شهیداسفندیار قربانی

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
نسخهٔ تاریخ ‏۱ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۲۲:۰۲ توسط Khoshkenar9712 (بحث | مشارکت‌ها)

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)
پرش به: ناوبری، جستجو

شهید اسفندیار قربانی تاریخ تولد :1338/01/01 تاریخ شهادت : 1363/08/14 محل شهادت : نامشخص محل آرامگاه:فارس - کازرون - خشت

زندگینامه

شهید اسفندیار قربانی، بیست و هشتم فروردین‌ماه ۱۳۳۸ش در روستای رستم‌آباد چشم به جهان هستی گشود. در سن شش ماهگی پدرش را از دست داد و سرپرستی او را عمویش به عهده گرفت. شهید قربانی از سنین کم، باتقوا و خداپرست بود. اسفندیار در‌‌ همان کودکی به شغل شبانی مشغول شد و برای کسب معاش خود و مادرش کوشش می‌کرد. بزرگ‌تر که شد برای این‌که بتواند زندگی مستقلی داشته باشد، شغل شبانی را‌‌ رها کرد و به شهرستان بوشهر هجرت نموده و به کارگری مشغول شد. مدت یک سال در بوشهر کار کرد و بار دیگر به خشت بازگشت. شهید از نعمت سواد بی‌بهره بود ولی با همین بی‌سوادی، دوستان را پند و اندرز می‌داد. او تقوا و نماز و روزه را از همه‌چیز مهم‌تر می‌دانست.

روزه ماه مبارک رمضان را از جان و دل پذیرا بود و همیشه به استقبال کار‌های خیر می‌رفت. شهید قربانی در سال ۱۳۵۴ش برای تأمین مخارج زندگی به کویت رفت و مدت سه سال در کویت کار ‌کرد و پس از آن، به وطن مراجعه نمود. در این مدت با مقدار پولی که به‌دست آورده بود توانست زمینی بخرد و در آن خانه‌ای بنا نماید و در این موقع بود که همسری انتخاب نمود. دیری نگذشت که از طرف پاسگاه ژاندارمری خشت به سربازی فراخوانده شد، شهید قربانی در زمانی که کسی نبود خانه‌اش را اداره و سرپرستی کند با وجود داشتن سه فرزند، با کمال میل به خدمت سربازی رفت و دوران آموزشی را تحت ژاندارمری کازرون سپری نمود. حدود هجده ماه خدمت کرده بود که از طرف گروهان ژاندارمری کنارتخته به جبهه کردستان اعزام گردید. مدت دو ماه در کردستان مشغول خدمت بود. سپس برای مرخصی و دیدار با خانواده‌اش به خشت آمد و پس از نُه روز از مادر، همسر و دوستانش خداحافظی کرد و به محل خدمت خود بازگشت.

مأموریت امنیت جاده به عهده شهید بزرگوار گذاشته شده بود. اسفندیار قربانی در تاریخ چهاردهم فروردین‌ماه سال ۱۳۶۳ هجری شمسی به‌وسیله مزدوران از خدا بی‌خبر از ناحیه سر و صورت مورد اصابت تیر قرار گرفت و در سن بیست و پنج سالگی، به جمع شهیدان کربلا پیوست.[۱]


وصیتنامه

بسم الله الرحمن الرحيم با درود به رهبر كبير انقلاب، پير جماران، حسين زمان، بت شكن دوران، امام خمينى. اينجانب اسفنديار قربانى فرزند محمد، ساكن روستاى خشت از روى رضا و رغبت و بدون كوچكترين ناراحتى به محلى خدمت خود كردستان عازم مى گردم و چون منطقه كردستان منطقه اى خطرناك مى باشد لازم مى دانم كه وصيت خود را به شما همسرم بنمايم تا در آينده دچار اشكال نشويد چون از اين به بعد تا برگردم شما را قيم خود نمودم و مى نمايم چون از شما نزديكتر كسى نيست كه حرف هايم را به او بگويم. به شما سفارش مى كنم كه اگر خداوند فيض شهادت نصيبم كرد شما لحظه و آنى ناراحت نباشيد و براى شما و خانواده ام تا ابد افتخار بزرگى نصيب شده است. خواهشم از شما اين است كه در تربيت فرزندانم كمال دقت شود و فرزندانم را طورى تربيت كنيد كه در آينده الگویى براى انقلاب باشد و يك مسافرى هم که در پيش داريد اگر به سلامت به دنيا آمد اگر پسر است نام خودم يعنى اسفنديار مى گذاريد و دختر است نامش را زليخا و به غير از اين دو اسم، اسم ديگرى انتخاب نمى كنيد. اگر زمانى جسد من هم در ميان شهيدان مفقود گرديد و جنازه من به دست شما نرسيد در روزهاى كه به گلستان شهدا مى رويد هر قبرى را در قبرستان شهدا ديدى همان قبر من است و مبادا بعد از شهادتم كسى عيالم را آزرده خاطر نمايد كه من شما را گنه كار مى دانم و اگر فرزندانم را احترام كنيد من در زير خاك آسوده خاطر مى خوابم. اگر زمانى فرزندانم بهانه ی مرا گرفتند همان عكس كه در خانه داريم در آوريد و فرزندانم را همگى دور هم جمع كنى و به آنها مى گویى پدرشان به مسافرت رفته و اين هم عكس او مى باشد و اگر به آنها بگویيد پدرتان زنده است حقيقت گفته ايد چون شهيدان زنده هستند. مقداری پول به اطرافيان بدهكار هستم كه نام آنها را خودت مى دانى چون شما شريك زندگى بنده بوده ايد و هستيد. در خاتمه از همه التماس دعا دارم، برايم طلب آمرزش كنيد، امام را دعا كنيد. مادر يوسف بكن از طفل هايم مادرى، جان مهدى، جان هادى، مادرى كن مادرى. گر شدم صاحب پسرى نامش بود اسفنديار، دختر است گفتم اگر باشد زليخا نام او من خودم بودم يتيم، قدر يتيمان را بدانم، سخت است درد يتيمى زجر آن را من مى دانم. والسلام عليكم و رحمة الله و بركاته[۲]

پانویس

  1. سایت راسخون
  2. سایت شهدای ارتش