عملیات بیت المقدس پنج
دلیل انجام عملیات
عملیات بیتالمقدس 5 با هدف وارد كردن ضربه به سازمان رزمی دشمن در منطقه عمومی پنجوین به مرحله اجرا گذاشته شد.
معرفی عملیات
- استمدادی دیگر از اباعبدالله الحسین(ع)
عملیات بیتالمقدس 5 در تاریخ 22/1/1367 با رمز مبارك «یااباعبدالله الحسین(ع)» و با هدف وارد كردن ضربه به سازمان رزمی دشمن در منطقه عمومی پنجوین به مرحله اجرا گذاشته میشود.
رزمندگان نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران با عبور از میدانهای مین، موانع ایذایی و طبیعی به مواضع دشمن هجوم میبرند و پس از درگیری سخت خطوط مقدم دشمن را درهم میكوبند و آنها را وادار به فرار از ارتفاعات مرزی میكنند.
در این درگیری، تعدادی از ادوات زرهی دشمن توسط تانكهای ایرانی مورد هدف قرار گرفته و به آتش كشیده میشود و تعدادی نیز به غنیمت رزمندگان درمیآید. اجرای آتش سنگین آتشباری ایران، پیروزی رزمندگان را تسریع میكند، به طوری كه در نخستین ساعات عملیات، ارتفاعات 1680، 1823، 1470، 1540، 1560، 1830 به دست توانای ارتشیان جان بركف آزاد و تعدادی از بعثیان كشته یا زخمی میشوند و تعدادی نیز به اسارت درمیآیند.
با روشن شدن هوا، هوانیروز و نیروی هوایی نیز وارد عمل میشوند و به انهدام امكانات و ادوات زرهی دشمن میپردازند و ضربات سنگینی به آنها وارد میآورند. در ادامه عملیات، تنگه نال یاری تحت كنترل كامل ارتش اسلام درمیآید. در این عملیات، دو تیپ و پنج گردان عراق متلاشی شده و 45 دستگاه تانك و نفربر، تعداد زیادی خودرو و نیز 20 قبضه توپ به آتش كشیده میشود.
ارتش اسلام، كه در شروع عملیات، با نفوذ به عمق مواضع دشمن، آنها را دچار سردرگمی شدید كرده بود، در بعد از ظهر همان روز با یورش به گردانهای 8 و 18 توپخانه لشكر 27 و گردان صلاحالدین، حدود 800 نفر از آنها را كشته و زخمی میكنند و 75 نفر را به اسارت میگیرند.
در این حمله ارتفاعات حساس و مهم 1670 و 1380 معروف به شاخ شوكت در شمال غربی پنجوین مشرف بر شهر نظامی به وبان آزاد میشود. و به دنبال آن كلیه ارتفاعات غربی پنجوین از نیروهای عراقی پاكسازی میشود. خلبانان شجاع هوانیروز و نیروی هوایی با تهاجم به مواضع و ادوات نیروهای بعث، تلفات و خسارات جبرانناپذیری را به آنها وارد میآورند و با حمایت شایسته آنها قسمتی از خاك میهن اسلامی و حدود 40 كیلومترمربع از منطقه عملیاتی پنجوین آزاد میشود. با عكسالعمل نیروهای اسلام، تحركات بعدی دشمن خنثی و امكان هرگونه عكسالعمل از آنها سلب شده و ناامیدانه در مواضع جدید خود مستقر میشوند و رزمندگان اسلام نیز به تثبیت مواضع خود میپردازند.
سرتیپ جمالی جانشین وقت فرماندهی نیروی زمینی ارتش:
«رزمندگان اسلام در نخستین ساعات عملیات بیتالمقدس 5 به تمامی اهداف خود به طور كامل دست یافتند. ارتشیان اسلام تا 15 كیلومتری عمق خاك عراق پیش رفته و با استقرار سریع بر ارتفاعات مهم منطقه، محورهای تداركاتی دشمن را در تیررس خود قرار دادند كه این اقدام به قرار باقیمانده نیروهای عراقی و اختلال در تداركات دشمن منجر شده است.»
