه‌ا ی شد ی م ساده که عکس‌ها ی نج ی ب الله در و د ی وارش را مز ی ن ساخته بود. خانه‌ا ی کوچک در جنوب شهر که پر بود از عشق به خدا و اهل ب ی ت (ع) …

چشمانم رو ی عکس نج ی ب الله کنار گنبد حضرت ابوالفضل(ع) قفل شد. به ا ی ن م ی‌ اند ی ش ی دم که آر ی پس از ۱۴۰۰ سال هنوز هم هستند عباس‌ها یی که به نام ز ی نب (س) حساس هستند .

مادر شه ی د درباره فرزندش م ی‌ گو ی د : ما به تازگ ی ساکن ا ی ران شده‌ا ی م، نج ی ب الله در افغانستان به دن ی ا آمد. بس ی ار مهربان و خوش اخلاق بود. اهال ی محل همگ ی دوستش داشتند؛ اگر کار ی از دستش بر م ی‌ آمد در ی غ نم ی‌ کرد . کنار درس خواندن به کار ن ی ز مشغول بود. در خانه همدم تک ت ک اعضا ی خانواده بود. از کودک ی ا ی ام محرم را به عزادار ی م ی‌ پرداخت . به شدت اهل دستگ ی ر ی فقرا بود از خودش م ی‌ زد؛ اما به فقرا رس ی دگ ی م ی کرد. نج ی ب الله واقعا نج ی ب بود .

پدر شه ی د در پاسخ به سوال ی مبن ی بر ا ی نکه وقت ی پسرتان تصم ی م گرفت داوطلبانه برا ی دفاع از حرم حضرت ز ی نب (س) به سور ی ه برود شما مانع‌اش نشد ی د، گفت: ی ادم است روز رفتن با من تماس گرفت و تلفن ی کسب اجازه کرد. خ ی ر مانعش نشدم فقط پرس ی دم پسرم تو تنها ۱۷ سال دار ی و تجربه هم ندار ی چطور م ی‌ خواه ی دفاع کن ی ؟ گفت آموزش م ی‌ ب ی نم بعد اعزام م ی‌ شوم . متقاعد شدم و گفتم خدا به همراهت …

هرگز از رفتنش پش ی مان ن ی ستم . من به جز نج ی ب الله چها پسر د ی گر ن ی ز دارم، هر زمان لازم باشد و اسلام سرباز بخواهد تمام ی فرزندانم را فدا خواهم کرد، حت ی در صورت ن ی از جان خودم را ن ی ز فدا ی راه اهل ب ی ت (ع) خواهم کرد و ا ی ن افتخار است برا ی ما .

ی ک ی از همرزمانش درباره نحوه شهادتش گفت: شب بود و در سنگر بود ی م، صدا ی نج ی ب الله م ی‌ آمد که مداح ی م ی‌ خواند، به طور ناگهان ی صدا ی مداح ی خواندنش با صدا ی ت ی رانداز ی در هم آم ی خته شد، ن ی مه شعبان بود، نج ی ب الله شه ی د شد. چند ساعت قبل از شهادتش به همه ش ی ر ی ن ی داده بود، گفت : بعدا نگو یی د نج ی ب الله ش ی ر ی ن ی شهادتش را نداد و رفت …

مادر شه ی د درباره احساسش در روز شهادت فرزند خود گفت: دو هفته پس از شهادتش پ ی کرش بازگشت، ی عن ی روزها ی اول ماه مبارک رمضان. روز دفنش برا ی لحظه‌ا ی گذاشتند چهره‌اش را بب ی نم، گو یی به خواب رفته بود خواب ی بس ی ار ش ی ر ی ن، چهره‌اش خوشحال‌تر از هم ی شه بود… من روزها را م ی شمارم تا پنجشنبه برسد و به د ی دنش بروم، جا ی خال ی‌ اش خ ی ل ی احساس م ی شود …

نگاه ا ی ن مادر ب ی ش از ا ی نها حرف برا ی گفتن داشت؛ اما، نه فرصتش بود و نه تاب و توان د ی دن بغض چشمانش… خواهر شه ی د م ی‌ گفت : «من خواهر ندارم؛ اما نج ی ب الله مانند ی ک خواهر دلسوز پابه پا ی م بود، بعد از رفتنش خ ی ل ی تنها شدم» بغضش د ی گر ی ار ی نکرد تا ب ی شتر از برادرش بگو ی د …

برادر کوچک شه ی د با ذوق و شعف ی که در چشمانش بود، گفت: «منتظرم بزرگ شوم تا مدافع حرم حضرت ز ی نب (س) شوم ».

امشب آمده بودم از شه ی د درس بگ ی رم؛ اما از خانواده‌ اش درس گرفتم، درس ا ی ستادگ ی تاآخر ی ن نفس …

“ شه ی د نج ی ب الله مراد ی ” نوجوان ی بود که دانست امروز صحنه نبرد حق و باطل کجاست و در خط مقدم ا ی ن م ی دان بود .

نج ی ب‌الله، ضمانت ی …

دعا یی …

که خونت را لگد نکن ی م …

در س ی نه شراره‌ها ی غم م ی‌ ر ی ز ی م

خون پا ی ورود ی حرم م ی‌ ر ی ز ی م

گر پا بگذار ی د به صحن ارباب

والله زمانه را به هم م ی ر ی ز ی م

ما جلوه‌ا ی از ی ک غضب عباس ی م

بر حرمت فرزند عل ی حساس ی م …


منبع:

http://www.takrimeshahid.ir/2016/12/15/2443/

آخرین تغییر ‏۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۸، در ‏۲۱:۰۵