شه ی د حس ی ن آرم
تار ی خ تولد :1344/06/01
تار ی خ شهادت : 1364/07/11
محل شهادت : نامشخص
محل آرامگاه :تهران - بهشت زهرا
زندگی نامه
شهید حسین از کودکی علاقه وافری به مکتب های قرآن و هیت هایی که در محل انجام میگرفت داشت او در تمامی آنها شرکت میکرد و علاقه زیادی به پیروان خدا و پیغمبران داشت... او در گذشته با درس خواندن و رفتن به مکتب و نوارهای مذهبی خود را سرگرم میکرد و با اینکه سن چندانی نداشت باز با بزرگان و کودکان طوری رفتار می کرد که همه از او راضی بودند... حسین علاقه زیادی به خانواده داشت وبخاطر همین همه او را دوست داشتند. تا اینکه انقلاب اسلامی شد در آن زمان حسین 13 ساله بود و چون من در چاپحانه کار میکردم اعلامیه هایی را که از طرف امام می آمد به ابفاق همدیگر چاپ میکردیم که مسئول بخش آن حسین بود. علاقه حسین به انقلاب به قدری بود که ساعتی غفلت نمیکرد وحتی بخاطر این کار کلاسش را نیز ترک گفته بود و با چند نفر از دوستانش شبانه عکس امام را در خیابانهای محل می چسباندند و با اینکه حکومت نظامی بود ترسی نداشت وبه محله های فساد که در آن زمان بود حمله میکردند تا اینکه 17 شهریور رسید. گلوله از هر طرف به ما میبارید ولی او ترسی نداشت و به شعر دادن خود ادامه میداد و به پرتاپ سنگ و آتش زدن لاستیک ها می پرداخت و از جان خود در راه انقلاب دریغ نداشت تا اینکه امام وارد شد چند شب قبل از ان که امام وارد شود حسین با چند تن از دوستانش به گلکاری خیابانها پرداختند واز ارادی تا بهشت زهرا را پیاده طی کرده بودند و از شوق دیدار امام اشک از چشمانش سرازیز شده بود و ناراحتی او از این بود که نتوانسته است امام را از نزدیک ببیند. حسین بعد از چند روز در حالیکه اشک شوق در چشکتمش بود به خانه آمد و ما فهمیدیم که او امام را ملاقات کرده است. از آن به بعد به تخصیل خود ادامه داد و امام همکلاسیهایش را تشویق به خواندن درس میکرد وبه قدی تغییر کرده بود که همه تعجب میکردند و تا دوره راهنمایی به تحصیل اددامه داد در این دوران او علاقه زیادی به رفتن جبهه نشان میداد اما بخاطر تخصیل نتوانسته بود برو تا اینکه سوم راهنمایی را تمام کرد وبعد از آن خود را به حوزه نظام وظیفه معرفی کرد ومدت شش ماه بعد باید به خدمت میرفت ولی او این شش ماه را هم صبر نکرد وبعر از چهار ماه به ربازی رفت و آموزش خود را در عجب شیر گذراند و هنگامی که به مرخصی می آمد بقدری خوب شاد بود که همه با دیدن او شاد می شدند. در این ایام او به دیدار همه فامیل می رفت و در تمام این مدت حتی لحظه ای از عبادت غافل نمیشد. شبها به مسجد می رفت تا اینکه به جنوب منتقل شد. از آن به بعد ما همدیگر را کمتر ملاقات میکردیم و دیدار ما فقط زمانی که مرخصی میگرفت بود و هیچوقت شکایتی از دوری خانواده یا گرمای محل خدمتش نمی کرد و طوری وانمود میکرد که همه فکر میکردیم خیلی راضی و خشنود هست مدت 8 ماه از تقسیم شدنش می گذشت در این مدت هیچگونه تغییری در رفتار با خانواده اش و یا هم محلی اش دیده نشد علاقه او به همه حد و حساب نداشت. تا آن زمان حتی عکسی هم از خود نداشت ولی اخرین بار عکسی از خود و از منطقه خود با دوستانش گرفت وبه ما هدیه داد در این مدت ده روزی پیش ما بود و تمام فامیل و دوستان را دیده بود انگار خودش میدانست که آخرین بار است که همه را می بیند حتی به دوستانش گفته بود که آرزو دارم در راه میهن و اسلام شهید شون و احساس میکنم این لحظه فرا رسیده است. و در واقع این اخرین دیدار ما بود. بعد از اینکه ده روز مرخصی اش تمام شد به راه افتاد به جبهه برود و به جنگ با دشمنان دین و قرآن بپردازد و با خون خود نشان بدهد که باکی از شهادت ندارد و تا آخرین قطره خون خود را در راه انقلاب نثار کند و با این خدف سوار قطار شد وبا چشمانی اشک آلود با ما وداع گفت. بعد از ما حسین را ندیدیم با اینکه نامه ای از او بدستمان رسید که از اهواز جابجا شده ایم وفعلا برایم نامه تفرستید تا آدرس برایتان بفرستم حدود 15 روز بعد از این نامه بود که خبر شهادت حسین را آورند