سرتیپ انصاری فرمانده وقت هوانیروز ارتش جمهوری اسلامی ایران:
«خلبانان هوانیروز در این عملیات با انجام 193 سورتی پرواز در شرایط بسیار سخت و زیر بمبارانهای دشمن وظایف خود را به بهترین وجه انجام دادند.»
نتایج عملیات
- تجهیزات منهدم شده دشمن:
صدها دستگاه خودرو نظامی
45 دستگاه تانك و نفربر.
دهها قبضه سلاح سبك و سنگین.
- یگانهای منهدم شده دشمن:
40 تا 80 درصد از تیپهای 96 و 424 از لشكر 27.
گردانهای 1 و 2 و 3 از تیپ 86 لشكر 27.
گردانهای 1 و 3 از تیپ 36 پیاده لشكر 2 گردان الحارثه از لشكر 8.
گردان صلاحالدین نقشبندی.
گردانهای 8 و 18 توپخانه از لشكر 27.
- تعداد كشته و زخمی دشمن:
3500 نفر.
- تعداد اسرا:
310 نفر.
خاطرات مرتبط با عملیات بیتالمقدس 5
- راز شكست قله سپید/سه
درست در همین نقطه اولین شهید به خون غلتید. شهید مجید كاركهلو همان سربازی كه خود را برای عملیات رسانده بود، به شهادت رسید. پیكر پاك این شهید، سه سال بعد از آن محل به عقب منتقل شد.
پس از ورود به كانال دشمن، ابتدا سنگر تیربار عراقی را كه یكی از نفرات دشمن در آن مشغول رفع گیر تیربار خود بود، تسخیر كردیم. پس از اینكه این سنگر سقوط كرد، به سراغ سنگر نگهبانی دشمن رفتیم و پست نگهبانی را قبل از اینكه حمله وسیع آغاز شود اشغال كردیم. در هنگام ورود به سنگر تیربار دشمن، سرباز عراقی اسلحه نداشت.
در عرض سنگر سیم مخابرات وصل كرده بودند و تعدادی نارنجك دستی به آن آویزان بود. به دلیل اینكه كله قندی ارتفاع بسیار بلندی بود، استفاده از نارنجك دستی بهترین وسیله دفاع و حمله بود. سرباز عراقی به محض مشاهده ما و بعد از اینكه متوجه شد ما ایرانی هستیم و راه گریزی ندارد، از ترس و وحشت بیهوش شد. یكی از سربازان را مأمور كنترل وی كردم و خودم در كانال راه افتاده به طرف خط الرأس ارتفاع رفتم. لازم به توضیح است سایر سنگرهای نگهبانی نیز غافلگیر شدند. سرباز عر اقی كه در سنگر چهارم به طرف تنگه توتمان و دره مشرف به آن مشغول نگهبانی بود، بی خبر از همه جا آجیل و كشمش میخورد. او هم اسلحه نداشت، فقط تعداد زیادی نارنجك دستی مثل سنگر های دیگر در آن سنگر وجود داشت.
شهید كرمانی از پشت به شانه راست او اشاره كرد. او پشت سر را نگاه كرد اما متوجه حضور ما نشد. برای بار دوم سرباز عراقی فكر كرد نگهبان پست بعدی با وی شوخی میکند، چون درست مصادف با ساعت تعویض نگهبانی نیروهای عراقی بود. به محض اینكه از سنگر بیرون آمد، یك مشت آجیل و كشمش به من داد و تا متوجه شد كه ما نگهبان پست بعدی نیستیم و دو نفریم و از طرفی هر دو محاسن داشتیم، فوراً فریاد زد ایرانی، ایرانی! و دوستانش را با این فریاد به كمك طلبید اما به سرعت با اشاره شهید كرمانی و اینكه چند بار من به او گفتم لا تخف (نترس!) او آرام گرفت و به جمع سایر اسرای عراقی پیوست.
