شهیداحمد سلیمانی
احمد سلیمانی
زندگینامه شهيد احمد سليماني در شميران، اول خيابان حكمت پا به عرصه وجود گذاشت. پس از دوران كودكي به مدرسه مهديه اسلامي رفت و در آنجا درس را تا كلاس ششم تمام نمود و پس از آن به مدرسه محمد نراقي در نياوران زير نظر آقاي الياسي كه فردي مكتبي بود مشغول خواندن درس شد. شب هاي جمعه به هيئت براي خواندن قرآن و دعا و ديگر درس هاي اسلامي مي رفت/. سپس تحصيلات خود را در هنرستان صنعتي تهران، در رشته ي راه و ساختمان ادامه داد تا ديپلم گرفت و بعد از دريافت فوق ديپلم از همان رشته ي مذكور راهي خدمت سربازي شد. مدتي از سربازي را در هفتگل اهواز گذراند و در همان دوره خدمت براي اهالي هفتگل بسيار ناراحت بود چون بيشتر آنها فقير و بچهدار بودند و هميشه ميگفت: اينها روي طلاي سياه، شب را گرسنه به صبح ميرسانند و شاه طاغوتي هيچ وقت به فكر اين بندگان خدا نبود و همه نفت را امپرياليسم آمريكا ميبرد. آنها حتي آب آشاميدني هم نداشتند. بعد از اتمام سربازي به تهران آمد و در كوچه صالح، در قسمت فني آموزش و پرورش مشغول به كار شد و بعد از چهار ماه استعفاء خود را نوشت و علت استعفا را اين طور بيان كرد: حقوقي كه به من ميدهند بيت المال است و به قدر اين حقوق از من كار نميخواهند و گرفتن آن براي من حرام است و در مغازهاي فتوكپي مشغول كار شد. قبل از انقلاب در بهشت زهرا به وسيله مأمورين ساواك شناسايي و دستگير شد و 8 روز تحت نظر سازمان امنيت زير شكنجه دژخيمان گرفتار شد و از او نتوانستند اطلاعاتي كسب كنند چون در اين موارد سياستي بسيار قوي داشت. او خود را به صورت يك افغاني نشان ميداد تا او را آزاد كردند و بعد از آزادي فعاليت خود را در زمينه پخش اعلاميهها و شعارنويسي در روي ديوارها و بعد از پيروزي انقلاب و عضو سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي شد. با نام مستعار شروع به مقالهنويسي كرد بعد كه جنگ تحميلي شروع شد از طرف دولت جمهوري اسلامي اعلام شد كه منقضي 1356 در زير پرچم اسلامي ارتش به جبههها اعزام شوند. احمد و محمود هر دو با هم به جبهههاي حق عليه باطل رفت و احمد در گروه جنگ هاي نامنظم دكتر چمران شروع به خدمت كرد و پس از 3 ماه به مدت 5 روز براي مرخصي به تهران آمد. بعد از پايان مرخصي وقتي خواست برود مادرش مقداري ميوه و لباس به او داد كه ببرد و بعد از برگشتن مادر به خانه از بيرون، احمد تمام لوازمي كه به او داده شده بود در خانه گذاشت و گفت: من به جبهه جنگ ميروم نه براي گردش. در تماسي كه با مادر داشت به او گفت: مادر براي من به خواستگاري مي روي؟ مادر گفت: ان شاء الله شما ميآيي و با هم مقدمات را فراهم مي كنيم. او گفت: عروسي ما ديگر آن دنيا و بعد از 3 روز در دب حردان به وسيله نيروهاي عراقي به شهادت رسيد. او بسيار با خدا و با ايمان بود كه روزها را با روزهداري و شب ها را در منزل به نماز شب و خواندن قرآن بسر ميبرد و كوچكترين ناراحتي براي افراد خانواده فراهم نميساخت. در ماه محرم به نوحه خواني و عزاداري امام حسين (عليه السلام) مشغول بود و بيشتر درآمد خود را خرج تبليغات اسلامي و كمك به مردم مستمند و خرج مسجد مينمود. روحش شاد و يادش گرامي باد
