شهیداحمد جوادی واشان

نسخهٔ تاریخ ‏۲۱ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۱۳:۴۱ توسط Salehi98 (بحث | مشارکت‌ها)

تاریخ تولد : 1349/05/01

نام : احمد محل تولد : بیرجند

نام خانوادگی : جوادی‌واشان‌ تاریخ شهادت : 1365/02/31

نام پدر : غلامحسین‌ مکان شهادت :

تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :

شغل : یگان خدمتی :

گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان

نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌


خاطرات

- به خاطر دارم که همرزم احمد می گفت: موقعی که در جبهه با احمد از کوهی بالا می رفتیم به من گفت: شما آقای محمدی هستید؟ گفتم: بله و او گفت: من هم جوادی هستم. سر کوه رسیدیم هلی کوپترهای عراقی آمدند و کوه را بمباران کردند و صبح روز بعد عراقی ها آمده بودند و جنازه ها را بررسی کرده بودند و هر کس ساعتی داشته بود باز کرده بودند و نیز پولهای بچه ها را برداشته بودند و بررسی کرده بودند که چه کسی زنده مانده و چه کسی شهید شده که من جنازه احمد را دیدم که شهید شده است .

- یادم می آید وقتی برادرم احمد جوادی 13 ساله بود ، یک روز آمد و گفت : اگر کاری دارید بگوئید تا برای شما انجام دهم که من بعداً نیستم . گفتم : مگر شما کجا می خواهید بروید که نیستید . گفت : من می خواهم به منطقه بروم . گفتم : ما سه مردیم و شما از همة ما کوچکتر هستید . او گفت : حساب کن که من کوچک شمایم و صغیر هستم ، شما از امام حسین (ع) خجالت نمی کشید . یک عقده ای در دلش ایجاد شد و من هم به او چیزی نگفتم .

- یادم هست روزی که فرزندم احمد می خواست به جبهه برود من مریض بودم و در زیر لحاف دراز کشیده بودم که از زیر لحاف دیدم دارد سرش را شانه می کند و با خود می خندد، وقتی به پشت سرش نگاه کرد و دید که من به او نگاه می کنم بازهم خندید و وقتی می خواست برود از عشقی که به جبهه داشت تا سر کوچه که ماشین ایستاده بود دوید .

- یادم هست روزی فرزند احمد جوادی گفت: می خواهم به جبهه بروم. مادرم که بیش از صد سال عمر داشت و نیز تمام همسایه ها به او گفتند تو هنوز کوچک هستی می خواهی به جبهه بروی چکار کنی. گفت: من باید به جبهه بروم تا شما در خانه آرامش داشته باشید و راحت زندگی کنید .

- زمانی برای خرید و فروش به بیرجند رفتم . دیدم احمد شب هنگام آب را گرم کرد و لباس خود داشت و گفت : مادر خیلی کار دارد .

- یادم هست روزی که فرزندم احمد جوادی می خواست به جبهه برود من مریض بودم و در زیر لحاف دراز کشیده بودم که از زیر لحاف دیدم او دارد موهای سرش را شانه می کند و با خود می خندد وقتی به پشت سرش نگاه کرد دید من او را نگاه می کنم باز هم خنده ای کرد و آمد دست مرا بوسید و بعد خداحافظی کرد و وقتی می خواست برود دوباره برگشت و آن نگاه آخرش را کرد رفت و از عشقی که به جبهه داشت تا سر کوچه که ماشین اعزام به جبهه ایستاده بود را دوید .

- بیاد دارم وقتی پسرم احمد جوادی حدودا 13 ساله بود پیش من که در مزرعه مشغول کار بودم آمد و گفت اگر کاری دارید بگویید تا برای شما انجام دهم که بعدا من نیستم تا شما را در کارهای مزرعه کمک کنم. گفتم مگر شما کجا می خواهید بروید که دیگر نیستید گفت من می خواهم به منطقه بروم. گفتم 3 تا برادر بزرگتر از تو هستند اگر بخواهند به منطقه بروند آنها می روند نه شما که هنوز کوچک هستید او گفت درست. حساب کن من کوچک و صغیر هستم اما شما از امام حسین (ع) خجالت نمی کشید که در دشت کربلا از طفل شیرخواره و پسر جوانش علی اکبر گذشت اما حالا که در منطقه به ما نیاز دارند شما بهانه کوچک بودن مرا به میام می آورید بعد از گفتن این حرفها عقده ای در دلش ایجاد شد و من هم چیزی نگفتم اجازه دادم تا به جبهه برود چون واقعاٌ علاقه خاصی به جبهه رفتن داشت مانعش نشدم .[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا
آخرین تغییر ‏۲۱ شهریور ۱۳۹۸، در ‏۱۳:۴۱