سنگرهای نگهبانی دشمن تسخیر و به تصرف ما در آمدند. آن گاه حمله وسیعی به ارتفاع كله قندی همراه با آتش سنگین آر.پی.جی آغاز شد. سنگر فرماندهی گروهان دشمن كه قبلاً در گشتی شناسایی مشخص گردیده بود تصرف شد و همراه با نیروهای پایور آن به اسارت درآمدند. اسرا به درون كانال تخلیه گردیدند و بقیه سنگرها نیز به ترتیب مورد حمله و هجوم رزمندگان اسلام قرار گرفت. وقتی می خواستم به میله مرزی كله قندی نزدیك شوم ناگهان از پشت سر صدای رگبار گلوله شنیدم و متوجه شدم یكی از سربازان خودی دو نفر از نیروهای دشمن را به رگبار بسته.
او در جواب سؤال من كه علت را پرسیدم گفت دو نفر از نیروهای دشمن میخواستند شما را از پشت مورد هدف قرار دهند. به هر حال به میله مرزی كله قندی تكیه زدم و به اطراف نگریستم. به یادم آمد كه میبایست علامت سقوط كله قندی شلیك شود و چون در طرح قبلاً مشخص شده بود كه هرگاه هدف كله قندی سقوط كرد، یك منور سبز شلیك شود، به سرعت اقدام به تیراندازی شد و یك منور سبز بر روی ارتفاعات كله قندی روشن شد.
بعد از این پیروزی، دوستان میگفتند كه به محض رؤیت منور سبز روی ارتفاعات كله قندی، فریاد شادی از حوزه پدافندی و قرارگاه عملیات و دیدگاه كه فر ماندهان ارشد در آنجا منتظر بودند برخاست و همه خدای سبحان را شكر كردند.
- مجروحیت در عملیات
به یكی از سنگرهای دشمن در جلوی ارتفاعات كله قندی از بیرون تكیه زده بودم. در كنار من گروهبان روشنی، سرباز شهید محسن دینی، شهید ایران پور، محمد رضایی، شهید كرمانی و دو نفر دیگر حضور داشتند. ناگهان سرباز محسن دینی تكانی خورد و روی من افتاد. به او گفتم پسر جان مواظب باش!
دیدم حركت نمیکند. ناگهان متوجه شدم تیری به گلوی او اصابت كرده و به شهادت رسیده است. به گروهبان روشنی نگاه كردم و دیدم كه ایشان فریاد میزند؛ سوختم! متوجه شدم به او هم تیری اصابت كرده است. او به شدت درد میکشید، به طوری كه سربازان نمیتوانستند او را نگه دارند.
وقتی بررسی كردم مسیر گلوله از كجاست، ناگهان متوجه یكی از اسرای عراقی شدم كه مخفیانه فرار كرد ه و در سنگری كه ما در كنار آن بودیم پناه گرفته و از پنجر ه آنجا تیراندازی میکند. به محض مشاهده، دست راستم را بلند كردم و با صدای بلند گفتم بچهها دراز بكشید كه ناگهان سرباز عراقی آتش گشود. سه گلوله به دست راستم زد كه گویی دستم از بدنم جدا شد و محكم به زمین خوردم. دستم پیچ خورده و فقط به بدنم آویزان بود و چون رگبار به ساعد و آرنجم خورده بود دستم كاملاً از كار افتاده و به شدت خونریزی داشت. در همین حین بچهها به جنب و جوش افتادند كه من سفارش كردم آرام باشید و باعث تحریك آن عراقی نشوید، زیرا عراقیها هنگامی كه به كسی تیر میزنند سعی میکنند تیر خلاص را هم بزنند تا نفر به كلی از پای درآید.