وصیت نامه
بسم الله الرحمن الرحيم اللهم ارزقنا قتلاً في سبيلك و لطف خداوند شامل حال اين مملكت شد و انقلاب اسلامي ما به رهبري امام خميني به پيروزي رسيد. انقلابي كه از همه نظر نمونه بود و تمام منافع كفار را به خطر انداخت. بدين خاطر كفار به اين زودي ها دست از مقاومت نخواهند كشيد و همچنان به دشمني خود با اسلام ادامه خواهند داد و ما ديديم كه بعد از پيروزي 22 بهمن از هر طرف به ما هجوم آوردند و سد راه ما شدند و اينك عراق اين نوكر آمريكا با تمام قوا به بلاد اسلامي هجوم آورده و ماييم كه هر روز فرياد ميزديم استقلال، آزادي، حكومت اسلامي. ميبايست در مقابل اين جرثومه فساد مقاومت كنيم و وظيفه ماست كه از دل و جان عاشقانه به خاطر خدا از اين انقلاب نگهباني كنيم و ما با انتخابي آگاهانه لباس رزم به تن كردهايم و اميدواريم كه خداوند ما را جزء لشكريان خودش؛ يعني جندالله بپذيرد تا بتوانيم قربة الي الله براي راحتي و آسايش اين مردم رنج كشيده كار كوچكي انجام دهيم. اين دنيا سرابي است كه ما در آن چند روزي بيش نيستيم؛ اين دنيا پر از رنگ ها و نيرنگ ها و دلبستگيهاي دود و پوچ ميباشد كه مانند ماري خوش خط خال انسان را به خود مشغول ميكند و ما دو راه بيشتر نداريم يا ماندن و غوطهور بودن در اين منجلاب 2 روزه و يا دل كندن و جهش كردن و روح را پرواز دادن به ملكوت اعلي و كمك خواستن از معبود كه ما را از اين غربت و تنهايي نجات دهد. و اما هركس چه آن دنيا را چسبيده و چه آن دنيا رها كرده هر دو رفتني هستند (انا لله و انا اليه راجعون) و خداوند خودش به كساني كه او را بخوانند لبيك ميگويد و به او درجه ميدهد كه وصف ناشدني است. كساني دل از اين منجلاب بريدهاند كه به فلاح رسيدهاند و ما از خدوند ميخواهيم كه لطفي هم به ما كند و ما را هم جزء بندگان خودش قرار بدهد و ما را شامل اين آيه كند «ان صلاتي و نسكي و محياي و مماتي الله رب العالمين» و خداوند! اين حركت آگاهانه را انجام دادهايم تا امتحان خود را در بنده بودن ثابت كنيم كه اسلام همچنان با خون هاي سرخ آبياري ميشود و بر اين دشتهاي تاريك و غمناك فروغ ايمان و روشنايي ميتاباند تا مردم اسير و زبون هم بهرهاي ببرند و زنجيرهاي بندگي و بردگي بت هاي زمانه را بگسلند و همه با هم نداي الله اكبر را دهند. گفتني زياد است آن قدر زيبايي در فكرمان ميگذرد كه اگر تمام قلم ها و كاغذها را به ما بدهند نوشتنش تمام نميشود. پس به همين جا بسنده ميكنم. والسلام علي من التبع الهدي
خاطرات خاطره اي از زبان دوستان شهيد: احمد شب هاي جمعه برادران كوچه اسدي و ما را با خود به كوه ميبرد و در دل كوه در نيمه شب مشغول خواندن دعاي كميل و نيايش به درگاه خدا مشغول ميشد. روز جمعه نيز براي نماز به دانشگاه ميرفت و بسياري از بچهها بعد از شهادت احمد همه به جبهه رفتند و گفتند كه ما راه احمد را بايد در جبهه ادامه دهيم.