كمی به بچهها آرامش دادم تا روحیه خود را از دست ندهند. حتی به آنها گفتم نگران نباشید و من حالم خوب است. در همین زمان ضارب كه یك اسیر عراقی بود، از سنگر خارج شد كه توسط سرباز محمد رضایی به سزای عملش رسید. هنوز چند دقیقه از مجروح شدن نگذشته بود كه به علت خونریزی شدید، قسمت راست بدنم، شلوار و حتی پوتین من پر از خون شده بود آرام با دست چپم گوشی بی سیم را گرفتم و به فرماندهی گردان وخلفی و زمانی گفتم كه من میخواهم به بنه گروهان برگردم. آنها میگفتند
ما هم اكنون قصد داریم حركت كنیم و خودمان را به ارتفاع كله قندی برسانیم، همه میخواهند بالا بیایند شما چطور میخواهی برگردید! كه شهید كرمانی بعد از شنیدن این گفتگو گوشی بی سیم را برداشت و با صدای بلند و گریان گفت:
شاهین 16 بالش شكسته است، باید تخلیه شود. وضعیت شاهین 16 خوب نیست، بگویید آمبولانس بیاید حسن آباد، رمز من در عملیات بیت المقدس 5 بود. با گفتن این جمله همه دستگاه های بی سیم كه صدا را دریافت میکردند برای چند لحظه خاموش شدند. پس ازاین ارتباط، تیمسار طبسی فرمانده تیپ از طریق بیسیم به گردان ابلاغ نمودكه من منطقه را سریع ترك كنم. هنگام ترك كله قندی تعداد زیادی از بچه ها گریه میکردند، معاون گروهان هم به شدت ناراحت بود.
یكی از اسرای عراقی بنام كاظم (همان استواری كه نگهبان شب بود) كمك كرد و دستم را با باند بسته و به گردنم انداخت. البته پزشكیار گروهان قبلاً دستم را با باند بسته بود. به هر حال هر چه بچهها اصرار كردند كسی همراه من بیاید، گفتم نمیخواهم كسی با من بیاید، شما در اینجا به نیرو احتیاج دارید. تنها به راه افتادم و از كنار پیكر مطهر شهید كاركهلو گذشتم.
خاطرات شب گذشته و گفتگوی با او در نظرم مجسم شد. بی اختیار بغضم تركید و اشك از چشمانم جاری شد. شهادت همرزمان زیر مجموعه و از دست دادن آنها كمتر از مرگ فرزند نیست. توانم كم كم رو به كاهش میرفت و پاهایم بی رمق و بی توان شده بود از راه جنگلی و پوشیده از درخت عبور میکردم. مسیر شیب تندی داشت و جراحت من بسیار شدید و طاقت فرسا بود. با وجود این من خوشحال بودم از اینكه توفیق حضرت حق شامل حال من شده است.
با سختی و مشقت زیاد خودم را به روستای حسن آباد و از آنجا به سر جاده رساندم. آمبولانس منتظر من بود. بلافاصله مرا به ماشین منتقل كردند و به بهداری صحرایی گردان بردند. در آنجا من اسلحه و كلت كمری خود را تحویل درجه دار بهداری دادم و آنها به پانسمان دستم اقدام كردند كه در همین حال بی هوش شدم. از آنجا مرا به بیمارستان سنندج و پس از آن به تهران و سپس با هواپیما به بیمارستان رشت و پس از آن به بیمارستان لنگرود منتقل كردند.
در تاریخ 1/24/1367 به بیمارستان امینی لنگرود رسیده بودم و با اینكه خون زیادی از دستم رفته بود، هنوز هوشیار بودم. مرا به اتاق عمل هدایت كردند.
بعضی از پزشكان بر این عقیده بودند كه دستم باید قطع شود. دلیل آنها این بودكه استخوان آرنج كاملاً منهدم شده و مقداری از استخوان هم از بین رفته است و همین موضوع موجب فساد استخوان و سیاه شدن آن میگردد.
یكی ازكه از برادران متعهد و متخصص بود، بنام دكتر اسماعیل خیری، نظر دیگران را مردود دانسته و گفت كه وقت برای قطع كردن دست زیاد است، بگذارید دست را عمل كنیم اگر جواب نداد آن گاه اقدام به قطع آن خواهیم كرد.
با توجه به آن گفتگوها كه بین پزشكان صورت میگرفت و آشفتگی شدیدروحی كه داشتم به اتاق عمل رفتم و پس از چند ساعت كه دقیق یاد ندارم باگریه فراوان به هوش آمدم. متوجه شدم كه دست و پاهایم به تخت بسته شده است. درد شدیدی تمام وجودم را فرا گرفته و بسیار عذابم میداد. تحمل درد، غربت، جراحت، یاد و خاطر ه شهدا، دلتنگی و دوری از خانواده بر جان خستهام سنگینی میکرد و بسیار رنج میکشیدم.
وقتی چشمانم را باز كردم، عده ای مرد و زن و تعدادی از برادران بسیجی را مشاهده كردم كه بعضی از آنها از گریه من به گریه افتاده بودند. بسیار شرمنده شدم و خودم را سرزنش كردم كه چرا یك نظامی آن هم كسی كه سالیانی دراز از عمر خود را همراه با رنج و مشقت زیاد در جبههها طی كرده اكنون باید دل گرفته و خسته به گریه نشسته و عده ای را هم به گریه نشانده باشد.
در همین حال یكی از خواهران پرستار (كه به حق این پرستاران در تسلی دل مجروحین در جنگ و دفاع مقدس سهم بسزایی داشتند و بارها به جای مادران و خواهران در كنار این عزیزان دلخسته و مجروح اشك ریخته و آرام چون باران بهاری بر دل غربت زده آنان باریدهاند و سنگ صبوری پرصلابت برای آنان بودهاند) بر بالینم حاضر شد و آرام گفت: به هوش آمدی برادر! خدا را شكر. صفورا چه كسی است!؟ تعجب كردم و علت این سؤال را جویا شدم. او گفت زمانی كه میخواستی به هوش بیایی، مرتب نام صفورا ر ا تكرار میکردی. من به آن پرستار جواب دادم كه این نام دختركی است كه من در هنگام عزیمت به جبهه در حالی كه او از درد چشم به خود میپیچید به او اعتنایی نكردم و برای انجام ماموریت به منطقه آمدم. او از من پرسید كه آن دختر با شما چه نسبتی دارد ؟ و من گفتم كه او دختر دو ساله من است.
احساس كردم صبح است و هنوز نمازم را نخوانده ام. از آن پرستار تقاضای خاك برای تیمم كردم و گفتم من هنوز نماز صبح را نخواندهام. او گفت اولاً الان شب است و باید نماز مغرب و عشاء را بخوانی، ثانیا شما مدت چهار روز بیهوش بوده ای و نماز نخوانده ای!
با تشنگی زیادی كه داشتم به نماز مشغول شدم. پس از نماز پرستار پرسید سپاهی هستی یا بسیجی؟ و از كدام واحد هستی؟ به او گفتم من ارتشی هستم. او ابتدا باور نكرد. من با لحن تندی گفتم شلوار مرا بدهید.
پس از آن از جیب سمت راست شلوار كارت شناسایی خودم را كه آغشته به خون خشك شده بود بیرون آوردم و به او نشان دادم. او پس از رؤیت كارت این مسئله را پذیرفت و از اینكه من متاثر شده بودم عذرخواهی كرد.
تصمیم گرفتم موضوع را به خانوادهام بگویم. ابتدا با برادرم كه دانشجوی تربیت معلم بود صحبت كردم و آدرس بیمارستان را به او دادم. چند روز بعد برادرم همراه یكی از آشنایان به بیمارستان آمد. ابتدا از فاصله تقریباً چهار متری مرا نشناخت، خیلی ضعیف شده بودم، او صورت مرا بوسید و بدنم را وارسی كرد، آن گاه شروع به صحبت و احوال پرسی نمود... .